۱۳ مطلب با موضوع «چالش سی روز ژورنال نوشتن» ثبت شده است

روز چهاردم

 

واقعا دیگه دارم از خودم نا امید میشم ،دیگه خسته شدم واقعا 

مثلا من خرداد آزمون تیزهوشان  دارم و هیچ خاک به سرم‌نگرفتم و دارم از استرس میمیرم دیگه خسته شدم 

واقعا دیگه بس نیست ؟؟؟ 

دیگه بس نیست اینقدر با خودم کلنجار رفتم؟؟ 

اینقدر کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفتم؟؟ 

دیگه داره بیش تر از قبل حالم از خودم بهم میخوره ‌‌‌

واقعا اعصابم بدجوری خط خطیه 

هیچ کس نیست بگه وقتی اینقدر عذاب وجدان داری ، نمیری یکم درس به کمرت بزنی ؟

دیگه نمیخوام اینقدر سست باشم ، دیگه نمیخوام اینقدر دست رو دست کنم 

این بار اخره ، باور کنید این اخرشه ...

دیگه نمیخوام بشینم یه گوشه و ناخونامو بخورم 

دیگه خستم دیگه بسه ، از دست خودم خستم ...

پی نوشت: این مسخره نیست ریاضی به ما مشق عید نداده ولی هنر و کار و فناوری مشق عید داده ؟؟؟؟ اجازه بدید سرمو به دیوار بکوبم 

پی نوشت : حالم  داره بهم میخوره 

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*。
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰

    روز سیزدهم

    بالاخره چالش نفرین شده  و اولین پست هزار و چهارصد "-" 

    اگه مثل آدم از همون روز اول منظم  می بودم الان تموم شد بود ._. اه 

    نمیدونم چرا حس میکنم باید همیشه اول  پست های این چالش یه خلاصه از اون روز و چند روزه گذشته بنویسم .

    خب امروز روز نسبتا خوبی بود اگه مهمون نداشتیم بهتر بود 

    اول صبح که مادر گرامی با کلی جدال منو و خواهرمو بیدار کرد و پا شدیم رفتیم خونه مامان بزرگم اینا که داخل یه شهر دیگه ست و خب تا عصرم همون جا بودیم و بعدم برگشتیم چون مهمون داشتیم  .

    واقعا مهمونا با خودشون فکر نمیکنن  زو تر برن چون ممکنه یه نفر خودشو داخل اتاق محبوس کرده باشه و داره از گرما آب پز میشه   |:<

    واقعا هوا خیلی گرم شده و مجبور شدیم کولر های گرامی رو افتتاح کنیم بالاخره ~ اینقدر بدم میاد اتاقم کولر نداره "-" 

    باورتون نمیشه چند ساعت بعد از سال تحویل داداشم گم شد !!! 

    جدی میگم گم شد !! بچه ی چهار ساله داخل شهرخودمون از خونه زده بود بیرون "-----" که مثلا بره خونه ی عمم ولی بعد یکی از اقواممون پیداش

    میکنه شکر خدا 

    یعنی هزاران بار مردیم و زنده شدیم .. واقعا وحشتناک بود !! موندم این بچه از کجا این همه دل و جرعت پیدا کرده ؟! هوف 

    ولی این عدالت نیست واقعا اینکه موهای داداشم طلاییه ولی موهای من و خواهرم  پر کلاغی و مشکی ...

    این بی انصافیه واقعاااا T-T موهاش طلاییههههه TT موهای عمم  و پسرش هم طلایی ولی من تا چند وقت پیش فکر میکردم  عمم رنگ کرده

    موهاشو ولی تا عکس بچگی هاشو نشونم داد  که موهای خودمه و تا به حال رنگشون نکردم  نتونستم باور کنم  |:< 

    ولم کنید T-T میخوام سر به بیابون بزارم ...

    نه اخه چرااا ؟؟ من از همه لحاظ باید شبیه بابام باشم غیر از موهام ؟؟ 

    این کرم جهنده (داداشم ) هم نذاشت از موهاش عکس بگیرم بزارم "-" 

     

    پی نوشت : روز سه شنبه هفته ی قبل رفتم خونه ی میم خ D"= خیلی خوش گذشت 

    پی نوشت : شیرینی مربایی T-T 

    پی نوشت : من لحظه ی سال تحویل گریه کردم ._. یعنی تا اخر سال گریه میکنم ؟ واقعا دست خودم نبود یهو دیدم اشکام سرازیر شدن 

    پی نوشت : من به داداشم میگم :

    موهاتو میدی به من ، منم موهامو میدم به تو 

    داداشم : نه ،موهای تو زشتن |:<

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Ayame ✧*。
    • يكشنبه ۱ فروردين ۰۰

    روز یازدهم

    امروز خیلی روز خوبیه ..یعنی قراره باشه 

    نمیدونم ..ولی الان احساس خوبی دارم ~  

    این چند روز گذشته به بدحال ترین و قهوه ای ترین مود زندگیم دچار شده بودم 

    و همش درحال فکر کردن بودم به زندگیم به آینده به گذشته  ..

    انگار خودمو ریکاوری کردم ، شاید یه همچین چیزی ..گاهی اوقات انگاری باید به جای اینکه از فکرا فرار کنی باید بزاری 

    چطوری بگم ...بزاری بیان و بهشون فکر کنی ..هرچقدر هم که زیاد باشن ، هرچقدرم که دردناک بوده باشن ، خسته کننده 

    بهتره از اینکه که فرار کنی ، نخوای به هیچی فکر کنی ولی بدتر سردرگم تر از قبل بشی 

    نمیدونم دارم درست توصیفش میکنم یانه؟؟و شما درست متوجه میشید که چی میگم ؟!ولی خب گاهی اوقات باید رها کنی خودتو توی هرچی

    فکره ..خودشون همون طوری که اومده باشن ، همون جوری هم میرن 

    ولی ..حتی اگه هم برن ..بازم یه اثری باقی میزارن..یه حفره ی خالی داخل مغرت ، یه جای خالی ..(:

    میدونم میدونم احتمالا نمی فهمید چی میگم ! ولی مگه مهمه ؟ کی گفته مهمه ؟ نمیخوام دیگه مثل قبلا برام مهم باشه 

    میخوام هرچی تو ذهنه بریزم بیرون ..نهایت این خودریزی ها چی میشه ؟ اخرش این خودمم صدمه میبینم 

    در حال حاضر نمیخوام چیزی برام مهم باشه هیچ چیز ...

    خسته شدم بس که به همه چیز اهمیت دادم ...کی شده به خودم اهمیت بدم ؟ کی شده به خودم بگم به خودتم فک میکنی ؟

    ممکنه به خاطر بقیه بشکنی ؟ میدونم ممکنه چند لحظه ی دیگه نظرم عوض بشه و اصلا یه چیز دیگه بگم ..

    کلا ادم غیر قابل پیشبینی ام ، خودمم گاهی اوقات نمیدونم چیکار میخوام بکنم و یهو مغزم با یه تاکتیک غافلگیرم میکنه ..

    امیدوارم احساسی که الان دارم پایدار باشه و زندگی ذوقمو کور نکنه (":

    پی نوشت : نمیدونم ..بین هزاران نمیدونم گیر کردم ..

    پی نوشت : چند روزه شیرتوت فرنگی به خونم نرسیده ، به نظرتون زنده میمونم ؟

    پی نوشت : خواهرم میگه امروز خیلی پرحرف شدم "^" 

    پی نوشت : میم خ چرا باید ساعت پنج صب یه پیام بنویسه و منو از خواب نازم بیدار کنه ؟"-" 

    مغزم : چون صدای پیام های اون با بقیه فرق داره ، احمق "-" 

    پی نوشت : امروز قرار بود باهاش ویدیو کال داشته باشیم ): به کدامین گناه اخه ؟ من از هفته پیش داشتم فکر میکدم کدوم شالمو بپوشم |:

     پی نوشت : نمیدونم چرا سوالا با مود من هماهنگ شدن "^" 

    پی نوشت : پروفایل جدیدمم ، هرچقدر براش عر بزنم ..کافی نیس ^^

  • ۷
  • نظرات [ ۹ ]
    • Ayame ✧*。
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

    روز دهم

     

    امروز از اون روزای عجیب بود ..

    صب که از خواب بیدار شدم دیدم کلاس کارو فناوری شروع شده و من هم گرفتم خوابیدم و برای کلاس مطالعات بیدار شدم و خب یه اتفاقی افتاد که باعث شد تا دقیقا چند ساعت پیش چشمام خیس باشن ، گاهی اوقات اونقدر قلبم درد میگیره که دیگه اشک هام جاری نمیشن ! نمیدونم چرا 

    فقط به نفس نفس  می افتم و گاهی هم دستام بی حس میشن و یا سرم گیج میره 

    و امروز دقیقا از همین روزا بود که بدجوری حالم بد شد و فقط من و داداش چهار ساله ام داخل خونه بودیم و اون حتی نمیدونست واسه این حال بدی که داشتم چیکار کنه و همراهم گریه می کرد ، خلاصه که به خاطر اونم که شده خودمو جمع کردم 

     نمیدونم ولی حالم بدجوری گرفته بود و خب فقط یه نفر میتونه ناجی من باشه ! خودتونم میدونید کیه پس لازم به گفتن نیست ..

    در هر حال احساس میکردم واسه این چیزی که داخل ذهنمه این چند وقته یه پست بزارم و هرچی هست و نیستو بنویسم ، حتی نوشتمش تا یه جاهایی ولی 

    نمیدونم برای زدن دکمه انتشار تردید دارم ..همون طور که برای آینده ام دارم 

    پی نوشت : فهمیدم داخل انباری ، پشت تابلو و داخل لوله بخاری 

    یه مامان گنجشک با بچه هاش زندگی میکنه TT 

    پی نوشت : حالم الان خوبه ، حداقل بهتر از قبلم 

    پی نوشت : به اونایی که با مامانشون رابطه ی خوبی دارن ، حسودیم میشه ! 

    پی نوشت : چرا سوال امروز اینقدر به حس و حالم میخورد 

    پی نوشت : فردا باید برم مدرسه :/ عوف 

  • ۹
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • Ayame ✧*。
    • سه شنبه ۱۲ اسفند ۹۹

    روز نهم

    خب خب ....

    من اومدم (": 

    *منی که عرضه چالش سی روزه ندارم چرا چالش شروع میکنم /: واقعا برام سواله ؟؟* 

    امروز از اون روزایی بود که کمر ادمو رسما میشکنه "-" اونقدر تکلیف داشتم و دارم و باید تا اخر شب تمومش کنم .

    الان دقیقا ساعت نه هم کلاس زبان دارم فقط  خدا به دادم برسه >_< معلوم نیست وثوقی امروز رو چه مودی باشه ! 

    من چند روزه اساب کشی کردم به انباری ._. 

    و الانم دقیقا داخل انباری به سر میبرم و کلا قضیه این انباری به دعوای من و خواهرم ختم میشه و اصلانم معلوم نیست سر چیه و فقط میدونم تا

    من یه اتاق جدا گانه برای خودم نداشته باشم آروم نمیگیگیرم و قرارم نیست برگردم "-" 

    ولی خدایش اینقدر داخل سکوته و خیلی باحاله (": 

    تصور نکنید انباریمون از اون انباری ترسناکاست نه ، بیشتر شبیه یه اتاقه ته پارکینگ و خیلیم خوبه ، فقط مشکل اساسیم انه که من میز ندارم ایجا

    "-"

    مجبور شدم یه جعبه بزرگ بزارم جلوروم و روش یه پارچه بندازم -_- 

    و دقیقا در این انباری به حیاط پشتی همسایه مون ختم میشه و من میدونم با اهنگایی که گوش میدم اسایش براشون نذاشتم XDD

    ولی جدا  از این ما یه انباری دیگه هم داریم که خیلی ترسناکه و میدونم که داخلش چیزای مخوفی کشف میشه "-" باور دارم 

     

    پی نوشت : میم خ بهترین معلم دنیاست ! شک نکنید 

    امروز کلاس باهاش داشتیم و در حین اینکه داشت درس میداد داخل پی وی داشتیم سر موضاعات کاملا بی ربط از درس صحبت میکردیم XDD

    میدونید فک میکنم اگه برم کلا یه بخش از موضوعات وبلاگمو به میم خ اختصاص بدم خیلی بهتر شه "-"

    پی نوشت : زندگی سر تا سر درد سره -_- وثوقی خیلی بدجنسه .. 

    پی نوشت : میم خ یه بار بهم گفت که میخواد وبلاگ بزنه |: و شعراشو بنویسه اونجا ..

    وای فکر اینکه دوباره این وبلاگمو کسی بهش بده ، مور مورم میشه ! |: 

    پی نوشت : اما خداراشکر من با درایت تر از این حرفا هستم و به همه دوستان و اشنایان گفتم وبلاگ نویسی رو کنار گذاشته و ادرس وبم رو ، فقط 

    یه حرفشو عوض کردم ^^

    پی نوشت : سوال امروز سخت ترین سوال ممکنه ، زیادی سخته 

  • ۱۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • Ayame ✧*。
    • يكشنبه ۱۰ اسفند ۹۹

    روز هشتم

     

    این چند روزه ، اتفاقای هیجان انگیز افتاد بالاخره (*= اونقدر ها هم هیجان انگیز نبود راستش. ولی برای من بود ، دیدن میم خ قطعا هیجان انگیزه ...
    و خب باعث شد یکم هم که شده از اون فاز غمگینی که به خودم گرفته بودم بیرون بیام .
    الان دارم از شدت خستگی میمیرم ولی دقیقا هم نمیدونم چرا خسته ام ؟! چیکار کردم اخه ؟
    فقط ...فقط ...
    یادم نیست |:
    الان که دارم این پستو مینوسم بازم دارم داخل یادداشت های گوشیم این کارو میکنم و دقیقا هم معلوم نیست چرا ؟دلیلی براش ندارم فقط انجامش میدم
    اینجوریه که مغزم یه ایده به ذهنش میرسه و فقط دستور صادر میکنه که انجام شه !
    درکش نمیکنم ._.
    کلا مغزم خیلی عجیب غریبه ، معلوم نیست با خودش چند چنده ب_ب

    پ.ن: میدونی هیچ وقت....
    وقتی که میخوای به چیزی فکر نکنی به این فکر نکن که نمیخوای بهش فکر نکنی چون بیشتر بهش فکر میکنی
    پ.ن : پی نوشت قبلی خطاب به خودم بود ._.
    پ.ن : اونایی که وبتونو بستید .....
    آیا به این فکر کردید ، یه سریا هستن که دلتنگتون میشن ؟؟ اینکه با یه جمله بزارید و برید بی رحمانه نیست ؟
    پ.ن : لطفا برگردین ...لطفا

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*。
    • چهارشنبه ۶ اسفند ۹۹

    روز هفتم

    چرا اینقدر زندگی کسالت باره ؟!

    واقعا دلم میخواد همه چیز مثل قبل بشه ..

    همه روزا شده مثل هم جوری که اصلا معلوم نیست چطوری میگذره ؟ دیدین  ساعتو چقدر تند حرکت میکنه ؟؟؟

    واقعا حالم داره بهم میخوره ، دلم میخواد یه چیز متفاوت تجربه کنم ، همه چیز فرق بکنه یا حداقل مثل قبل بشه !

    دلم میخواد یه کار مفید انجام بدم ولی واقعا اصلا معلوم نیست روزام داره چطوری سپری میشن .

    فقط کافیه که پلک بزنم و ببینم یکی دو ماه گذشته ؟؟ چطوری اینقدر زود اسفند رسید ؟؟

    یعنی بعد که امسال تموم بشه من میرم دبیستان ؟ وای من میترسم

    راستش این سه سال راهنمایی خیلی زود گذشت ، هنوز احساس میکنم همین دیروز بود برای اولین بار وارد مدرسه نواوران شدم  ، همون مدرسه

    درب و داغون 

     

    پی نوشت : دلم هوس انیمه کرده "-" دلم انیمه میخواد ولی اونقدر انیمه های داخل لیستم زیاده که نمیدونم کدومو شروع کنم 

    پی نوشت : من نمیخوام جلد دهم پندراگون رو بخونم ، نمیخواام ....من با این کتاب بزرگ شدم  ...نه

    پی نوشت : چرا من اصلا این چالشو شروع کردم ؟؟ خیلی پشیمونم ! 

    پی نوشت : چرا من این جا همش دارم چرت و پرت مینویسم ؟

    پی نوشت : یه سوال ...فقط منم که جوگیرم و  پستامو لایک میکنم ؟؟ ایا من تباهم ؟

  • ۱۵
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • Ayame ✧*。
    • شنبه ۲ اسفند ۹۹

    روز ششم

    الان که دارم این پستو مینویسم ، در واقع دارم داخل یادداشت های گوشیم مینویسمش از شدت خستگی چشمام باز نمیشن و معلوم نیست چطوری دارم‌ مینویسم ، خیلی دلم میخواد بیدار بمونمو کتاب جنس ضعیف رو ادامه بدم ولی مطمئنم دو صفحه بخونم خوابم‌ می بره "-"
    اهان اینم بگم جنس ضعیف رو حتما بخونیدش کتاب خیلی جالبیه (*=
    هرچند خیلی قدیمیه
    امشب شب آرزو هاست ~
    و خب دقیقا یکی دو یاعت پیش رفتم روی پشت بوم خونه و هوا هم خیلی قشنگ بود خیلی زیاد (*= و کاری رو کردم که باید میکردم ، آرزو کردم .
    نگین آینده اگه داری این پستو میخونی امیدوارم هنوز سر قولت مونده باشی و یادت نرفته باشه چی آرزو کردی باشه ؟
    پی نوشت : سوال امروز خیلی قشنگه (=
    خیلی نیازمند چنین چیزی بودم
    پی نوشت : هنوز معلوم نیست چطوری دارم تایپ میکنم ، اصلا معلوم نیست '-'
    پی نوشت : من واقعا معتاد شیرتوت فرنگیم بدونش نمیتونم زندگی کنم ... 🍓

  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • Ayame ✧*。
    • جمعه ۱ اسفند ۹۹

    روز پنجم

    دقیقا همین الان میم خ پیام فرستاد: 

    *باز حذف کرد ! *XD 

    در واقع ۹۹ درصد پیام هایی که من بهش میدم حذف میشه XD نمیدونم مرضم‌چیه که حذف میکنم کلا کرم دارم . الانم نمیدونم سین بزنم ، چیکار کنم ؟ اصلا چی‌بگم ؟ ....گاهی اوقات که بهش پیام میدم یه سری موضوعات چرت و پرته بعد پشیمون میشم حذف میکنم '-' خدا بیامرزتم 

    میدونید از واتساپ بدم میاد که نشون میده این پیام حذف شده است اخه خبر کش ما نمیخوایم طرف بدونه "-" 

    در هر حال امروز روز پنجم چالشه ~ 

    امروز یکی از روزای خسته کنند و درد اوره برام ، کلا پنجشنبه ها خیلی دلگیره خیلی زیاد (: ...

    چرا هوا هم دلگیره ؟! تا به حال اینقدر ابری نبوده و خب خیلیم گرمه '-' من واقعا عاشق هوای سردم (*= 

    از وقتی که زمستون شروع شده یه بارم نتونستم اون پالتوی زرد خوشگلمو بپوشم ): چون اصلا هوا اونقدر سرد نشده و  منم به همون کت لی پناه بردم ...

     

    پی نوشت : به نظرتون چی باید بگم به میم خ ؟؟ @_@ 

    پی نوشت : full moon لونا رو گوش دادین ؟؟ من گه هیچ وقت ازش سیر نمیشم D^=

    پی نوشت : چرا پست روز چهارم چالش اینقدر مظلوم واقع شد ؟؟ یه کامنتم نداشت ): *هق * ناراحت شدم ...

    پی نوشت : یعنی اینقدر مسخره ان نوشته هام که یه کامنتم نباید میداشتم ؟-_-

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • Ayame ✧*。
    • پنجشنبه ۳۰ بهمن ۹۹

    روز چهارم

    به سردرد عجیبی مبتلا شدم جوری که سرم همش گیج میره و اصلا نمیفهمم بقیه چی میگن . مثلا امروز خواهرم داشت راجب یه انیمشین صحبت

    میکرد و من اصلا نفهمیدم چی گفت حتی یه کلمه از حرف هاش رو نفهمیدم و همش بهش زل زده بودم ...و بعد که حرفش تموم شد و ازم یه

    سوال پرسید من بهش گفتم چی گفتی ؟؟

    خدا میدونه چه مرگه ؟؟ بدجوری ذهنم خالی شلوغه .. حتی درست و حسابی هم نمیخوابم و همش فکر میکنم و وقتی میخوام فکر نکنم بدتر میشه  ._.

    همش داخل خونه چرخ میزنم و چرخ میزنم جوری که مامانم میگه سرگیجه نمیگیری

    نمیدونم خسته ام یا چه مرگ دیگه ایم شده ، انگار همه چیز خاکسری شده باشه وهر روز داره بیشتر بشه این خاکستری زندگی

    عاه ....

    دیشب فک میکردم قراره خواب شفاف ببینم از اون خوابا که خودت میدونی خوابی و میتونی کنترلش کنی*خیلی لذت بخشه* ، من زیاد از این خوابا

    میبینم ولی دیشب خیلی خواب عجیبی دیدم حتی عجیب تر از اون اینکه حتی یادم نمیاد در مورد چی بود فقط وقتی از خواب بیدار شدم داشتم

    گریه میکردم و قلبم داشت میومد تو حلقم ...هرچقدر فک کردم خوابم راجب چی بود حتی یکمم یادم نیومد !..

    راستش خودمم حدس میزنم که چه چیزی تا این حد میتونه داخل خواب اذیتم کنه و مطمئنم باز خوابشو دیدم (:

    پی نوشت : شما هم احساس میکنید پست پی نوشت نداشته باشه اصلا یه جوریه ؟

    پی نوشت : همچنان احساس  خستگی عجیبی دارم ، عاه ..

    بعدا نوشت : نرفتید اون مانهوا رو بخونین ؟؟ هعی ... فصل دومشم منتشر شد اصلا هرچی بگم از خفن بودنش کم گفتم

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*。
    • چهارشنبه ۲۹ بهمن ۹۹
    "I'am out with lanterns looking for my self "
    _Emily Dickinson

    あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

    In the end we'll all become stories<3
    نویسندگان