۹۲ مطلب توسط «Ayame ✧*» ثبت شده است

Overwhelmed by beautiful unavoidable things

+اون استیکر بامزه و خاک خورده ی پشت قاب صورتی گوشیم که فاطمه بهم هدیه داده بود. منم بهش یه استیکر tea girl lover دادم که یه دختر بود که داشت توی لیوان چایی‌ش غرق می‌شد :دی 
+نقاشی های رندوم و تیکه کاغذ هایی که به دیوار چسبوندم ولی الان پشت کمد دیواری گیر کردن. مخصوصا اون نقاشی از کوتوله های آبشار جزیره که رنگین کمون بالا می آوردن. 
+صفحه های پاره شده از کتاب برفین و رزالین چون میخواستم توی ژورنالم باشن. 
+ تصویر پیش زمینه ی لپ تا‌پم که از فیلم ماری آنتوانته(همیشه یاد ماری آنتوانت داخل آقای پی بادی و شرمن می‌افتم باهاش *من غاااشق غیکم* 
و دقیقا یه عکس از بچگیم دارم که بدون توجه به دوربین دارم کیک میخورم و یه اکسپرشن let them eat cake دارم ;0 یا به قول لورالای گیلمور اگه کیک خوردن اشتباهه ، نمیخوام درست باشم . 
+ کتابام که روی هم جمع شدن و به زودی به سقف میرسن حتی . تعادل و تسلط باور نکردنی دارن که من توی زندگیم ندارم. کلی کتاب نخونده و‌حرص زیاد برای خریدن کتاب های جدید دارم توی زندگیم دارم :^
+ علاوه بر اون حجم درس های نخونده ای که برای این آخر ترم جمع کردم تا بشینم شب امتحان با آه و اشک بگم چه خاکی به سرم کنم؛ واقعا unavoidable و زیباست. (جزوه ی درس مدیریت نزدیک به چهارصد صفحه ست^^*اکلیل)
+ یادداشت های سر کلاس زبان‌شناسی این ترم- به هر چیزی میتونه مربوط باشن غیر از خود زبان‌شناسی. درس زبان شناسی منو یاد سه‌شنبه ها از این کلاس می‌‌ندازه که همزمان با استاد جلوی آینده سعی می‌کردم مقعنه مون رو درست کنیم و بعدش می‌خندیدم چون حالت هامون شبیه به هم بود! (این استادمون جذابیت کل ترم سه رو در خودش خلاصه کرد. یه خانومی جوون با استایل های شدیدا زیبا و‌ یه میکاپ 100/10 و با توجه به استاک هامون متوجه شدیم میکاپ آرتیست هم هست ^^.) 
+ آهنگ هایی که یوگی برام می‌فرستاد که شدیدا دلتنگشون هستم مخوصوصا پلی لیست زمستانه مون که بیشتر gostly kisses بود~ یا وقتایی که گیتار تمرین میکرد. آخرین بار sailor songبود. دستای پینه بسته‌ش.
+ پوستر های بالای تختم توی خوابگاه که بچه ها بعد رفتن من هیچوقت از دیوار نکندن و هنوز همونجان دقیقا توی سلول 302.
+اون قوری صورتی که خریدم و با ماگی که مائو برام درست کرد ست شده . هنوز از روزی که خریدمش ذوق دارم . تجربه چایی خوردن رو ده برابر لذت بخش تر کرده!(به دوستام قول دادم یه بار  کوکی مربایی درست کنم و برای چایی و عصرونه دعتشون کنمour little tea party with pajama ) *-* 
+ اون لیست از کتابای عجیب غریبی که برای buddy read نوشتم و هربار هر کتابی می‌خوندیم هیچوقت از اون لیست نبود. ویس های جدی و طولانی که محتواشون فقط حرص خوردن سر اینکه یه شخصیت تو مخ مثل سریال ترکی ها حامله شده بود و‌ مامانم خیلی جدی پرسید کی حامله‌ست ؟ میخواستم بگم من از کتاب 400 صفحه ای که روان برام نذاشتهXD
+صبحانه درست کردن های روز جمعه با پلی لیست soft french songs for early mornings
+ اون تماس های بیشتر از دو ساعت ، اون چشمک های بی معنی . اون هودی مشکی .. 
+ لازانیای شب یلدا که برای خانواده درست کردم و سر درست کردنش اونقدر وسواسی شده بودم عین تازه عروس هایی که برای اولین بار میخوان واسه خانواده ی شوهر غذا درست کنن. بهترین لازانیای دنیا بود! (بدون اغراق) به نظرم یکی از چیزایی که باید توی بهشت بزارن امتحان کردن لازانیای نگین‌پز باشه تعریف از خود نباشه ها*چشمک* 
+ اون بعدازظهر ابری و دلگیری که southpaw رو نگاه کردم چون گفته بودی از فیلم های موردعلاقته و اونقدر گریه کردم تا چشمام پف کرد و سردرد گرفتم.معامله ی بامزه ای بود توام eternal sunshine of the spotless mind رو دیدی چون موردعلاقه ی من بود. 
+قربون صدقه ی قیافه ی خسته و grumpy هانچو رفتن 3: 
+ کتاب “هر‌روز”که تا به الان بین بیشتر از ده نفر دست به دست شده و پر از خاطره و هایلایت و نوشته های آ‌دمای مختلفه. خیلی کهنه و کثیف شده . اما کتاب موردعلاقمه. حتی به دست پدر معلم ادبیات راهنمایی‌ام هم رسیده بود! گفته بود سلیقه ی کتابیم رو دوست داره و برام داخلش کلی نوشته جا گذاشته بود*-*\
+ آدم برفی نصف نیمه وسط کوه و درد وحشتناک توی دستام چون فراموش کردم دستکش با خودم ببرم. 
+ برای هزارمین بار خوندن مانگای the veil بعد از هر inconvenience در زندگی روزمره.کاغذ های پرینت شده ازش که هنوز توی جورنال مقدسم نچسبوندم . 
+ دلم برای ژلاتو های پسته‌ای بوبو تنگ میشه ؛ شاید حتی برای تنها توی مال گشتن برای خودم و آخرش تنها چیزی که می‌خریدم یه لیپ گلاس جدید بود. و امیدوارم بودم this would fill whatever void is inside me .
+هدبند صورتی روی موهام که دیگه هدبند تقریبا یه fashion signature شده برام =“] 
+ وقتی شعر های فروغ توی روزای سرد زمستون میخوندم و احساس اینو داشتم که زنی تنها در آستانه ی فصلی سردم . 

پی نوشت : خیلی وقت بود از چیزای رندوم این روزای زندگیم ننوشته بودم- تقریبا از تمام تراوشات ذهنم  متنفرم و هرچیزی که تبدیل به کلمه می شه؛ سعی میکردم جمله ها رو کنار هم قرار بدم و بالاخره بتونه اون چیزی که میخوام رو برسونه، هیچوقت نمی‌رسوند. اما همیشه این پرت و پلا نوشتن رو دوست داشتم.  

پی نوشت : عنوان پست از یه sound track رندوم از سریال چینی when I fly toward you هست. خدایا . نمیدونم چرا نباید توی همچین سریالی زندگی‌کنم؟ لباس های قشنگ بپوشم، چتری هامو درست کنم منتظر دیت بعدیم باشم . با دوستام سفر و کمپ و دریا برم و یه دوربین قدیمی همیشه همراهم داشته باشم و خاطره هامو ثبت کنم. 

 

 

  • ۵
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Ayame ✧*
    • جمعه ۲۷ دی ۰۴

    آیا عشق یه نوع امیده؟ | Heart the Lover

    توی زندگی جلبکی برای خودم دست و پا میزنم و تنها سرگرمی که دارم مثل بقیه استفاده از آذوقه ی سریال های دانلود شده و کتاب صوتی هایی که از قبل داشتمه . توی این مدت چندین کتاب مختلف تموم کردم که یکی شون heart the lover از Lily king بود. در یک جمله بگم : عاشقش شدم !
     و بخوام واقعا صادق باشم باهاش گریه کردم(در ساعت سه نصف شب پتو روی سرم کشیدم کتاب رو بستم و عر زدم^^)..
    اونقدر ها مطمئن نیستم دلیلم برای گریه کردن فقط صرفا چنتا کلمه بوده باشه شاید فقط دنبال بهونه برای خالی کردن اون مایع نمکی پشت پلکام بودم چون خیلی مدت بود نمیخواستم تسلیم بشم. بزارید به جاده خاکی نزنم و بگم هنوز به نقل قول های این کتاب فکر میکنم و احساس میکنم قرار نیست به این زودی ها ازش مووآن کنم. موقع خوندنش یه چیز سنگینی رو روی دلم احساس کنم. از نویسنده بابت این موضوع متنفرم فکر کنم نیازی نبود جوری یه کتاب رو بنویسی اونم توی دویست صفحه ی ناقابل که قلب آدمو دربیاری مچاله ش کنی و بگی بفرمایید حالا بزار سرجاش لطفا. خیلی خوشحالم که به حرف جامعه ی bookstagram گوش کردم . ممنون از جک ادواردز عزیزم واقعا .
    عاشق سلیقه ش هستم و امیدوارم خدا حفظش کنه.
    دیگه جمله ای نمونده که با رنگ نارنجی هایلایت نکرده باشم یا توی جورنالم خالی نکرده ام و از اونجایی که ایده ای برای پست نوشتن برای این صفحه ی گمشده و فراموش در گوشه ی اینترنت نداشتم گفتم بیام اینجا هم نقل قول ها و غر های کتابیم رو خالی کنم، چون نمیدونم چرا اینقدر برام همیشه عجیبه چنین ناول کوچیکی دست برد و گذاشت روی حساس ترین چیزایی که همیشه از روبه رو شدن باهاش ترس دارم. دقیقا همینطور که میگه : 

    you know how you can remember exactly when and where you read certain books? A great novel ,a truly great one , not only captures a particular fictional experience, it alters and intensifies the way you experience your own life while you`re reading it. and it preserves it like  a time capsule

    -فکر کنید شما دانشجوی ادبیات انگلیسی (مطمئن نیستم رشته اش این بود but it seem like it) هستید.  زندگی عادی داری، اونقدر آدم بولدی نیستی و تا اینکه سر یه کلاس یکی از داستان هات رو میخونی و تمام کلاس برمیگردن و بهت نگاه میکنن . چون داستانت براشون تعجب آور بود و مخصوصا اون دوتا پسره که به عشقشون و خر خونی توی ادبیات و شعر معروف بودن ؛ یاش و سم .(همیشه ی خدا داستان های غمگین میرسه به این عشاق فلک زده ی ادبیات و شعر)  و همه چیز از آشنایی و نزدیک شدن تو به سم شروع میشه . سم برخلاف چیزی که به نظر میرسه آدم مذهبی و حوصله سربریه و همیشه سخت به باور ها و عقایدی که پدر و مادرش به خوردش دادن پافشاری میکنه . تو از سم خوشت میاد ؟ شاید اون اوایل اما کم کم همه چیز پیچیده میشه. همه چیز راجب یاش متفاوته .. برات یه معمای برگه . خیلی شوخ طبعه  . همیشه پر از ایده های تازه ست . حرف زدن باهاش اصلا خسته کننده نیست . تو که حالا به اسم جوردن میشناسنت و یاش و سم و ایوان توی خونه ی یکی از استاد های دانشگاهتون میمونید. شعر میخونید ، داستان مینویسید و کارت بازی میکنید . اره heart the lover .  همون بازی که یاش اختراع کرده بود و تو فکر میکنی شاید زندگی فقط توی همین خنده ها و روز هایی که فکر میکردی هیچوقت تموم نمیشه خلاصه میشه اما اینطور نیست...

    + شخصیت یاش رو هم همزمان دوست داشتم TT  هم ازش بدم میومد اون بلاتکلیفی که داشت با خودش هم برام ترسناک و هم قابل لمس بود. از طرفی جوردن هم پیچیده بود. خوشحالم این کتاب رو خوندم و یه بخشی از خودمو داخلش جا گذاشتم. به این نکته هم اشاره کنم خانومی که کتاب صوتی ش را خوند خیلی صدای گرمی داشت. به غم کتاب یه بیست درصدی اضافه کرد:<
    نمیدونم ولی به نظرم اگه Lala land  و یه جورایی  dead poet society  رو باهم قاطی کنی یه همچین چیزی دربیاد ازش "-"\ 

     the feeling catches me off guard
    .oh
    .love

    .we are all vulnerable to tragedy because we are human

    - I start to understand the power of fiction, the reason we make things up.my best story is about my father. It`s not autobiographical. It is the manager of a shoe store and a high school boy who gets a job there_but it is about my father, about rage and shame and love for him. These scences that didn`t happen concentrate and distill the emotion of what did. "the truth has nothing to do with facts

     

    “?Love in your novels, I think, acts as a form of hope. Why hope? Do you believe this
    “most people ask me sex, not love”
    “?isn`t love a form of hope”
    “No. Love is crushing. love is something you let yourself feel at your own peril, despite your better sense”
    “True. It`s all those things” I said. “But where would we be if we didn`t feel it? I think it`s the only form of hope we have. For our survival, I mean. What good is any other virtue without love?”
    “In literature love is a weakness. Othello is easily manipulated by Lago because of his love for Desdemona. Anna Karenina throws herself under a train. Love is not the weakness. People get in its way. People are weak and perilous, not love.”

     

     

    + واقعا خیلی ناراحت بودم که موقع خوندن این کتاب نمیتونم تک تک رفرنس های این کتاب رو چک کنم. پر از شاعر ها و اثر های جدیدی بود که به گوشم نخورده بود. اون نرد درونم رو خیلی قلقلک می داد. نمیدونم آیا حوصله ی خوندن دارید یا نه اما یه جا یاش و جوردن  یه بحث سیاسی میکنن و تهش به این میرسن که آیا بشریت داره بهتر میشه یا نه ؟ ما انسان ها به عنوان یه گونه از موجودات چطور ؟
    *بحث طولانیه امیدوارم بخونیدش و بهم بگید با کدومش موافقید!!! *

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • Ayame ✧*
    • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

    "چرا گردنبند سنجاقک؟"

    یادت میاد؟ امیدوارم یادت نیاد .
    با تمام اون احساساتی که باید قورت میدادم اما همش ازشون فرار کردم؛ میدونی من درست یادمه حتی اگه تو یادت نباشه وقتی که پرسیدی "چرا یه گردنبند سنجاقک ؟ همون که همیشه دور گردنته و هیچوقت درش نمیاری" گفتی انگاری وقتی استرس میگیری و عصبانی میشی بهش دست میزنی و با انگشتات باهاش بازی میکنی . اینو فکر کنم وقتی فهمیدی که چندبار ناخوداگاه دستمو سمت گردنم بردم ولی یهو متوجه شدم نپوشیدمش . ازم پرسیدی برام معنی خاصی داره ؟ گفتی چون تو همیشه از هرچیزی یه معنی عمیق درمیاری و دوست داری شاعرانه ش کنی . شاید درست گفته باشی دوست دارم پشت هر چیز مسخره ای خاطره و معنی های مختلف مخفی کنم و  حس کنم اون پشت جاشون امنه . می‌ترسیدم بگم چرا سنجاقک . میترسیدم باز بخندی مثل همیشه . با اون چال گونه ی مسخره و احمقانه‌ت و من احساس کنم گونه هام آتیش گرفته و بدتر از اون  حتی بخندم و تو فکر کنی جوک های مسخره تر از خودت باعث میشه خیلی بامزه باشی. ولی میدونم باز به هرحال میخندیدم مثل یه احمق مسخره . آره مسخره و همش مسخره ست ! 
    کاش میتونستم برات از سنجاقکم داستان بگم ،بگم از اینکه یه شعر تاثیرگذار راجبش خوندم و بعد از اون این گردنبند رو عزیز شمردم و هیچ وقت درش نمیارم . اما اینا همش یه دروغ ساده میتونه باشه . این دفعه  از این تفسیر های عجیب و غریبم برات نداشتم بگم . فقط یه گردنبند بود . همین . 
    چرا سنجاقک ؟ بازم از خودم میپرسم .. چرا‌ واقعا ؟ چرا ؟ شاید چون میگن اگه توی زندیگت گم شدی یه سنجاقک نشونه ی اینکه بالاخره میتونی راهتو پیدا کنی . شاید چون نقش های روی بال های سنجاقک برام شگفت انگیزه . شاید چون میگن سنجاقک ها راز های جنگل سحرآمیز رو در گوش پری ها زمزمه میکنن. شاید چون یه بار توی یه کتاب از اون اطلاعات خیلی بی اهمیت و جزئیاتی بوده که شخصیت اصلی سنجاقک دوست داشته . شاید ...شاید ... نمیدونم . اصلا واقعا مهم نیست چون همش مسخره ست . چون سنجاقک فقط منو یاد تو میندازه . چون تو بودی که پرسیدی چرا سنجاقک ؟ 

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*
    • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

    منو از سرنوشت اوفلیا نجات بده| I Forbid my tears

    اون صبح، رودخونه بلندتر از همیشه می‌خوند… یه نغمه توی صدای بارون و لای ریشه‌ی بیدها. اُفلیا روی آب دراز کشیده بود، انگار خودش رو سپرده بود به آغوش رود. لباسش توی آب پخش شده بود، دستاش هنوز گل‌های وحشی رو محکم گرفته بودن، گل‌هایی که گردن خم کرده بودن، انگار داشتن باهاش خداحافظی می‌کردن. اما اُفلیا ساکت نمرد؛ دنیا رو با آخرین نفسش صدا زد. یه آهنگ از درد و دلتنگی خوند ، از تاج‌هایی که افتادن، از بره‌هایی که بی‌گناه قربونی شدن، از عشقی که مزه‌ی آهن و خاکستر می‌داد، از معصومیتی که توی خاک سرد و خسته، کم‌جون موند و مرد. هر گلی که از دستش افتاد، معنی خودش رو داشت: بنفشه برای ایمان، سداب برای پشیمونی، رزماری برای سوزِ و درد به یادآوردن . گل‌ها یه مدت کنارش موندن، تا وقتی موج اونا رو هم با خودش برد، انگار دلشون نمی‌خواست ازش جدا شن. می‌گن هنوزم اونجاست… بین نور و گل‌ولای، مثل یه سایه توی سکوت سبزِ رود. و اگه یه روز دم غروب، وقتی خورشید با رنگ مسی پشت درختا غروب میکنه، بری کنار رودخونه قدم بزنی و خوب گوش بدی شاید هنوزم صدای آوازش رو بشنوی…

     

    -منو از قبرم بیرون بیار و از سرنوشت اوفلیا نجاتم بده .

     

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]
    • Ayame ✧*
    • چهارشنبه ۱۷ مهر ۰۴

    تیکه ی اضافی پازل

    اخیراً خیلی،خیلی احساسات پیچیده‌ای رو تجربه می‌کنم که نمی‌دونم چطور باید توصیفشون کنم. هیچ‌چیز این روزها به اندازه‌ی ابراز کردن خودم برام سخت نشده. حس می‌کنم فقط همین‌جا رو دارم؛ جایی که فکر کنم کسی قرار نیست نوشته‌هام رو بخونه، جایی که مجبور نیستم چیزی رو قایم کنم یا منتظر تأیید بقیه باشم. خیلی برام سخته جوری بنویسم که همه‌ی این کدری‌ها و سیاهی‌هایی که توی قلبم جمع شده، همون‌طور که می‌خوام، دیده بشه. راستش، به کسایی که هنوز می‌تونن راحت و بی‌دغدغه خودشون رو بیان کنن، حسودی می‌کنم.
    حالا که فکرشو می‌کنم، یه حقیقتی که همیشه انکارش می‌کردم، این روزها بیشتر از همیشه اذیتم می‌کنه: اینکه هیچ‌وقت، هیچ‌جا احساس تعلق نکردم. نه اینکه بخوام بگم خیلی متفاوتم یا هیچ‌کس منو درک نمی‌کنه یا تافته‌ی جدا بافته‌ام؛ نه! اتفاقاً هیچ‌وقت مثل حالا این‌قدر حس «معمولی بودن» و «عادی بودن» نکرده بودم. فکر می‌کنم واقعاً جامعه موفق شد ازم یه ربات خاکستری بسازه که دیگه نتونم برای هر چیزی اکلیل بپاشم و گلیتر به سر و روی بقیه بپاشم. با این حال، از ته دلم یه سنگینی شدید حس می‌کنم اینکه هیچ‌وقت نسبت به هیچ مکانی، به هیچ جمعی، حس نکردم اینجا جای منه، اینا آدمای منن، من باید اینجا باشم. و راستش، بعید می‌دونم همچین جایی رو هم پیدا کنم. 
    همیشه یه جور غریبه موندم، بین آدمای آشنا . همیشه گوش شنوای بقیه بودم، ولی سوال اینجاست: آیا اونا هم سعی کردن حتی یه بار گوش شنوا برای من باشن؟ شاید من همیشه یه شنونده ی خوب نیستم . منم میخوام شنیده بشم . حتی اگه افکارم و تمامی چیزای توی ذهنم ارزشمند نباشه اندازه ی بقیه . گاهی حس میکنم مثل یه تکه‌ی اضافی از پازل بودم؛ تکه‌ای که هیچ‌جا جا نمی‌شد و هیچ‌چیزی کاملش نمی‌کرد. فقط از دور جمع شدن بقیه رو نگاه می‌کردم اینکه چطور چفت هم میشن . چطور به هم تعلق دارن . مثل اون دوست سومی که همیشه می‌فهمه دوتای دیگه بیشتر با هم صمیمی‌ان. مثل وقتی که تو رو از بحث‌های مهم کنار می‌ذارن، چون شاید اون‌قدرها هم مهم نیستی.
    میدونید این حتی چیز جدیدی نیست که یهو برام مهم شده باشه. همیشه با خودم میگفتم خب .منم دنیای خودمو میسازم و هیچکس رو راه نمیدم . منم درهای قصر یخی رو برای کسی باز نمی کنم . این حس که حالا دارم سعی می کنم کمتر سرکوبش کنم از همون اول باهام بوده؛ توی مدرسه، دانشگاه، توی دوستی‌هایی که خودم ساختم، حتی توی خانواده. چرا باید این‌قدر سخت باشه که بتونی خودتو بین آدما جا بدی؟ اصلاً چرا باید به زور جا بدی وقتی هیچ‌وقت هیچ جایی برای تو نبوده؟ چرا این‌قدر سخته؟ چرا این‌قدر دور از دسترسه که آدم بتونه جایی رو پیدا کنه که توش غریبه نباشه؟ چرا این‌قدر سخته آدمایی رو پیدا کنی که کنارشون احساس امنیت کنی، نفس راحت بکشی و بگی: «اینجا همون‌جاست که باید باشم»؟
    انگار هرجا رفتم، یه دیوار شیشه‌ای بین من و بقیه بوده. می‌دیدمشون، می‌شنیدمشون، ولی هیچ‌وقت نتونستم بخشی از دنیایی که برای خودشون ساختن باشم. درست مثل بچه‌ای که هیچ‌وقت توی بازی‌های بقیه راهش نمی‌دن. خیلی طرز تفکر بچگانه‌ایه، نه؟ می‌دونم.

    پی نوشت : الان که دارم اینو مینویسم ماه گرفتگی شده و ماه رنگ قرمز به خودش گرفته و اینو یه نشونه گرفتم که شاید باید سعی کنم بیشتر بنویسم.

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]
    • Ayame ✧*
    • يكشنبه ۱۷ شهریور ۰۴

    انعکاسِ ما در آیینه

    شاید توی دنیایی دیگه، جایی خیلی دورتر از این دنیای خاکستریِ بی‌پایانی که داخلش گیر افتادیم . 
    شاید اونجا قلب‌هامون دیگه حصار نداشت، زخمی نبود، ترسیده نبود . شاید اونجا می‌تونستم همه‌ی درهای بسته‌ی وجود و قلبمو برات باز کنم و بذارم نور تو وارد بشه.شاید تو اون دنیا تو سرباز خسته‌ای بودی که هر بار به جنگ می‌رفتی، به امید دست‌های من برمی‌گشتی، و من پرستاری بودم که زخم‌هات رو می‌بستم و دعا می‌کردم جنگ هیچ‌وقت تو رو از من نگیره. یا شاید من پری دریایی بودم که روی صخره‌های سرد می‌نشستم و آواز می‌خوندم، و تو دزد دریایی‌ای بودی که به‌جای گنج، چشماتو روی من دوخته بودی و مروارید و نگین رو توی چشمای من می دیدی . کاش می‌شد دنیایی باشه که تو شوالیه‌ای بودی با زرهی سنگین، خسته از جنگ‌های بی‌پایان و جنگ با اژدها و من پرنسسی که همه بهش می‌گفتن نباید قصرشو ترک نکنه چون دنیای بیرون زیادی براش خشن و بی رحمه اما تو شبای تاریک، وقتی همه خواب بودن، از راهروهای سنگی و پر از سایه‌ی قلعه می‌گذشتم تا بهت برسم… و اونجا تو دست منو می‌گرفتی و سوگند می خوردی که هیچ تاریکی‌ای نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه.
    شاید هم دنیایی دیگه بود که من پرنده‌ای آزاد بودم، و تو آسمون بی‌پایان. هر بار که پر می‌زدم، تو منو توی آغوش می‌کشیدی، و هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادی سقوط کنم.
    یا شاید من شمعی کم‌نور بودم و تو شبِ بی‌انتها، و من تنها به این امید می‌سوختم که بتونم گوشه‌ای از ظلمت و تاریکب تو رو روشن کنم.
    اما اینجا…این دنیایی که توش گیر افتادیم،اینجا فاصله‌ها مثل دیوارن، دستامون هیچ‌وقت به هم نمی‌رسن، و چیزی جز زخمی قدیمی توی قلب‌هامون نیست. من فقط می‌تونم چشمامو ببندم، خودمو رها کنم …
    به دنیاهایی فکر کنم که شاید فقط توی خواب‌هام نفس می‌کشن.شاید اونجا هنوز هم دستامون توی هم گره می‌خورن،شاید هنوز هم اسم‌هامون روی دیوارهای کهنِ قلعه حک شده،شاید هنوز دریا صدای ما رو توی موج‌هاش پنهان می‌کنه.

    و یا شاید همه‌ش رویا بود…
    شاید تو هیچ‌وقت وجود نداشتی،
    شاید من هیچ‌وقت زنده نبودم.
    شاید ما فقط انعکاسِ مبهمِ هم توی آیینه‌های شکسته‌ی یه جهان فراموش‌شده‌ایم.

     

     

     

  • ۴
  • نظرات [ ۰ ]
    • Ayame ✧*
    • دوشنبه ۴ شهریور ۰۴

    شیشه ای برای روز های بی اشک.

    سرمو گذاشتم رو دستم، نگاهم از پنجره می‌ره سمت آسمون. صدای استاد فلسفه یه جایی تو پس‌زمینه‌ی ذهنم پخش می‌شه، داره راجع‌به فلسفه‌ی تربیت یا یه همچین چیزی حرف می‌زنه. ولی اهمیت نمی‌دم. فکر می‌کنم… چقدر عوض شدم؟ چقدر شاید matureتر شده باشم؟ یا شاید نه! شاید دو سال دیگه دوباره همینو به خودم بگم. زمان پرواز می‌کنه، دورتر و دورتر… این خوبه؟ مگه نه؟ می‌گم از جهنم نجات پیدا کردی، می‌تونی نفس بکشی. ولی الان تو بهشتی؟ اینجا چطور؟ می‌خوای از اینجا هم نجات پیدا کنی… انگار تهش فقط دنبال نجاتی. از هر جایی، از هر چیزی. متنفرم. از این که بعضی روزا، از خودم متنفرم. از همه چیز. با خودم می‌گم: مگه ممکنه این‌همه نفرت تو وجودت جا بشه؟ بعد، بیشتر از خودم بدم میاد که چرا این‌همه نفرتو نگه داشتم. ولی بعضی روزا، آسمون قشنگه. بارون می‌زنه. کتاب خوندن لذت‌بخشه. موهام بوی خوبی میده، سردرد ندارم. شاید اون‌قدرها هم از همه چیز متنفر نباشم… کاش می‌شد این لحظه‌ها رو تو یه شیشه نگه دارم، واسه وقتایی که حس می‌کنم دیگه نمی‌تونم. بعد هر وقت لازم شد، درشو باز کنم، بذارم این حسا بریزن بیرون، خودشونو پهن کنن تو روزمرگیم، بپیچن لای لحظه‌هام، نفس بکشن برام. ولی نه… دیگه گریه نمی‌کنم. نه مثل قبل. یه حس numb بودن همیشه باهامه. یه “خب که چی؟” که ته ذهنم هی تکرار می‌شه. بعد، وقتی اوضاع سخت‌تر می‌شه، با یه پتک می‌کوبه تو سرم و می‌گه: “هه! دیدی؟ از پس همینم برنیومدی…” کاش می‌شد این صداهای لعنتی رو با اشکام بیرون بدم. ولی انگار دیگه اشکای شور هم برام سقوط نمی کنن . 

    پی نوشت: چرا اینهمه گفتم وقتی سیلویا داخل یه جمله گفت :

    I desire the things that will destroy me in the end  

    پی نوشت : متنفرم وقتی هر چیز مضخرفی تکرار میشه !

    پی نوشت : راه ارتباطی صرفا اگه دیگه بیانی نبود (Butter cup)

     

     

  • ۱۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • Ayame ✧*
    • دوشنبه ۱۳ اسفند ۰۳

    و تو همیشه به سوراخ خرگوش برمیگردی.

    *کنار زدن گرد و خاک *.....سرفه* 

    چقدر میگذره از وقتی اینجا چیزی نوشتم ، یک سال ؟ دو سال ؟ شاید حتی بیشتر یا کمتر . مگه مهمه ؟ وبلاگ برای من اونجاییه که در اخر بهش بر میگردم ، مهم نیست چی بشه ، چقدر دور بشم . همه ی ما وبلاگ نویس ها چنین حسی  راجب تک تک این صفحه های کذایی داریم مگه نه؟ من تنها نیستم درسته؟ 

    قدر دلم تنگ شده بود و در عین حال چقدر نوشتن سخت تر شده . جوری که به سختی میتونم جمله ها رو شکل بدم . نمیدونم حتی چی باید بنویسم ؟ از روزمرگی بگم ؟ از احساسات فوران نشده بگم ؟ از اینکه الان کجای زندگی ایستادم بنویسم ؟ اصلا کسی اینا رو میخونه ؟  و یا اینکه دستم رو به دست کلمه ها بسپارم و شعار who cares بدم ؟ 
    تمام این چند مدت درست عین یه خرگوش بودم در حال دویدن ، تنها کاری که میتونستم بکنم و از دستم بر میومد فرار بود ، ولی خب میدونید ؟ در انتها باید برگردی به سوراخی که خودت کندی . مهم نیست قدر تلاش کنی ازش فرار کنی . قلعه ت رو  توی اون سوراخ بساز و تظاهر کن زندانی نیستی .                                                              

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*
    • يكشنبه ۲ دی ۰۳

    صدامو میشنوی ؟ اهمیت نده .

    پاهامو تند تند تکون میدم ، ناخودآگاه ناخونامو زخم میکنم در حالی که  آ.د دستشو میزاره روی پام ، میگه آروم باشم و شاید همه چیز خوب بره ولی من همینجوریشم میدونم هیچی قرار نیست خوب پیش بره . قلبم رو داخل گلوم که بالا و پایین میره حس میکنم ، مفهمم که دارم خفه میشم ولی وقتی  اسمم رو میخونه و اون نگاه ناامیدی رو داخل چشماش میبینم همه چیز معلوم میشه ، خرابش کردم .. نگین نگران نباش ، این فقط یه امتحان ، دفعه ی بعد بهتر عمل میکنی ، ولی سرم گیج میره و کلمه ها جلوی چشمام به رقص درمیان ، اشکامو روی گونه هام حس می کنم که دونه دونه روی زمین می افته . نگاه های بقیه مثل یه تن آهن روی شونه ها و قفسه ی سینه ام سنگینی  میکنه ، نمیتونم نفس بکشم ، نمیتونم . من خیلی تلاش کردم خیلی زیاد حق من این نبود ، نمیشه نمیشه نمیشه نمیشه نمیشه ، این کلمه ها رو توی ذهنم میلیون ها بار تکرار میکنم . نمیخوام ضعیف به نظر بیام ، نگین تو قول دادی به خودت قرارمون این نبود . نفس عمیق بکش ، همون طور که ستایش میگفت ، آروم ذهنتو خالی کن یواش و یواش ، از پسش بر میای تو نمیتونی آبروی خودتو جلوی همه ببری . اطرافم برام بلوری شده ، مطمئنم یه پوزخند ابلهانه روی صورتشون نقش بسته ، برن به درک !اهمیت نده اهمیت نده اهمیت نده ....اما Deep down I do care like I always do 

    پ.ن : برای هرکس که کنجکاوه شاید (؟) من خوبم ، شایدم نه . نمیدونم اما اونقدر وقت فکر کردن به این موضوع رو ندارم،  ببخشید که کامنت ها رو جواب ندادم همه ی کاری که این روزا باید انجام بدم اینکه به جلو برم فقط همین . 

     

  • ۹
  • نظرات [ ۵ ]
    • Ayame ✧*
    • پنجشنبه ۲ آذر ۰۲

    بعضی وقتا دلم میخواد شکسپیر باشم .

     
    I just want to disappear
    .Into this univers 
    ,Be the sun and the sand
    The wind and the water
    .Moving aimlessly
    I want to be dance
    Between the earth, the sky
    .And the waves
    Be the energy that holds
    .Everything in its place
    And then I just want to appear 
    As a tiny human being 
    And open my eyes
    And open my heart
    To see myself

  • ۱۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • Ayame ✧*
    • شنبه ۱۱ شهریور ۰۲
    "I'am out with lanterns looking for my self "
    _Emily Dickinson

    あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

    In the end we'll all become stories<3
    نویسندگان