بعد از این همه مدت باید سلام کنم نه ؟!~

نه باید بگم اصلا اشتباه نمیکنید من خودمم همون آیامه چان بالاخره بعد از دقیقا دو ماه اره دوماه یعنی شصت روز پنل رو باز کرده و دارم تایپ میکنم

خودم باورم نمیشه ولی اره دارم مینویسم ، اخر نتونستم طاقت بیارم و ننویسم باور کنید اگه یکم دیگه خودمو نگه میداشتم از فوارن احساسات منفجر میشدم

اون قدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود که نمیتونید تصورشو کنید دلم واسه این خونه کوچولوم تنگ شده بود خیلی ..

جوری شده بودم که ساعت همینجوری میرفتم به و بلاگم زل میزدم و هیچ کاری انجام نمیدادم . یه سری اتفاقا دل و دماغمو ازم گرفته بودن که

یکیش مربوط به یه سری کامنت های چرت و پرت بود که خیلی اذیتم  میکردن ولی میدونید چی شد که بالاخره تصمیم گرفتم برگردم ؟!

وقتی که دیدم کانتای کسایی که ازم خواسته بودن برگردم بیشتر از اون چرت و پرتا بود ((:

باعث شد قلبم شکوفه بزنه و اشکمم در بیاد  وقتی دیدم کسایی هستن که دلشون واسم تنگ شده خیلی خوشحالم کرد واقعا میگم خیلی از

این بابت ازتون ممنونم مخصوصا آوا که با حرفاش خیلی بهم کمکم کرد ازت ممنونم اونه چانم ((((("=

داخل این دو ماه خیلی اتفاقا افتاده که گنجاندنشون داخل یه پست یا شایدم ده پست خیلی سخت باشه ولی حتی خودمم واقعا خیلی

سردرگمم که از کجا شروع کنم از کجای دلم واقعا نمیدونم

شاید بخوام از مدرسه بگم از اینکه که باید امسال خیلی تلاش کنم تا بتونم تیزهوشان قبول شم از شهر خودمون برم چون اینجا مدرسه تیزهوشان

نداره یا از امتحان علوم فردا یا امتحان ادبیات شنبه بگم هاان ؟؟ از اینکه معلما اونقدر دارن سریع تند درس میدن که اجازه یادگرفتن بهمون داده

نمیشه از معلم ریاضیمون بگم که بد جوری روی مخمه |": از یه دعوای مفصل با معلمم بگم که نهایتش به معذرت خواهی من منتهی شد در حالی

که نباید این کا رو میکردم ؟ از کتابای تست قلمه سلمبه بگم که دیدنشون موهای بدنمو سیخ میکنه ؟؟ از چشم دردم بگم و اینکه احساس میکنم

قراره عینکی بشم ؟؟ از بی خوابی هام بگم ؟ از خوابای عجیب غریب از تردید هام ؟؟ از سوتی های سر کلاسم بگم ؟؟ از این بگم که از همه ی

کسایی که باهاشون حداقل یکم باهاشون صمیمی بودم جدا افتادم ؟؟ از این بگم که معلمامون خیلی بهم امید دارن و فکر میکنن خیلی باهوشم در

حالی که اینطور نیست ؟ اه از چی بگم ؟ واقعا نمیدونم خیلی زیادن دغدغه های یه دختر 14 ساله . احساس میکنم خیلی فشار روی منه خیلی

احساس خستگی میکنم ...

نمیخوام بعد از برگشتنم اونم بعد از دو ماه همه چیزو خیلی غمگین جلوه بدم نه اتفاقا چیزای خوبم اتفاق افتاده (: ولی خب چه کنم به نظرم اونا

خیلی کوچیک میان پس بایید بیخیال گذشته بشیم همه چیزو بزاریم کنار و از حال بگیم از امروز نه از از دیروز های که گذشته (("=

 

امروز خب مدرسه بودم و ساعت ده نیم از مدرسه برگشتم ولی دیروز ساعت یک از خونه برگشتم اونم به خاطر اینکه بابام فراموش کرده بود که من ساعت ده و نیم تعطیل میشم و منم پیاده داخل گرمای سوزان این روزا و اشک ریزانداخل کوچه پس کوچه ها راهی خونه شدم به خونه که رسیدم

دیدم که ای دل غافل هیچ کس خونه نیست و خب راهی خونه عمم شدم و اونجا موندم بعدم به بابام زنگ زدم و کلی گریه کردم که چرا منو

فراموش کرده و اینا .. خلاصه که امروز زود اومد دنبالم (:

امروز زبان انگلیسی داشتم و علوم و دفاعی که علوم ازم پرسید و خب بیست گرفتم و فردا هم قراره امتحان بگیره از درسی که من هنوز بازش هم

نکردم  اوه شت |: امروز عصرم قراره کلاس انلاین دفاعی داشته باشیم تا ازمون بپرسه واقعا معلممون انتظار داره من برای دفاعی بخونم ؟ واقعا که

راستی .. از کامبک لونا خبر دارین دیگه نه ؟؟ اگه نه که باید بگم متاسفم |= دیدین چه خوشگل شدن !!! ولی حیف  هاسئول کیتومون نیست دلم 

واسش یه ذره شده .

خدای من من چطور قراره تا اکتبر صبر کنم ؟؟ و اینکه من توی این دو ماه کلی گرل گروپ دیگه استن کردم که  یکیشون ایزوانه و یکیم توایس و یکی هم بوتوپس که عاشقشونم  ولی

هیچی واسم لونا نمیشه لونا یه چیز دیگه ست ^-^

اه چه قدر دلم تنگ شده بود *-* واسه پست گذاشتن

 

پ.ن : من باید برم علوم بخونم خدایا الان معلممون گفت که از چهار فصلی که درس داده امتحان میگیره |:

پ.ن : ادبیاتم هست خداااااا

پ.ن : دوستتون دارم  *^*