۴ مطلب با موضوع «زندگی غیر عجیب من» ثبت شده است

ریاضی عزیزم از حل کردن مسئله هات خسته شدم ؛ من مال خودمو دارم !

 
امروز از اون روزایی که بی دلیل حالم خوبه و احساس خوبی دارم هر چند مشکلات و درس همه سر جای خودشون قشنگ به مضطرب کردن من ادامه میدن ولی وقتی امروز صب بیدار شدم با خودم اینطوری بودم که امروز هیچ کس نمیتونه امروز رو ازم بگیره ، مال منه و قرار نیست خراب بشه و واقعا داره جواب میده ، ژورنال نوشتم ، برای خودم قهوه درست کردم ، تتو های فیک روی دستم نقاشی کردم ، با آدمایی که حالمو خوب میکنن حرف زدم ،  با به یاد آوردن یه سری فلش بک بی دلیل خندیدم ، ینترستمو نگاه کردم  و مصمم شدم تک تک اون سیو ها یه پیش نمایش باید از اینده باشن ، ضبط خونه رو روشن کردم و رقصیدم  و خوندم تا درست نمیتونستم نفس بکشم و تصور می کردم دارم برای هزاران نفر کنسرت اجرا میکنم ، اتاقمو تمیز کردم ، دوش گرفتم  ، کمی درس خوندم و با سوال های ریاضی کلنجار رفتم و از مسئله ها فیزیک لذت بردم ؛ زندگی رو درست مثل چیزی که میخوام زندگی کنم  تصور کردم و بهم خودم یادآوری کردم همه چیز قراره بهتر بشه . 

+ قالب چطوره خوبه یا نه ؟ خیلی یهویی عوض کردم و خب فعلا همینه !!!
+ راستش گریزی به سوی کتاب هنوز برقراره ولی حوصله و وقت نمونده برام برای نوشتن ریویو کتابایی که خوندم نجواگر ، بیمار خاموش ، ما دروغگو بودیم و الان هم دارم erathlings رو میخونم !! خیلی از چیزی که توقع داشتم  بیشتر کتاب خوندم.
+ من یه سریال خیلی خیلی زیاد موردعلاقه دارم یعنی عاشقشم ولی نمیدونم دلم نمیخواد راجبش به هیچ کس بگم "-" ببینید منطق پشتش اینکه دوست دارم فقط موردعلاقه ی خودم باشه  ولی از طرفی هم دلم میخواد با یه نفر راجبش عر بزنم TT ولی سوسکی یه جاهایی بهش اشاره کردم  ولی شاید یه روز راجبش حرف بزنم ولی فعلا فقط موردعلاقه ی خودمو تا ابد ولی بگید ببینم کسی تابستانی که زیبا شدم رو میبینه ؟  I need to talk
+من علاقه ای به بچه ها ندارم ولی بچه های کوچیک خیلی ازم خوششون میاد ، این چه وضعیه "-"
+ اصلا بیان تبدیل به یه سیاره بدون سکنه شده و احساس میکنم دارم برای ارواح می نویسم .

+ من در حال فرستادن ویس و توضیح های مهم و حیاتی 
یوکو : داری اخر همه ی ویس هات میگی نمیدونم !

+ بیایید این فکت رو قبول کنید که هدفون هزاران برابر بهتر از هنزفری و ایر پاد و این چرت و پرتاست !!! 
+خیلی حس عجیب غریبی داره دارم این قالب جدید رو میبینم چشمام عادت نداره !
+ با تمام وجودم دلم یه هوای بارونی میخواد تا همه چیز رو برام بشوره ببره .

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Ayame ✧*。
    • جمعه ۲۷ مرداد ۰۲

    Salt Air month | خزعبلات تابستونی !

    این روزا خیلی چیزا از مغزم می‌گذره از چیزای فلسفی و فکرای اساسی تا چرت و پرت محض و خب انگار توانایی وصل کردن جمله ها و نوشته ها و فکرام به هم دیگه یه چیز غیر ممکن شده برای همین دوست دارم پرت و پلا نویسی کنم اینطوری انگار خیلی  راحت تره..<=

    + اگه یه هفته ی دیگه خونه مامانم بزرگم بمونم مطمئنم یه ده کیلویی بهم اضافه میشه چون اونقدر که مامان بزرگم بهم میرسه و بهترین غذا های ممکن رو درست میکنه *خوشحالم *  اینکه مرکز توجه باشی خیلی خوش میگذره . مامان و بابام رفتن مسافرت و من به خاطر درس و کلاس و بلا بلا نرفتم و باید بگم Zero regret 

    ++ Agust عزیزم خوش اومدی ولی فکر اینکه مدرسه داره نزدیک میشه باعث میشه پنیک کنم و حال بد بشه چون تحمل همکلاسی هام که شروع میکنن  از تابستون خفن و روزی n ساعت درست خوندنشون صحبت کنن و پز کلاس و استاد های خفن میدن حالمو بد میکنه و به این فکر میکنم نمیتونم تحمل کنم ، حتی کلاسای تابستونی مدرسه رو هم برنداشتم چون نمیخوام ریختشون رو ببینم . 

    +++ مشاورم دیروز داشت بهم میگفت بیشتر استرسی که داری همش به خاطر اینکه هیچ وقت انگار به خودت باور نداری و درست میگه ، باید سعی کنم یه کوچولو هم که شده به خودم اعتماد کنم و این افکار قشنگ از بچگی ریشه میگیره .

    +++ کتاب خوندن این روزا تنها چیزیه که حالمو خوب میکنه و کلی پست باید آماده کنم از اونجایی که از مهر به بعد رسما باید با درس خوندن خفه بشم فرصت زیادی نخواهم داشت برای فعالیت اینجا، برای همین میخوام اگه یه وقت از مهر غیبم زد اینجا خوب پست گذاشته باشم 

    ++++‌ نشستم یه لیست از کارایی که میخوام بعد کنکور انجام بدم نوشتم تا به خودم انگیزه بدم و متوجه شدم رسما من تا الان توی هفده سال از زندگی رسما هیچ گوهی نخوردم ! 

    +++++ فردا امتحان شیمی دارم *freaking out * 

    ++ بعضی وقتا فکر میکنم باید یه گالن آرامش بخش به خودم تزریق کنم ولی مامانم معتقده من نسبت به قبلنا استرس نمی گیرم و خیلی کمتر شده و حتی شاید بی توجه شدم ولی مامان من دارم همشو توی خودم نگه می دارم زیر پوستم درست یه جایی عمیق ولی میترسم از روزی که یهو بخوام منفجر بشم .

    ++ *میرم ناهار بخورم * 

    + دست پخت مامان بزرگ 10/10 تا ابد ..

    ++ می دونید اگه بورد های پینترستم واقعی می شدن ، وای .. دیگه هیچی نمی خواستم...

    ++ از چنلای تلگرام بدم میاد چون خیلی از وبلاگ نویس ها رو دزدیده...'-' 

    ++ کتابی که اخیرا دارم میخونم بیمار خاموشه(  اگه خوندین قشنگه یا چی !؟ ) 

    ++ بعضی وقتا از اینکه باید پولامو بدم و خرج کتاب تست کنم حرصم می گیره ولی That's fine در آخر ارزششو داره وقتی چیزی که میخوام ام قبول بشم ...وای باید قبول بشم ..

    ++ نمیدونم اگه داییم نبود که منو بخندونه مطمئنا تا الان از غصه و افسردگی کپک زده بودم . 

    ++ It's salt air month but bitch,  آتیش داره میباره *Tears*

    ++ یکی از بزرگ ترین انگیزه هام برای زندگی و درس خوندن برای کنکور اینکه  یه جایی قبول بشم که  هوا سرد باشه از سرما ذات الریه بگیرم بمیرم '-' عام ..عقده کردم.

    ++کسی اینجا summer I turned pretty  رو میبینه ؟ چرا ریدن به فصل دوم ؟ فصل اول تابستون پارسالمو پر از افسردگی کرد اونقدر قشنگ بود !!

    +++ بهتره برم درس بخونم!!!!!!

  • ۶
  • نظرات [ ۱ ]
    • Ayame ✧*。
    • جمعه ۱۳ مرداد ۰۲

    این کاربر از روز های کذایی و گرم تابستان رنج می برد.

    هوا امروز 47 درجه است و من وسط سالن خونه با کتابای درو و برم در حال stud(diyng) هستم چون برق خونه بهم این اجازه رو نمیده من کولر اتاقمو روشن کنم و توی منطقه ی امن خودم بخزم و هیچ وقت ازش بیرون نیام . در واقع همین الانم دارم از زیر خوندن زیست شناسی عزیزم در میرم اون کتاب تست قطور جدید داره برام از دور عشوه میاد و بهم میگه اوه هانی ...یادت نرفته که از الان رسما یه کنکوری به حساب میای !؟! و من از استرس به خودم می پیچم چون یه ترسو ام مثل همیشه از روبه رو شدن با واقعیت های زندگیم فراری ام  و از اشتباه برداشتن یه قدم میترسم ولی باید هر روز به خودم یاد آوری کنم که نباید بترسم از اشتباه کردن حداقل یه اشتباهو دوبار تکرار نکنم . انی وی  از تیر ماه بگم براتون که انگار یه شکن زدم و تموم داره می شه ...حقیقتا تنظیم خوابم خرابه و داره رو مخم میره خیلی راه های متفاوتی رو امتحان کردم  ولی جوابگو نبود - خسته شدم  و نمیخوام اینطوری ادامه بدم  شاید تصمیم بگیرم یه چالش سی روزه اینجا شروع کنم که هر روز قبل ساعت هفت یا هشت صبح پستشو بزارم هم  میتونم بیشتر روزمرگی بنویسم همونطور که از اول هدفم از اینجا همین بود ولی خب همش شده پر از چس ناله های من ( به نظرتون راه خوبیه ؟ ) توی این ماه یه پیکنیک هم رفتم و باید بگم اونقدر بهم خوش گذشت کلمه ها نمیتونن توصیفش کنم رفتیم توی یه مزرعه که پر از حیوون های مختلف بود مخصوصا اسب (گفته بودم چقدر عاشق اسبم و سوارکاری یکی از رویاهامه ؟ ) ولی سوار نشدم نمیدونم ..نه اینکه بترسم ولی خب نمد ..!! حتی طاووس سفید هم از نزدیک دیدم  و باید بگم هزار برار خوشگل تر از طاووس رنگیه ((": خیلی زیباست . این ماه برام  مثل خوندن شعر های ایمیلی دیکنسون با بوی گل های بابونه و گربه های خیابونی و چشم  های تیله ای شون که انگار سرنوشتت رو مثل کف نجولاشون میدونن و  اهنگ های لانا دل ری در پس زمینه بود ...17 ساله بودن داره نه خوب پیش میره نه بد یه خاکستری مطلق و من راضیم و امیدوار شاید چون خاکستری همیشه رنگ موردعلاقم بوده ؟ میدونید دوست دارم روزام چطور بگذره ؟ با یادگرفتن نقاشی آبرنگ و پیانو و مسافرت و دیدن جاهای جدید ، کتاب خوندن ،اهنگ گوش دادن حرف زدن با غریبه داخل کتاب فروشی ، امتحان کردن غذا های جدید ولی شاید باید برای این روزا یکم بیشتر صبر کنم ....
    ضمیمه : وای ..هیچ ایده ای ندارید چقدر دلم هوای خنک میخواد . 
    ضمیمه : از کی اینقدر پست نوشتن سخت شده برام ؟
    ضمیمیه : کتاب seven husband of evelyn hugo  این روزامو خودش به تنهایی داره پیش می بره .
    ضمیمه : دلم میخواد برم یه عالمه کتاب بخرم و فقط بشینم کتاب بخونم ولی No money NO Time
    ضمیمه : من تابستونو دوست دارم ولی توی ایتالیا لب دریا 
    ضمیمه :دوست داشتم با یه اکیپ از بچه های بیان برم مسافرت و شبا باهم ورق بازی کنیم.
    ضمیمه : منو به اون بعد از ظهر برگردونید.

  • ۹
  • نظرات [ ۷ ]
    • Ayame ✧*。
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۰۲

    زندگی غیر عجیب من !#1

    چند سال پیش ، یه روز عصر که هوا داشت رو به تاریکی میرفت و ستاره ها آسمونو روشن میکردن 

    من داخل حیاط خونه روی راه پله های جلوی در   خونمون نشسته بودم و غرق خیال و توهم های عجیب خودم بودم ..

    حتی کوچیک ترین توجهی به دور و برم نداشتم ، شایدم داشتم به آسمون نگاه میکردم ، یادم نیست .

    اون روز من با یه دوست آشنا شدم ...دوستی که ستون فقراتشو به چوخ دادم و حتی نمیدونم الان زنده ست یا نه !!

    یه قورباغه رو دیدم *یعنی درواقع ندیدم * ..که هیچ وقت از یادم نرفت ، هر وقت کلمه ی قورباغه رو میشنوم اون دوست عزیز که اون عصر زیر راه پله

    های خونه بود تو خاطرم نقش میبنده 

    دقیقا وقتی که من میخواستم پامو بزارم پایین و از پله ها پایین برم .....یه چیز نرم زیر دمپایی هام احساس کردم ، نرم و لزج .....

    پامو روش فشار دادم  نه یواش بلکه محکم .. محکم تر از چیزی که فکرشو بکنید ، اولش یکم فشار دادم چون از لزج بودش خوشم اومد و بعد از ترس

    محکم تر فشار دادم ..و بعد که پایین رو نگاه کردم دست و پاهای نحیفش که از زیر دمپاییم زده بود بیرونو دیدم  ، دست و پا میزد 

    و من چشام رو به سیاهی رفت ....ذهنم قفل شده بود ...

    فقط تا تونستم جیغ زدمو از روی اولین پله به وسط حیاط پریدم ...

    آره خلاصه من از اون به بعد نتونستم هیچ وقت اون قورباغه ی عزیز رو از یاد ببرم و به این فکر نکنم اون حالش خوبه یا نه !

    چون قورباغه سر جاش نبود . 

    و من مونده بودم و یه دمپایی لزج و جای قورباغه و یه افسردگی طولانی مدت !

    ولی بعد اون اتفاق هیچ وقت دیگه قورباغه ندیدم 

    نکنه قورباغه دارن یه ارتش رو سازماندهی میکنن برای اینکه از  من انتقام بگیرن  چون پادشاهشون رو قطع نخاع کردم ؟!

    نکنه نفرین قورباغه تا آخر عمر دامن گیرم کنه ؟؟ 

    نظر شما چیه ؟

     

    پی نوشت : این داستان بر اساس واقعیت است !

    پی نوشت : واقعا هیچ نمیتونم به قور باغه ها حس خوبی داشته باشم !! Never

    حتی این قورباغه ی کیوت که توت فرنگی رو کلشه !!

    پی نوشت : واقعا موندم چطور قورباغه تونست زنده بمونه با اون همه فشاری که من به کمرش وارد کردم ؟!!

    پی نوشت : من چطور میتونم با جملات این قورباغه ی پایینی سافت نشم ؟؟ T-T

    پی نوشت : ویلی ونکا منو ببخش ، واقعا هیچ ایده ای نداشتم XD "-" 

    پی نوشت : ولی اصلا برام محم نیست اگه حالتون رو بد کردم "-" به این فکر کنید من با اون دمپایی لزج چه حالی داشتم !!!

     

  • ۱۵
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • Ayame ✧*。
    • جمعه ۱۵ مرداد ۰۰
    "I'am out with lanterns looking for my self "
    _Emily Dickinson

    あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

    In the end we'll all become stories<3
    نویسندگان