۹۲ مطلب توسط «Ayame ✧*» ثبت شده است

Cloudy ~

 

امروز نمیدونم چرا ولی برام یه روز خاص که نه ولی خیلی دلگیره (:

فقط دلم میخواد اهنگ گوش کنم و یه چایی گرم کنار دستم باشه و لب پنجره اتاقم بشینم و چشمامو ببندم و فکر کنم به همچی ....

شایدم به هیچی ، ذهنمو خالی کنم ، شاید این واقعا چیزیه که میخوام . میخوام فکر نکنم (:

بعضی وقتا باخودم میگم ای کاش نمیتونستم برای یه لحظه هم که شده فکر نکنم ......

شاید من زیادی دارم از توانایی فکر کردن استفاده میکنم ....مغزم انگار دیگه کشش نداره .

 میگه بسه دیگه ، ولی نمیدونه این تقصیر من نیست تقصیر خودشه

زیادی همچیو داره بزرگ میکنه ، داره هم منو و هم خودشو غرق میکنه ...["=

داخل یه اقیانوس که معلوم نیست تهش کجاست

 

 

  • ۸
  • نظرات [ ۷ ]
    • Ayame ✧*
    • يكشنبه ۹ آذر ۹۹

    عنوان بی عنوان (":

    یه نفر از غارش بیرون اومده !! بالاخره (("=

    اه خب ! دلم میخواد کلی بنویسم خیلی زیاد ولی باید عرض کنم خدمتتون که ساعت شش و نیم امتحان دارم ، امتحان عربی که تی تا به حال در

    کتاب رو باز نکردم و فردا هم یه امتحان خیلی سخت ریاضی انتظارم رو میکشه که بازم عرض کنم هیچ نخوانده ام بله هیچ ((":

    از این همه تباهی ..

    اول اینکه گفتم همین که لب تاب درس شد  بیام پست بزارم دلیل  این همه غیبتم هم همین بود ، بله همین و منم  گشادم میومد بیام با گوشی

    پست بزارم ولی حالا که درست شده و من همین جا ام *---*  خیلی وقت از اخرین باری که پست گذاشتم میگذره ولی باور کنید تک تک پست

    هاتون رو میخوندم در این مدت و اینکه کامنت نمیگذاشتم رو باز هم میتونید بزارین پای گشادگی (": ولی  از این به بعد واستون کلی کامنت خوشگل

    میزارم *-*

    نکته جالب بعد  این هست که اصلا نمیخوستم پست عنوان داشته باشه چون میخواستم از هر دری سخن بگم

    دوست دارم از مدرسه ها بگم ...

    از این که یه مدت سر این قضیه انتخاب رشته خیلی گیج شده بودم ولی الان به خاطر لطف یکی از معلمامون تونستم یه تصمیم قاطع بگیرم ..

    خب میدونید من جایی زندگی میکنم که امکانات خیلی کمه جدی میگم مخصوصا امکانات اموزشی و اینکه معلم خوب خییلی کم پیدا میشه

    من یه روز رفتم خونه دختر خالم و خب داشتیم باهم صحبت میکردیم که قضیه به انتخاب رشته من رسید من بهش گفتم  که میخوام برم  تجربی .

    دختر خالم خودشم تجربیه و گفت که تجربیی خیلی سخته و اینکه کسایی مثل منو و تو که چنین جای بدون امکاناتی زندگی میکنیم نمیتونیم چیزی

    قبول بشیم تو برو رشته ادبیات این کار احمقانه منو تکرار نکن . باور کنید شروع کردم به گریه کردم و جیغ زدن و اون هم شروع کرد به گریه کردن

    اون روز خیلی گریه کردیم هم من و اون چون اینکه تنها گناه ما اینکه همچین جایی زندگی میکنیم واقعا خیلی غم انگیزه هنوزم یاداور این قضیه

    خیلی برام سخته و بعد اینکه رفتم با معلم ادبیاتمون صحبت کردم و خب اون کاری کرد (انگار معجزه بود ) بهم گفت نگین *هنوز صداش داخل

    گوشمه* گفت مهم نیست که چی میخواد بشه ، تو تلاش کن اونقدر تلاش کن تا بتونی به آرزو هات برسی ، هیچ وقت از آینده نترس این جمله

    قلبمو پر از امید کرد و اینکه وقتی چشمامو باز کردم و دیدم خانوادم چقدر بهم امید دارن مخصوصا یک نفر که الان کنارم نیست و به آسمونا پرواز کرد

    چقدر  باور داشت به این که یه روز ادم بزگی میشم  و به همه آرزو هام میرسم ((":

    نمیدونم صدای منو میشنوه یا نه ولی میخوام بدونه که خیلی دوستش دارم (("=

    و خب با کلی سبک سنگین کردن و فکر کردن به این موضوع که به خاطر اینکه یه چیز غیرممکن به نظر میرسه دست از همه آرزو هام و رویاهای

    شیرنی که از بچگی داشتم بردارم ، رویای پوشیدن اون روپوش سفید دلبر ..

    با خودم فکر کردم گیرم برم رشته ادبیات ، در نهایت یه معلم میشم ، و تا اخر عمرم همیشه حسرت میخورم همیشه اینکه چرا نهایت تلاشمو به کار

    نبردم (("=

    من به این ایمان دارم اگه یه چیزی رو از ته قلبت بخوای قطعا خدا بهت کمک میکنه و اون قدرت لازمو بهت میده مطمئنم (("=

     

    پ.ن : الانه نتم قط شه چون مامانم داره گوشیشو میبره و من به اینترنت اون وصلم  و داره میره بیرون تا یه سری چیز میز بخره پس مجبورم پستو نصف نیمه ول کنم

     

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • Ayame ✧*
    • يكشنبه ۲ آذر ۹۹

    عنوان چه میتواند باشد ؟! ..(:

    بعد از این همه مدت باید سلام کنم نه ؟!~

    نه باید بگم اصلا اشتباه نمیکنید من خودمم همون آیامه چان بالاخره بعد از دقیقا دو ماه اره دوماه یعنی شصت روز پنل رو باز کرده و دارم تایپ میکنم

    خودم باورم نمیشه ولی اره دارم مینویسم ، اخر نتونستم طاقت بیارم و ننویسم باور کنید اگه یکم دیگه خودمو نگه میداشتم از فوارن احساسات منفجر میشدم

    اون قدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود که نمیتونید تصورشو کنید دلم واسه این خونه کوچولوم تنگ شده بود خیلی ..

    جوری شده بودم که ساعت همینجوری میرفتم به و بلاگم زل میزدم و هیچ کاری انجام نمیدادم . یه سری اتفاقا دل و دماغمو ازم گرفته بودن که

    یکیش مربوط به یه سری کامنت های چرت و پرت بود که خیلی اذیتم  میکردن ولی میدونید چی شد که بالاخره تصمیم گرفتم برگردم ؟!

    وقتی که دیدم کانتای کسایی که ازم خواسته بودن برگردم بیشتر از اون چرت و پرتا بود ((:

    باعث شد قلبم شکوفه بزنه و اشکمم در بیاد  وقتی دیدم کسایی هستن که دلشون واسم تنگ شده خیلی خوشحالم کرد واقعا میگم خیلی از

    این بابت ازتون ممنونم مخصوصا آوا که با حرفاش خیلی بهم کمکم کرد ازت ممنونم اونه چانم ((((("=

    داخل این دو ماه خیلی اتفاقا افتاده که گنجاندنشون داخل یه پست یا شایدم ده پست خیلی سخت باشه ولی حتی خودمم واقعا خیلی

    سردرگمم که از کجا شروع کنم از کجای دلم واقعا نمیدونم

    شاید بخوام از مدرسه بگم از اینکه که باید امسال خیلی تلاش کنم تا بتونم تیزهوشان قبول شم از شهر خودمون برم چون اینجا مدرسه تیزهوشان

    نداره یا از امتحان علوم فردا یا امتحان ادبیات شنبه بگم هاان ؟؟ از اینکه معلما اونقدر دارن سریع تند درس میدن که اجازه یادگرفتن بهمون داده

    نمیشه از معلم ریاضیمون بگم که بد جوری روی مخمه |": از یه دعوای مفصل با معلمم بگم که نهایتش به معذرت خواهی من منتهی شد در حالی

    که نباید این کا رو میکردم ؟ از کتابای تست قلمه سلمبه بگم که دیدنشون موهای بدنمو سیخ میکنه ؟؟ از چشم دردم بگم و اینکه احساس میکنم

    قراره عینکی بشم ؟؟ از بی خوابی هام بگم ؟ از خوابای عجیب غریب از تردید هام ؟؟ از سوتی های سر کلاسم بگم ؟؟ از این بگم که از همه ی

    کسایی که باهاشون حداقل یکم باهاشون صمیمی بودم جدا افتادم ؟؟ از این بگم که معلمامون خیلی بهم امید دارن و فکر میکنن خیلی باهوشم در

    حالی که اینطور نیست ؟ اه از چی بگم ؟ واقعا نمیدونم خیلی زیادن دغدغه های یه دختر 14 ساله . احساس میکنم خیلی فشار روی منه خیلی

    احساس خستگی میکنم ...

    نمیخوام بعد از برگشتنم اونم بعد از دو ماه همه چیزو خیلی غمگین جلوه بدم نه اتفاقا چیزای خوبم اتفاق افتاده (: ولی خب چه کنم به نظرم اونا

    خیلی کوچیک میان پس بایید بیخیال گذشته بشیم همه چیزو بزاریم کنار و از حال بگیم از امروز نه از از دیروز های که گذشته (("=

     

    امروز خب مدرسه بودم و ساعت ده نیم از مدرسه برگشتم ولی دیروز ساعت یک از خونه برگشتم اونم به خاطر اینکه بابام فراموش کرده بود که من ساعت ده و نیم تعطیل میشم و منم پیاده داخل گرمای سوزان این روزا و اشک ریزانداخل کوچه پس کوچه ها راهی خونه شدم به خونه که رسیدم

    دیدم که ای دل غافل هیچ کس خونه نیست و خب راهی خونه عمم شدم و اونجا موندم بعدم به بابام زنگ زدم و کلی گریه کردم که چرا منو

    فراموش کرده و اینا .. خلاصه که امروز زود اومد دنبالم (:

    امروز زبان انگلیسی داشتم و علوم و دفاعی که علوم ازم پرسید و خب بیست گرفتم و فردا هم قراره امتحان بگیره از درسی که من هنوز بازش هم

    نکردم  اوه شت |: امروز عصرم قراره کلاس انلاین دفاعی داشته باشیم تا ازمون بپرسه واقعا معلممون انتظار داره من برای دفاعی بخونم ؟ واقعا که

    راستی .. از کامبک لونا خبر دارین دیگه نه ؟؟ اگه نه که باید بگم متاسفم |= دیدین چه خوشگل شدن !!! ولی حیف  هاسئول کیتومون نیست دلم 

    واسش یه ذره شده .

    خدای من من چطور قراره تا اکتبر صبر کنم ؟؟ و اینکه من توی این دو ماه کلی گرل گروپ دیگه استن کردم که  یکیشون ایزوانه و یکیم توایس و یکی هم بوتوپس که عاشقشونم  ولی

    هیچی واسم لونا نمیشه لونا یه چیز دیگه ست ^-^

    اه چه قدر دلم تنگ شده بود *-* واسه پست گذاشتن

     

    پ.ن : من باید برم علوم بخونم خدایا الان معلممون گفت که از چهار فصلی که درس داده امتحان میگیره |:

    پ.ن : ادبیاتم هست خداااااا

    پ.ن : دوستتون دارم  *^*

     

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • Ayame ✧*
    • چهارشنبه ۹ مهر ۹۹

    چه گویم از شدت بی حوصلگی ؟؟ (: Spring flower

                   کیکی 

       الان یعنی من واقعا دارم پست میزارم ؟؟ دارم مینویسم ؟  باورم نمیشه !!

      بعد از هزاران کلنجار و خود زنی و جویدن دندان بالاخره خودمو راضی کردم ، که بیام

    نوشتن خزعبلات و چرت و پرتامو شروع کنم  کلی ایده برای پست گذاشتن به ذهنم میرسه ولی امان امان از گشادگی و وقتی لب تاپ رو روشن

    میکنم همشون از ذهنم میپرن |": ولی بالاخره خودمو راضی کردم برای نوشتن یه هدف کلی نمیخواد همین که هرچی داخل ذهن هست رو

    بنویسی خودش کلی ارزش داره ((= ...

    خب اول از همه یه تشکر و معذرت خواهی به همتون بدهکارم  تشکر بابت کامنت های امیدبخش

    پست قبل که کلی حالمو خوب کردن و باید منو ببخشین که داخل این مدت به وبلاگاتون سرنزدم و نظر ندادم ببخشید ، با خودم درگیر بودم و

    حوصلم هم اندازه یه مثقال بود ولی سعی میکنم که به وب هاتون سر بزنم و نظر بزارم

    از اتفاقات این چندروزه دوست دارم بگم که حیف چیز خاصی نیست و فقط یه خبر خوشحال کننده دارم که بالاخره کلاس زبانم تموم شد یعنی پریروز

    که جلسه اخر بود احساس میکنم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده |: و الان احساس پوچی میکنم واقعا اصلا نمیدونم روزامو چطور

    میگذرونم *معلومه علافی کردن *

    اره درسته میدونم قرار بود داخل این پست درباره ترسم از اینده و نرسیدن به ایده ال هام بنویسم ولی میدونید وقتی با خودم فکر کردم دیدم الان

    ننویسم دربارش راستش احساس خوبی در این باره ندارم همین که الان دارم نفس میکشم و زندگی خوبی دارم خودش کلی چیزه و بهتره شکرگزار

    باشم از الان زندگیم لذت برم و دلیلی هم ندارم که از اینده بترسم چون فکر میکنم میتونم از پس هر مانعی که داخل زندگیم هست بربیام من همه

    تلاشمو میکنم به هر قیمتی ...[":

    میدونید الان با نوشتن این جملات احساس خیلی بهتری دارم خیلی بهتر ^-^

    میدونین من همیشه  روی هر چیز کوچیک و بزرگی فوکوس میکنم خیلی به کلمات و جمله هایی که کسی بهم میگه دقت  و فکر میکنم و این

    خیلی اذیتم میکنم و باعث میشه گاهی اوقات حتی خواب نداشته باشم و تا چند وقت احساس خیلی مضخرفی بهم دست بده و همیشه با خودم

    درگیر باشم که چرا من این کلمه رو به کار نبردم و چرا اینو نگفتم !! درک میکنید درسته ؟! الان من چنین احساس دارم |: و حتی دلم نمیخواد

    ماجراشو هم تعریف کنم و به همین دلیل  خودمو داخل اتاقم حبس کردم و برای ناهار خونه بابابزرگم نرفتم حتی دلم نمیخواد داخل چشمای

    کسی نگاه کنم مخصوصا مامانم و عموم و یکی از فامیلامون که بعد از این اتفاق مطمئنن هر وقت ببینمش حالت تهوع بهم دست بده و ازش متنفر

    بشم اه .. امیدوارم که شما به چنین مرضی دچار نباشید چون به شدت ازاردهنده است "^"

     

     همین چند روز پیش  بود که OST چوو برای سریال lnto The Ring منتشر شدد

    و باید بگم خیلی عرر منده من عاشقشم خیلی قشنگه =^^^=

    برای دانلودش روی لینک زیر کلیک کنین دیگه واقعا ارزش گوش دادن دارهه *-* خیییییییییلی قشنگه اصلا یه حس ناب به ادم میده (:

                                 spring flower   

     

    بعدا نوشت : قول میدم سر فرصت به وبلاگاتون سر بزنم قول میدم ((:

     

                             

  • ۵
  • نظرات [ ۸ ]
    • Ayame ✧*
    • جمعه ۱۰ مرداد ۹۹

    #8 انیمه عروس جادوگر - از سری جدید خزعبلات

                       

                   

     

     کلی حرف برای گفتن دارم ولی نمیدونم چطور باید بگمشون یه جورایی برام سخته ، دلم میخواد همه اتفاقاتی که افتاده رو بنویسم ولی حوصلم

    کمتر از ایناست ، اصلا دلم نمیخواست پست بزارم به نظرم همه پستام و حرفام نامفهومه و بیشتر چرت و پرت نمینویسم و اینکه هیچکی اصلا از

    پستام خوشش نمیاد ولی یه دفعه به خودم اومدم و گفتم اصلا نظر بقیه چه اهمیتی داره من فقط برای خودم مینویسم تا بتونم ذهنمو در توازن نگه

    دارم  مهم نیست حتی اگه چرت و پرت هم باشه (:

    پس تصمیم گرفتم بازم بیام یکم حرفای نامفهم بزنم ، از خودم بنویسم از دنیای عجیب غریب که داخلش گیر افتادم  از هرچیز مربوط و نامربوطی ="]

    جدیدا خیلی استرس دارم و خیلی وسواسی شدم روی همه چی حتی ترتیب شماره فایل های لب تاپم |:

    نمیدونم این وسواس عجیب غریب از کجا پیداش شده شاید قبلا هم بوده من بهش محل نمیدادم  واینکه روی صورتمم و همچنین دستام خیلی

    حساس شدم مثلا اگه هر شبانه روز 24 ساعت باشه من 12 ساعتشو جلوی آینه  میگذرونم در این حد  "^"

    از استرس باز شدن مدرسه ها نگم !!! قراره که 15 شهریور بریم مدرسه و من میترسم |: باور کنید میترسم از مدرسه XD

    مثل بچه ای شدم که قراره برای اولین بار بره مدرسه یه جورایی به آنلاین بود عادت کردم ._. حالا که فکرشو میکنم داخل این مدت که مدرسه ها

    تعطیل بودن من اصلا درست و حسابی درست نخوندم |:

    و حالا که فکر میکنم من اصلا قرار نبود در باره مدرسه و این جور چیزا صحبت کنم و کلا فراموش کردم که واقعا چرا میخواستم پست بزارم 

    میخواستم از درگیری های ذهنی این چند وقته بنویسم از اینکه چقدر میترسم به هدفم داخل آینده نرسم اون آینده آرمانی که همیشه میخواستم

    رو نداشته باشم اینکه تفکراتم  ، همه رویا هام به باد بره . بزارید داخل یه جمله خلاصه کنم "از آینده میترسم "  از اتفاقاتی که قراره بیوفته از

    شکست خوردن ، کاش میتونستم ده سال آیندمو ببینم ...

    میدونید همین الان به ذهنم رسید که این حرف ها رو بزارم برای پست بعد و کلا موضوع رو تغییر بدم و از انیمه ای که جدیدا شروع کردم بگم 

    ~انیمه عروس جادوگر ~

    انیمه خیلی متفاوتیه  هم داستانش و هم گرافیکش واقعا خیلی به دلم نشسته 

    من از خیلی وقت پیش تصمیم داشتم ببینمش ولی نمیدونم چرا  نمیدیدم  ولی بلاخره همت کردم و شروعش کردم (: 

    و همون طور که انتظار داشتم خیلی مورد علاقم واقع شد با اینکه انیمه قدیمیه ولی من دوسش دارم *-*

    هم به خاطر اینکه در باره جادو جنبله و علاقه من نسبت به جادوگرا پایان ناپزیره و هم به خاطر شخصیتاش اصلا خیلی دوسش دارم و هم به خاطر

    اینکه استودیو سازندش با اتک ان تایتان یکیه 

    از اون انیمه هاییه که منظره های خیلی قشنگی داره حتما ببینینش ^-^

    من از بین شخصیتا از چیسه و الیاس بیشتر از همه خوشم میاد مخصوصا الیاس خیلی باحاله

    مخصوصا اون قیافه ی چیبی که به خودش میگیره*-*
     

     ~ چیسه هاتوری به دلیل داشتن استعداد  خاص و ذاتی از جامعه طرد و حتی خانواده ی خودش رو از دست میده اون با امضای یک قرار داد در طی   یکمراسم قراره که به فروش برسه از شانس اون جادوگری عجیب به اسم الیاس اون رو با قیمت خیلی بالایی میخره . الیاس که به نظر جادوگر

    بسیار بزرگی به نظر میرسه از استعداد  و قدرت چیسه باخبره و میخواد اون رو تبدیل به جادوگری بزرگ بکنه ، اون وارد دنیای جادوگر ها میشه و این شروع ماجراست ~     

     

    پ.ن : قول میدم پست بعدی یه پست پربار باشه "-" مغزم : هه دست از خیال پردازی بردار بدبخت  من : حالا میبینی |: 

    به نظر شما چه کسی پیروز میشود ؟؟!! مغز یا من ؟

     

     

     

                    

             

                 

     

     

  • ۵
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Ayame ✧*
    • سه شنبه ۳۱ تیر ۹۹

    #7

             

     

    دروز اولین جلسه کلاس زبانم بود اه اونم بدون  هیچ همکلاسی خیلی خوبه نه ؟ از نظر یه آدم که 93 درصد درون گراست معلومه که خیلی خوبه (":

    اره من تست MBTI دادم و یک آدم به شدت درون گرا بودم |": خودمم هنوز باورم نمیشه ولی خب درست میگه من همیشه آدم تنهایی بودم و

    خیلی دیر یخم آب میشه و زیادم نمیتونم با کسی خو بگیرم و صمیمی بشم حداقل داخل واقعیت ~هیچ وقت هیچ دوستی نداشتم حداقل دلیل

    اینکه کسی باهام دوست نمیشه رو هم نمیدونم شاید به خاطر خودمه نمیدونم چه ایرادی  دارم  برای همین دیگه برام هیچ اهمیتی نداره کسی

    بخواد باهام دوست باشه یا نه از همه هم کلاسیام خستم هیچ کدومشون دید منو ندارن اصلا از من خوششون نمیاد منم ازشون خوشم نمیاد خیل

    آدمای بی معرفتی هستن  اگه بخوام بیشتر از این در این مورد صحبت کنم

    مطمئنن دیگه نمیتونم جلوی اشک هامو بگیره و الان اصلا دلم نمیخواد گریه کنم پس بهتره این بحث رو ولش کنم ((": 

     

    تا همین الان داشتم تکلیف زبان انجام میدادم که باید یه روز بارونی رو توصیف میکردم و یک گزارش اب و هوا می نوشتم برای معلممون میفرستادم

    که من فقط یه روز بارونی رو توصیف کردم بقیشو گفتم بعدا "-" واقعا چقدر خسته شدم فقط یه صفحه نوشتم |: دیروزم کلی به خودم زحمت دادم

    علوم و ریاضی و بازم زبان خوندم  واوو من چه قدر فوق العاده ام نه ؟؟ ولی هنوز خودم راضی نشدم توقعات خودم خیلی بالاست بس هنوزم باید   

    بیشتر تلاش کنم (":

    من بلاخره رفتم کتاب شرمنده نباش دختر  بود شروع کردم و باید بگم که واقعا خوشم اومد خیلی دوسش دارم [:

    ولی هنوزم که هنوزه دلم برای پندراگون غش و ضعف میره فقط دو جلد مونده الان دقیقا یک سال شده که من این کتابو شروع کردم ولی هنوزم تموم

    نشده  ولی من مطمئنم بعد از تموم شدن این ده جلد من بازم میخوام  بیشتر باشه چون بهش عادت کردم

    واقعا کتاب خارق العاده ایه باید بخونیدش حتما *-*

    و اینکه ملکه سرخ هم جای خودش رو داره به نظر میتونه با پندراگون در یک سطح قراره بگیره چون خیلی خوبه ^-^

    امم اون کتاب قلعه حیواناتم که تموم شد و باید بگم کتاب خیلی خوبیه ارزش خوندن داه ^___^ من که خوشم اومدش

    واقعا نمیدونم دیگه چی باید بنویسم  پس همین قدر بسه نه ؟

     

    پ.ن : این عادیه که من برای این عروسکا فن گرلی کنم ؟!! خیلی کیوتههههه عرررر من میخوامش  میخوامش  نههه *هق هق *=^^^=

    به نظرتون اسم هم دارن عایا ؟!!!

     

                 

  • ۶
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • Ayame ✧*
    • سه شنبه ۲۴ تیر ۹۹

    #6

                                                                 22222

     

    نمیدونم امروز به طرز افتضاحی حوصله هیچ کاری ندارم  قرار بود بشینم تمرین زبان انجام بدم  که میبینم بعله من چه زبان آموز بسیار تا بسیار

    خوبی بوده و همه تمرین ها رو قبلا انجام دادم حتی اگه انجام هم نداده بودم امروز اصلا حوصلشو نداشتم |"=

    خاب پس چی کار باید بکنم ریاضی حل کنم که حوصله این کار رو هم ندارم ~

    "از کسی که ساعت سه بعد از ظهر از خواب بیدار میشه توقع زیادی نمیشه داشت " پس برنامه امروزم اینکه برم ادامه کتاب قلعه حیوانات رو بخونم

    که دیروز شروعش کردم  این کتابو وقتی کلاس ششم بودم  عموم برام خریده بود منم به خاطر کم بودن صفحاتش و عکس روی جلدش که یه خوک

    بد قواره ست انداختمش داخل انباری که دیروز کشفش کردم گفتم حداقل بشینم بخونم اینو که دیدم ارزش خوندن داره  کتاب خوبیه من که کلا

    همش باهاش میخندیدم  به نظرم شروش حیوونا به رهبری خوکها خیلی چیز خنده داریه  چیز خنده دار تر اینکه بقیه حیوونا واقعا حیوونن هیچی

    نمیفهمن و سیاست این خوک ها رو هم تحسین میکنم XD واقعا خیلی خوب بلدن دروغ بار این حیوونا ی بخت برگشته بکنن XD

    وخب میشینم یکم داخل یوتیوب چرخ میزنم ، اهنگ گوش میکنم و به احتمال نوده و نه درصد سریال دبلیو رو نگاه میکنم (": بعدشم که شب مثل هر

    شب میریم خونه مامان بزرگم و تا ساعتای یک دو شب هم همون جا هستیم دیگه 

    دیشب که اونجا بودیم مامان بزرگم سفره صلوات داشت یه دستگاهم هست با میکروفون که باهاش دعا میزارن  و اینا منو عموم خواستیم تمرین

    سخرانی کنیم  من میخواستم واقعا یه سخرانی توپ بکنم ولی اون وسطاش خندم گرفت دیگه نتوستم ولی عموم خیلی خوب از پسش بر اومد کلا

    همه کف کردیم ولی در کل خیلی خوش گذشت XD ولی به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نمیتونم بدون داشتن متن و اینا سخرانی کنم |': 

    بعد جالبیش اینجاست که موضع سخنرانی  هامون چیزای خیلی مسخره ای بود که واقعا خیلی آدم خندش میگرفت [";

    و خب بله گمونم متوجه شدین که منو عموم خیلی باهم صمیمی هستیم من کلا با همه اعضای خانوادم خیلی صمیمی ام ولی با عمو و عمه هام

    بیشتر .

    امروز چون بیکار بودم خیلی زیاد ، گفتم بیام یکم چرت و پرت بنویسم چون واقعا هیچ ایده خاصی نداشتم و به شدت حالم گرفته بود 

    شاید داخل چالش سی روزه شرح حال نویسی شرکت کردم شایدم نه چون احتمالش زیاده که ولش کنم "^"

    دیروز یه تست شخصیت شناسی انجام دادم نوشته بود 93 درصد ادم درون گرایی هستم |":

    واقعا اینطوریه خودم که خیلی تعجب کردم شایدم خیلی درون گرام  چه میدونم ~

    پی نوشت 1: داخل اتاقم خیلی گرمه خیلی * بار و بندیلش را بسته و به هال مهاجرت میکند * 

    بعدا نوشت 2: امیدوارم بتونم از فردا بیشتر ادم باشم و در طول روز کارای مفید تری انجام بدم حداقل فردا یکم حرفام درست و حسابی باشه "-"

    پی نوشت3: الان در ذهنم جرقه زد که برم به معلم ادبیاتمون پیام بدم دلم براش تنگ  شده و یکم باهاش حرف بزنم بلکه اون منو آدم کنه "-" 

    پی نوشت4 : واقعا شرینی های نون پنجره ای مامانم خوشمزن *---*

                 

     

     

  • ۵
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Ayame ✧*
    • جمعه ۲۰ تیر ۹۹

    Happy Orbit day / LOONA

                   

     

    دیروز روز اوربیت بود یعنی یه روز خیلی خاص برای من  که اصلا نمی فهمیدم و بعد حدودا ساعتای ده شب بود که با دیدن خبرش خیلی خوشحال

    شدم خیلی اونقدر که نمیتونم بگم ((":

    تا خود صب همش اهنگای لونا رو گوش دادم هیچی به اندازه اهنگ ها و ام وی هاشون بهم آرامش و انرژی نمیده ^-^ 

    قطعا اوربیت شدن یکی از بهترین انتخاب های زندگیم هست و خواهد بود از این بابت باید از مائو سپاس گذار باشم  که منو یه اوربیت کرد *---*

    اولین موزیک ویدیویی که ازشون دیدم باترفلای بود هنوز که هنوز هیچی برام جای  این اهنگ رو نمیگیره خیلی تحت تاثیر این موزیک ویودیو قرار

    گرفتم  به نظر من  این قطعا بهترین موزیک ویدیو لونا ست برای من که اینطوریه [': 

    هیچ وقت نتونستم برای خودم داخل لونا بایس انتخاب کنم  چون هر کدوم از دخترا ویژگی ها و جذابیتای خودشونو دارن 

    و این که من بخوام بایس انتخاب کنم برام خیلی  سخته پس انتخاب نمیکنم و همشون به یه اندازه دوس دارم و عاشقشونم ~^ 

    موفقت ها و تلاش های اونا خیلی برام ارزشمنده با اینکه اونا حتی نمیدونن که یکی مثل من وجود داره که اینقدر عاشقشونه  و خیلی تحت تاثیر

    شون قرار میگیره ولی من بازم به  به حمایت کردن ازشون ادامه میدم چون بهشون ایمان دارم *^* 

    بازم میگم خوشحالم که یه اوربیت هستم *0*

     

    پی نوشت : معلومه من هیچ وقت قرار نیست از فکر لایت استیک در بیام "^"

                                                     

     

               

     

     

     

     

  • ۵
  • نظرات [ ۵ ]
    • Ayame ✧*
    • پنجشنبه ۱۹ تیر ۹۹

    #دغدغه ها

             

     

    نمیدونم واقعا چطوری شروع کنم یا وقتی هم که شروع میکنم چطوری تمومش کنم واقعا خیلی سخته .__.

    راستش دلم میخواد همه اتفاقات پیچیده زندگیمو بنویسم ولی پیچیده تر از اونه که بشه راحت نوشتش نه اینکه خیلی چیزای جالبی اتفاق میوفته

    نه فقط یکم گیج کننده ست برای همین میگم [':

    این چند روزه احساس خیلی عجیبه دارم نمیدونم چه احساسه اما هرچی هست جالبه دوسش دارم (("= 

     هوا دقیق همون جور دل خواه منه و موقعیتم قشنگ فیوریت منه ~*

    الان هوا ابریه منم دارم اهنگ گوش میکنم و مینویسم و این موقعیت خیلی دوس داشتنیه ^-^ 

    دوست دارم زمان متوقف بشه و من همین طور بمونم بدون هیچ دغدغه ای خاصی و یک ذهن نه چندان خالی  از هرچی (": 

     

    امروز یه مانهوا شروع کردم به خوندن که واقعا خیلی قشنگه و منم به همین دلیل خیلی عصبانیم چون دقیقا تا همون قسمتی اومده بود که خیلی

    حساس بود اقق خیلی وضعیت بدی بودی نگم براتون  "^" 

    اسمش death is the only ending for villan بود یعنی مرگ تنها پایان برای شرور هاست من دقیقا دو سه ماهه منتظرم  ترجمه فارسی این مانهوا بیاد

    وقتی هم که اومد اینجوری گیر کردم داخلش هووف نگم از شخصیت هاش که اصلا شخصیت زشت نداره لعنتی ایش XD خسته شدم اه این پنلوپه

    خیلی خوشگله لعنتی *-----* 

    نمیتونین بفهمین  من الان چند مانهوا رو دارم میخونم یکیش که اینه 

    یکی دیگه ملکه رهاشده -یهو پرنسس شدم - شاهزاده بد جنس من - وارثان در برابر جوان سرکش - زیبایی حقیقی -

    دیگه باید فکر کنم XDD خیلی زیادن درواقع همشونم خیلی قشنگن جوری که  من  بعد از خوندن هر چپتر افسردگی میگیرم  .__. باور کنید 

    و دوتا مانگا هم شروع کردم که قراره تا اخر تابستون تموم کنم *آیا این از اراده فولادین من ساخته است واقعا ؟؟* 

    با اینکه از مانگا زیاد خوشم نمیاد ولی این انیمه هاشون خیلی بد تموم شد نمیشه نخوند ~

    کلی انیمه هم دارم که باید ببینم ، چنتا  کی درما هم هست که دلم میخواد ببینمشون ولی تاریخ مشخصی در دسترس نیست XD

    واینکه درسامم هست خوب .. |": باید کتابای امسال و سال اینده رو مرور کنم و کلی تست و اینا تمرین کنم ["= هنوز کلی کتابم دارم که دلم

    میخواد بخونم اعم از پندراگون که من داخل جلد هشتم گیر افتادم و همچنین ملکه سرخ 

    ولی موندم چطوری برنامه ریزی کنم که به همشون برسم ="| همون که خدا به دادم برسه و بس 

    برنامه ریزی به نظر من خیلی سخته واقعا اصلا نمیشه من هر کار میکنم نمیتونم |: برای همین میخوام یکم از ژورنال و مطالب داخل نت استفاده

    کنم بلکه رستگار شم >_<

    امروز با اینکه روز خیلی کسل کننده ای بود ولی این هوای ابری الان واقعا خیلی دلپذیره با این سکوتی که حکم فرما شده بهترم هست ("=

    امروز ساعت نمیدونم یازده یا دوازده از خواب بیدار شدم  چون دیروز خیلی  خسته بودم  بعدشم که ناهار خوردم یه عالمه با داداشم بازی کردم  و

    بعد از اون نشستم این مانهوا رو شروع کردم  بعدم که یه دو سه صفحه کتاب خوندم الانم که اومدم یه پست بذارم  به احتمال زیادم الان یا شب بریم

    خونه مامان بزرگم منم در این فاصله شاید یه فیلمی انیمه چیزی دیدم یا هم اینکه مانگا یا مانهوا  خوندم یا هم  هیچ کاری نکنم خدا میدونه |":

     

     

    پ.ن : خب الان متوجه شدم که دغدغه های زندگیم از چیزی که من فکر میکردم بیشتره ._.

    پ.ن : این اهنگ نوبادی از بلو دی واقعا خیلی خوبه (("= نمیشه ازش دست کشید واقعا ^^

     

           

     

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*
    • يكشنبه ۱۵ تیر ۹۹

    طعم یه آهنگ و کرونای مثبتی که منفی شد

                    

     

    یه خبر نسبتا خوب (("=

    قرار نیست برم کرمان و این یعنی چی ؟؟من به پست گذاشتن ادامه میدم و از لب تاپ و زندگی اینترنتی ام جدا نمیشم عییح *---*

    قرار بر این شد داخل کلاس های انلاین ریاضی شرکت کنم چون وضعیت کرمان قرمز شده و اینا دیگه [= 

    باید براتون یه چیزی رو تعریف کنم و احتمال داره شاخ در بیارین XD خاب داستان از این قراره .....

    من تا همین دیروز فکر میکردم کرونا گرفته بودم و دیگه قرار نیست کرونا بگیرم و این در صورتی هست که کرونا نگرفته بودم |": بزارین درست بگم :

    مامان بزرگ من رفت بود سر یه مراسمی برای همین همیجوری الکی رفت تست کرونا داد هیچ علائمی نداشت هیچی ، حالش کاملا خوب بودا 

    از قضا تستش مثبت در میاد ||": کل خانوادمونم با مامان بزرگم ازتباط داشتیم یعنی من خودم به شخصه دیشب پیش مامان بزرگم خوابیدم 

    خب 21  روز میگذره و ما هم هیچ علائمی نداشتیم الان دقیق از اون روزی که مامان بزرگم آزمایش داده بیشتر از 30 روز میگذره

    و من هنوز یه سرفه هم نکردم و خب نکته جالبش اینجاست که همین دیروز از 4030 زنگ زدن و گفتن که نه شما کرونا ندارین و نداشتین دستگاه

    اشتباه کرده از این به بعد مراقب خودتون باشید |"": 

    اغا یعنی چه ؟؟ من چقدر دلم خوش بود دیگه کرونا نمیگیرم بعد این خانمه میگه نه شما کرونا نداشتید XDD 

     

     

    بازم از موضوع اصلی میل ها فاصله گرفتم ["= از مائو چانم، ناستاکا و سحری تشکر مینمایم بابت دعوت کردن من به این چالش  *^*

    به نظرم این کیوت ترین و قشنگ ترین چالش ممکن بود من که خیلی دوسش دارم و خب  انتخاب اهنگاش خیلی برام سخت بود D";

    همه این آهنگ ها به شدت توصیه می شوند ^-^

    راستش من همیشه معنی اهنگ ها رو نمیخونم پس اگه طعم و شخص با معنی اهنگ منطبق نبود پس گومن [';

     

    1 : You need to calm down - Taylor swift 

    تصورم از این اهنگ یه دختر که هرچی که میخواد رو در اختیار داره عاشق آرایش کردن ، موهای بلود و کوتاهی داری یه رژ لب قرمزم زده با لباس

    مجلسی کوتا قرمز رنگ با کفش نقره ای ((":

    این اهنگ گمونم مزه ادامس توت فرنگی داره *--*

     

    2: Heejin -major9

    تصورم از این اهنگ یه دختر با چشمای عسلی و موهای مشکی و همچنین لباسی که از گلای خیلی خوشگل درست شده با یه صورت گرفته و

    ناراحته  چون کسی رو که دوسش داشته از دست داده  ولی میخواد اونو فراموش کنه و بازم شاد باشه ((:

    راسش طعم این اهنگ خوب..طعم خاصی نداره ولی بوی گل رو احساس میکنم D'=

     

    3 : WANNABE - ITZY 

    تصورم از این اهنگ یه دنسره با لباس اسپرت و موهای بنفش و چشمای قهوه ای روشن که عاشق رقصیدنه  همیشه هم آبنبات داخل دهنشه 3:

    این اهنگ مزه آبنبات لیمویی میده ^~^

     

    4 : Parler a mon pere - celine dion 

    *این یه اهنگ فرانسویه به اسم میخوام با پدرم حرف بزنم *

    تصورم از این اهنگ یه دختره که عاشق پدرشه اما پدره از دنیا رفته و این دختره نتونسته با اون خداحافظی کنه و عذاب وجدان داره 

    میخواد برای همین به تمام دنیا سفر کنه چون آرزوی پدرش این بوده ((": 

    این اهنگ طعم قهوه رو میده [';

     

    5 : Never enough - loren allred

    تصورم از این اهنگ یه دختره با کلی رویا و آرزو و میخواد خودشو به دنیا ثابت کنه و به رویاهاش برسه و زندگی جدیدی رو شروع کنه این دختر موهای

    مشکی و چشمای قهوه ای  که برق امید در اون ها وجود داره 

    این اهنگ مزه شیرینی داره گمونم *----* 

     

    6 : Breathing - Ariana grande 

    یه دختر با موهای بلند و طلایی و چشمای سبز این دختر یه بار نزدیک بوده داخل دریا غرق بشه ولی نجات پیدا میکنه و بعد از اون همیشه از اب

    می ترسیده اما میخواد به همه ترس هاش غلبه کنه و شجاع بشه D':

    این اهنگ مزهی ترشی داره *^*

     

    7 : Secert story of sawan - iz*one

    تصورم از این اهنگ یه دختر خیلی کیوت و کاوایی با موهای خرمای مایل به طلایی  و چشمای آبیه با یه لباس خیلی کیوت بنفش کم رنگ   که

    دامن پف پفی داره و کفشای خیلی ناز سفید پوشیده و همیشه یه خرگوش عروسکی همراهشه  . این اهنگ مزه کیک توت فرنگی با خامه

    میده=^=

     

    8 : Human - Chiristina perry 

    یه دختر سیاه پوست که به خاطر رنگ پوستش داخل مدرسه خیلی مسخره میشه  و افسردگی میگیره و حتی دیگه نمیخواد به زندگی ادامه بده اما

    تصمیم میگیره  به بقیه نشون بده که پوست تیره دلیل نمیشه که نتونه برای جامعه مفید باشه پس میخواد همه تلاششو بکنه تا به هدفش برسه

    ("= 

    این آهنگ مزه شکلات تلخ میده *-*

     

    9 : without me - Halsy 

    یه دختر خیلی عادی که زندگی خوبی داره با موهای قهوه ای و چشمای براق زرد رنگ D'=  با یه تیشرت آبی و شلوار جین و  عاشق اسب هاست

    و میخواد مربی اسب سواری بشه [';

    این اهنگ مزه ارامش بخشی داره مثل چایی *^*

     

    10 : HAVANA - Camila Cabello

    یه دختر با موهای فرفری و پوست سفید و چشمای مشکی که داخل هاوایی زندگی میکنه و همیشه شاده و آواز میخونه و یه گیتاره داره و لباسای

    گل گلی میپوشه ^-----^

    این اهنگ مزه شوری داره ^~^

     

    اخیش بلاخره تموم شد "^" هرکسی که این چالش رو ننوشته دعوته ((":

     

    پ.ن : خیلی خسته شدم هاه

    پ.ن 2 : امروز بلاخره یه کار مفید کردم و پنج درس زبان خوندم هوراا *--*

    پ.ن 3 : خیلی گرسنه ام هووف 

    پ.ن 4 : دلم لواشک میخواد "^"

     

     

     

     

  • ۴
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • Ayame ✧*
    • دوشنبه ۹ تیر ۹۹
    "I'am out with lanterns looking for my self "
    _Emily Dickinson

    あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

    In the end we'll all become stories<3
    نویسندگان