Rabbit hole

All too often, the rabbit hole is as deep as you have dug it

Rabbit hole

All too often, the rabbit hole is as deep as you have dug it

Rabbit hole

"I'am out with lanterns looking for my self "
_Emily Dickinson

あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

In the end we'll all become stories<3

نویسندگان

۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

Overwhelmed by beautiful unavoidable things

جمعه, ۲۷ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۱۹ ب.ظ

+اون استیکر بامزه و خاک خورده ی پشت قاب صورتی گوشیم که فاطمه بهم هدیه داده بود. منم بهش یه استیکر tea girl lover دادم که یه دختر بود که داشت توی لیوان چایی‌ش غرق می‌شد :دی 
+نقاشی های رندوم و تیکه کاغذ هایی که به دیوار چسبوندم ولی الان پشت کمد دیواری گیر کردن. مخصوصا اون نقاشی از کوتوله های آبشار جزیره که رنگین کمون بالا می آوردن. 
+صفحه های پاره شده از کتاب برفین و رزالین چون میخواستم توی ژورنالم باشن. 
+ تصویر پیش زمینه ی لپ تا‌پم که از فیلم ماری آنتوانته(همیشه یاد ماری آنتوانت داخل آقای پی بادی و شرمن می‌افتم باهاش *من غاااشق غیکم* 
و دقیقا یه عکس از بچگیم دارم که بدون توجه به دوربین دارم کیک میخورم و یه اکسپرشن let them eat cake دارم ;0 یا به قول لورالای گیلمور اگه کیک خوردن اشتباهه ، نمیخوام درست باشم . 
+ کتابام که روی هم جمع شدن و به زودی به سقف میرسن حتی . تعادل و تسلط باور نکردنی دارن که من توی زندگیم ندارم. کلی کتاب نخونده و‌حرص زیاد برای خریدن کتاب های جدید دارم توی زندگیم دارم :^
+ علاوه بر اون حجم درس های نخونده ای که برای این آخر ترم جمع کردم تا بشینم شب امتحان با آه و اشک بگم چه خاکی به سرم کنم؛ واقعا unavoidable و زیباست. (جزوه ی درس مدیریت نزدیک به چهارصد صفحه ست^^*اکلیل)
+ یادداشت های سر کلاس زبان‌شناسی این ترم- به هر چیزی میتونه مربوط باشن غیر از خود زبان‌شناسی. درس زبان شناسی منو یاد سه‌شنبه ها از این کلاس می‌‌ندازه که همزمان با استاد جلوی آینده سعی می‌کردم مقعنه مون رو درست کنیم و بعدش می‌خندیدم چون حالت هامون شبیه به هم بود! (این استادمون جذابیت کل ترم سه رو در خودش خلاصه کرد. یه خانومی جوون با استایل های شدیدا زیبا و‌ یه میکاپ 100/10 و با توجه به استاک هامون متوجه شدیم میکاپ آرتیست هم هست ^^.) 
+ آهنگ هایی که یوگی برام می‌فرستاد که شدیدا دلتنگشون هستم مخوصوصا پلی لیست زمستانه مون که بیشتر gostly kisses بود~ یا وقتایی که گیتار تمرین میکرد. آخرین بار sailor songبود. دستای پینه بسته‌ش.
+ پوستر های بالای تختم توی خوابگاه که بچه ها بعد رفتن من هیچوقت از دیوار نکندن و هنوز همونجان دقیقا توی سلول 302.
+اون قوری صورتی که خریدم و با ماگی که مائو برام درست کرد ست شده . هنوز از روزی که خریدمش ذوق دارم . تجربه چایی خوردن رو ده برابر لذت بخش تر کرده!(به دوستام قول دادم یه بار  کوکی مربایی درست کنم و برای چایی و عصرونه دعتشون کنمour little tea party with pajama ) *-* 
+ اون لیست از کتابای عجیب غریبی که برای buddy read نوشتم و هربار هر کتابی می‌خوندیم هیچوقت از اون لیست نبود. ویس های جدی و طولانی که محتواشون فقط حرص خوردن سر اینکه یه شخصیت تو مخ مثل سریال ترکی ها حامله شده بود و‌ مامانم خیلی جدی پرسید کی حامله‌ست ؟ میخواستم بگم من از کتاب 400 صفحه ای که روان برام نذاشتهXD
+صبحانه درست کردن های روز جمعه با پلی لیست soft french songs for early mornings
+ اون تماس های بیشتر از دو ساعت ، اون چشمک های بی معنی . اون هودی مشکی .. 
+ لازانیای شب یلدا که برای خانواده درست کردم و سر درست کردنش اونقدر وسواسی شده بودم عین تازه عروس هایی که برای اولین بار میخوان واسه خانواده ی شوهر غذا درست کنن. بهترین لازانیای دنیا بود! (بدون اغراق) به نظرم یکی از چیزایی که باید توی بهشت بزارن امتحان کردن لازانیای نگین‌پز باشه تعریف از خود نباشه ها*چشمک* 
+ اون بعدازظهر ابری و دلگیری که southpaw رو نگاه کردم چون گفته بودی از فیلم های موردعلاقته و اونقدر گریه کردم تا چشمام پف کرد و سردرد گرفتم.معامله ی بامزه ای بود توام eternal sunshine of the spotless mind رو دیدی چون موردعلاقه ی من بود. 
+قربون صدقه ی قیافه ی خسته و grumpy هانچو رفتن 3: 
+ کتاب “هر‌روز”که تا به الان بین بیشتر از ده نفر دست به دست شده و پر از خاطره و هایلایت و نوشته های آ‌دمای مختلفه. خیلی کهنه و کثیف شده . اما کتاب موردعلاقمه. حتی به دست پدر معلم ادبیات راهنمایی‌ام هم رسیده بود! گفته بود سلیقه ی کتابیم رو دوست داره و برام داخلش کلی نوشته جا گذاشته بود*-*\
+ آدم برفی نصف نیمه وسط کوه و درد وحشتناک توی دستام چون فراموش کردم دستکش با خودم ببرم. 
+ برای هزارمین بار خوندن مانگای the veil بعد از هر inconvenience در زندگی روزمره.کاغذ های پرینت شده ازش که هنوز توی جورنال مقدسم نچسبوندم . 
+ دلم برای ژلاتو های پسته‌ای بوبو تنگ میشه ؛ شاید حتی برای تنها توی مال گشتن برای خودم و آخرش تنها چیزی که می‌خریدم یه لیپ گلاس جدید بود. و امیدوارم بودم this would fill whatever void is inside me .
+هدبند صورتی روی موهام که دیگه هدبند تقریبا یه fashion signature شده برام =“] 
+ وقتی شعر های فروغ توی روزای سرد زمستون میخوندم و احساس اینو داشتم که زنی تنها در آستانه ی فصلی سردم . 

پی نوشت : خیلی وقت بود از چیزای رندوم این روزای زندگیم ننوشته بودم- تقریبا از تمام تراوشات ذهنم  متنفرم و هرچیزی که تبدیل به کلمه می شه؛ سعی میکردم جمله ها رو کنار هم قرار بدم و بالاخره بتونه اون چیزی که میخوام رو برسونه، هیچوقت نمی‌رسوند. اما همیشه این پرت و پلا نوشتن رو دوست داشتم.  

پی نوشت : عنوان پست از یه sound track رندوم از سریال چینی when I fly toward you هست. خدایا . نمیدونم چرا نباید توی همچین سریالی زندگی‌کنم؟ لباس های قشنگ بپوشم، چتری هامو درست کنم منتظر دیت بعدیم باشم . با دوستام سفر و کمپ و دریا برم و یه دوربین قدیمی همیشه همراهم داشته باشم و خاطره هامو ثبت کنم. 

 

 

  • Ayame ✧*

آیا عشق یه نوع امیده؟ | Heart the Lover

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۴، ۰۲:۴۷ ب.ظ

توی زندگی جلبکی برای خودم دست و پا میزنم و تنها سرگرمی که دارم مثل بقیه استفاده از آذوقه ی سریال های دانلود شده و کتاب صوتی هایی که از قبل داشتمه . توی این مدت چندین کتاب مختلف تموم کردم که یکی شون heart the lover از Lily king بود. در یک جمله بگم : عاشقش شدم !
 و بخوام واقعا صادق باشم باهاش گریه کردم(در ساعت سه نصف شب پتو روی سرم کشیدم کتاب رو بستم و عر زدم^^)..
اونقدر ها مطمئن نیستم دلیلم برای گریه کردن فقط صرفا چنتا کلمه بوده باشه شاید فقط دنبال بهونه برای خالی کردن اون مایع نمکی پشت پلکام بودم چون خیلی مدت بود نمیخواستم تسلیم بشم. بزارید به جاده خاکی نزنم و بگم هنوز به نقل قول های این کتاب فکر میکنم و احساس میکنم قرار نیست به این زودی ها ازش مووآن کنم. موقع خوندنش یه چیز سنگینی رو روی دلم احساس کنم. از نویسنده بابت این موضوع متنفرم فکر کنم نیازی نبود جوری یه کتاب رو بنویسی اونم توی دویست صفحه ی ناقابل که قلب آدمو دربیاری مچاله ش کنی و بگی بفرمایید حالا بزار سرجاش لطفا. خیلی خوشحالم که به حرف جامعه ی bookstagram گوش کردم . ممنون از جک ادواردز عزیزم واقعا .
عاشق سلیقه ش هستم و امیدوارم خدا حفظش کنه.
دیگه جمله ای نمونده که با رنگ نارنجی هایلایت نکرده باشم یا توی جورنالم خالی نکرده ام و از اونجایی که ایده ای برای پست نوشتن برای این صفحه ی گمشده و فراموش در گوشه ی اینترنت نداشتم گفتم بیام اینجا هم نقل قول ها و غر های کتابیم رو خالی کنم، چون نمیدونم چرا اینقدر برام همیشه عجیبه چنین ناول کوچیکی دست برد و گذاشت روی حساس ترین چیزایی که همیشه از روبه رو شدن باهاش ترس دارم. دقیقا همینطور که میگه : 

you know how you can remember exactly when and where you read certain books? A great novel ,a truly great one , not only captures a particular fictional experience, it alters and intensifies the way you experience your own life while you`re reading it. and it preserves it like  a time capsule

-فکر کنید شما دانشجوی ادبیات انگلیسی (مطمئن نیستم رشته اش این بود but it seem like it) هستید.  زندگی عادی داری، اونقدر آدم بولدی نیستی و تا اینکه سر یه کلاس یکی از داستان هات رو میخونی و تمام کلاس برمیگردن و بهت نگاه میکنن . چون داستانت براشون تعجب آور بود و مخصوصا اون دوتا پسره که به عشقشون و خر خونی توی ادبیات و شعر معروف بودن ؛ یاش و سم .(همیشه ی خدا داستان های غمگین میرسه به این عشاق فلک زده ی ادبیات و شعر)  و همه چیز از آشنایی و نزدیک شدن تو به سم شروع میشه . سم برخلاف چیزی که به نظر میرسه آدم مذهبی و حوصله سربریه و همیشه سخت به باور ها و عقایدی که پدر و مادرش به خوردش دادن پافشاری میکنه . تو از سم خوشت میاد ؟ شاید اون اوایل اما کم کم همه چیز پیچیده میشه. همه چیز راجب یاش متفاوته .. برات یه معمای برگه . خیلی شوخ طبعه  . همیشه پر از ایده های تازه ست . حرف زدن باهاش اصلا خسته کننده نیست . تو که حالا به اسم جوردن میشناسنت و یاش و سم و ایوان توی خونه ی یکی از استاد های دانشگاهتون میمونید. شعر میخونید ، داستان مینویسید و کارت بازی میکنید . اره heart the lover .  همون بازی که یاش اختراع کرده بود و تو فکر میکنی شاید زندگی فقط توی همین خنده ها و روز هایی که فکر میکردی هیچوقت تموم نمیشه خلاصه میشه اما اینطور نیست...

+ شخصیت یاش رو هم همزمان دوست داشتم TT  هم ازش بدم میومد اون بلاتکلیفی که داشت با خودش هم برام ترسناک و هم قابل لمس بود. از طرفی جوردن هم پیچیده بود. خوشحالم این کتاب رو خوندم و یه بخشی از خودمو داخلش جا گذاشتم. به این نکته هم اشاره کنم خانومی که کتاب صوتی ش را خوند خیلی صدای گرمی داشت. به غم کتاب یه بیست درصدی اضافه کرد:<
نمیدونم ولی به نظرم اگه Lala land  و یه جورایی  dead poet society  رو باهم قاطی کنی یه همچین چیزی دربیاد ازش "-"\ 

 the feeling catches me off guard
.oh
.love

.we are all vulnerable to tragedy because we are human

- I start to understand the power of fiction, the reason we make things up.my best story is about my father. It`s not autobiographical. It is the manager of a shoe store and a high school boy who gets a job there_but it is about my father, about rage and shame and love for him. These scences that didn`t happen concentrate and distill the emotion of what did. "the truth has nothing to do with facts

 

“?Love in your novels, I think, acts as a form of hope. Why hope? Do you believe this
“most people ask me sex, not love”
“?isn`t love a form of hope”
“No. Love is crushing. love is something you let yourself feel at your own peril, despite your better sense”
“True. It`s all those things” I said. “But where would we be if we didn`t feel it? I think it`s the only form of hope we have. For our survival, I mean. What good is any other virtue without love?”
“In literature love is a weakness. Othello is easily manipulated by Lago because of his love for Desdemona. Anna Karenina throws herself under a train. Love is not the weakness. People get in its way. People are weak and perilous, not love.”

 

 

+ واقعا خیلی ناراحت بودم که موقع خوندن این کتاب نمیتونم تک تک رفرنس های این کتاب رو چک کنم. پر از شاعر ها و اثر های جدیدی بود که به گوشم نخورده بود. اون نرد درونم رو خیلی قلقلک می داد. نمیدونم آیا حوصله ی خوندن دارید یا نه اما یه جا یاش و جوردن  یه بحث سیاسی میکنن و تهش به این میرسن که آیا بشریت داره بهتر میشه یا نه ؟ ما انسان ها به عنوان یه گونه از موجودات چطور ؟
*بحث طولانیه امیدوارم بخونیدش و بهم بگید با کدومش موافقید!!! *

  • Ayame ✧*

"چرا گردنبند سنجاقک؟"

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۴، ۰۶:۰۹ ب.ظ

یادت میاد؟ امیدوارم یادت نیاد .
با تمام اون احساساتی که باید قورت میدادم اما همش ازشون فرار کردم؛ میدونی من درست یادمه حتی اگه تو یادت نباشه وقتی که پرسیدی "چرا یه گردنبند سنجاقک ؟ همون که همیشه دور گردنته و هیچوقت درش نمیاری" گفتی انگاری وقتی استرس میگیری و عصبانی میشی بهش دست میزنی و با انگشتات باهاش بازی میکنی . اینو فکر کنم وقتی فهمیدی که چندبار ناخوداگاه دستمو سمت گردنم بردم ولی یهو متوجه شدم نپوشیدمش . ازم پرسیدی برام معنی خاصی داره ؟ گفتی چون تو همیشه از هرچیزی یه معنی عمیق درمیاری و دوست داری شاعرانه ش کنی . شاید درست گفته باشی دوست دارم پشت هر چیز مسخره ای خاطره و معنی های مختلف مخفی کنم و  حس کنم اون پشت جاشون امنه . می‌ترسیدم بگم چرا سنجاقک . میترسیدم باز بخندی مثل همیشه . با اون چال گونه ی مسخره و احمقانه‌ت و من احساس کنم گونه هام آتیش گرفته و بدتر از اون  حتی بخندم و تو فکر کنی جوک های مسخره تر از خودت باعث میشه خیلی بامزه باشی. ولی میدونم باز به هرحال میخندیدم مثل یه احمق مسخره . آره مسخره و همش مسخره ست ! 
کاش میتونستم برات از سنجاقکم داستان بگم ،بگم از اینکه یه شعر تاثیرگذار راجبش خوندم و بعد از اون این گردنبند رو عزیز شمردم و هیچ وقت درش نمیارم . اما اینا همش یه دروغ ساده میتونه باشه . این دفعه  از این تفسیر های عجیب و غریبم برات نداشتم بگم . فقط یه گردنبند بود . همین . 
چرا سنجاقک ؟ بازم از خودم میپرسم .. چرا‌ واقعا ؟ چرا ؟ شاید چون میگن اگه توی زندیگت گم شدی یه سنجاقک نشونه ی اینکه بالاخره میتونی راهتو پیدا کنی . شاید چون نقش های روی بال های سنجاقک برام شگفت انگیزه . شاید چون میگن سنجاقک ها راز های جنگل سحرآمیز رو در گوش پری ها زمزمه میکنن. شاید چون یه بار توی یه کتاب از اون اطلاعات خیلی بی اهمیت و جزئیاتی بوده که شخصیت اصلی سنجاقک دوست داشته . شاید ...شاید ... نمیدونم . اصلا واقعا مهم نیست چون همش مسخره ست . چون سنجاقک فقط منو یاد تو میندازه . چون تو بودی که پرسیدی چرا سنجاقک ؟ 

  • Ayame ✧*