۲ مطلب در بهمن ۱۴۰۱ ثبت شده است

پرت و پلا

               

هوای ابری رو دوست دارم ، میای بریم بیرون ؟ از خونه ی همسایه بغلی صدای بزغاله میاد ! بینی هام چفته سرماخوردم . خستم . بهم گفت رنگ یاسی کبود بهم میاد. گیره ی موی آناناسی با پلیور نارنجی . چای نعنا با درسای روی هم ریخته . سرده .وقتی بغلش کردم بوی وانیل می داد . اسم های روی دسته ی صندلی . وقتی بارون میاد زندگی قشنگ تره . سه تا ستاره توی یه ردیف . دفتر خاطراتی که بوی بارون میده .ساعت12 و 46 . وقتی رنگ لاکام گلبهی بود . تمام این مدت . دیوار سردی که بهش تکیه دادم یا سردی که  از تنهایی حس کردم ؟ کلمه های پخش و پلا و داستان های افسانه ای ! چرا اینقدر به این گیر دادی آخه حساس نباش  !! ناخونای زخم شده . آیینه ی جادویی اخر سالن . شخصیت فرعی یه داستان عاشقانه . حس بریده شدن دستت با صفحه های کاهی کاغذ . میبینی ؟ آسمون کبود بالای سرت رو؟! صدای کشیده شدن مداد روی صفحه های کاغذ . همه تو رو صورتی میبینن پس بخند گریه بهت نمیاد . اعصابم خط خطیه .دست از سرم بردار. بهم گفت خودتو اونجوری ببین که میخوای باشی . بالای یه تپه ایستادی پس جیغ بزن . کاش . یه روان نویس . یه بچه که مداد رنگی هاشو گم کرده . پلی لیستی که مزه ی شکلات سفید میده . تصمیمتو بگیر . صدای موج دریا ، پاهایی که توی ماسه های خیس فرو  کردی .یه دشت پر گل های بابونه . چرا نمیخواید برید ؟ چشمات مثل دوتا کهکشان قهوه ای رنگ میمونه !! گل های اتاقم شکوفه دادن . چرا سعی نمیکنی خودت باشی ؟ چشماتو باز کن . وقتی حرف میزنه همش دستاشو تکون میده خوشم نمیاد. چیکار به بچه داری؟ آل استار های که گلی شدن . امتحان ریاضی دارم . موهایی که روی صورت افتادن . باید برای هم دیگه حد و حدود مشخص کنیم . عجیبه . گربه ی روی دیوار که بهم زل زده انگار همچی رو میدونه . یه اتفاق کوچیک مثل مثبت منفی بودن یه عدد توی یه معادله میتونه خیلی چیزا رو تغییر بده . من همه ی سعیمو میکنم .اشک هایی که قبل ریختن خشک شدن .نگین به عقب نگاه نکن . از پنجشنبه ها بدم میاد . مغزم و افکارم مثل یه اتاق شلوغ و بهم ریخته ست . تو نمیتونی هیچ تغییری ایجاد کنی . این زنه دیوونه ام میکنه با حرفاش . میترسم فراموش کنم . بوی نارنج میاد توی حیاط . بنویس و بنویس . بیا بریم قایم بشیم دستتو بده به من . ازش خوشم نمیاد . نوشته هایی که بوی خاک نم خورده میده .چرا. کاش خورشید واسه همیشه پشت ابر بمونه . درس میخونم . کی اهمیت میده من یا تو ؟ دست خط کج و کوله . "وقتی کتاب میخونی منم میخوام باهات به اون  دنیا بیام "  اینجوری گفت بهم . کاش بودی کنارم . نور آبی داخل اتاقم . ظرف های نشسته ی توی اشپزخونه . وقتی فکر کردی داری غرق میشی شنا کن فقط شنا کن . 

  • ۱۱
  • نظرات [ ۶ ]
    • Ayame ✧*。
    • پنجشنبه ۱۳ بهمن ۰۱

    وقتی که بمیرم بعدش یه خاطره ام یا یه آگاهی تو جهان ؟

     


    احساس خفگی میکنم میکردم ...از خواب پریدم ، یه رویا دیدم که داشتم توی آب دست و‌ پا میزدم‌ ،کسایی که دوستشون داشتم از اون طرف آب با صورت هایی که کج و کوله بود. باهم حرف میزدن ولی صداشون رو نمیشنیدم ،صدای بقیه برام نامفهوم بود. نمیتونستم نفس بکشم هرچی سعی میکردم بیشتر میرفتم پایین ، پایین و پایین تر توی تاریکی بودم ، سردبود . احساس کردم الان  که بمیرم و یه نور از بالا داشت بهم نزدیک می شد .
    گفتم خودشه میگن که وقتی بمیری یه نور میبینی ولی دقیقا همون لحظه از خواب بیدار شدم ... خیلی خیلی واقعی بود برام خیلی !!
    اونقدر که هنوز باورم نمیشه  هنوز زندم و اون فقط یه خواب بوده ; چون آب اطرافم ،اون تاریکی که داشتم داخلش فرو میرفتم و حس غرق شدن و یه احساس  عجیبی مثل کنده شدن یه تیکه از وجودت . شاید یکم عجیب دارم حرف میزنم وقتی هم به مامانم گفتم بهم گفت حتما بختک افتاده به جونم ولی از اونجایی که زیاد بختک رو تجربه کردم بنظرم اصلا شبیهش نبود ولی خیلی واقعی به نظر می آومد انگار واقعا سردی آب رو احساس میکردم . راستش تا به حال هیچ وقت خواب هایی که میدیدم اینقدر به واقعیت نزدیک نبودن و یه جوری پخش و پلا بودن و نشون میدان که چقدر ذهنم آشفته ست و هرچیزی یه گوشه از ذهنم واسه خودش جا خوش کرده.
    من همیشه میگم از مرگ کلا نمیترسم و خب به نظرم ترسناک‌ نیست ولی اینکه  نمیدونی چی اون سمت در انتظارته یکم خب ....میترسونه آدمو و داخل خواب از اینکه داشتم ( یا فکر میکردم داشتم میمیرم) وحشت کرده بودم از این‌میترسیدم آدمایی که دوستشون رو دارم رو دوباره نبینم .

    این روزا همش به این فکر میکنم موقع مردن آدم چه حسی بهش دست میده ؟!  از قبلش ممکنه احساس عجیبی داشته باشه ؟! و میدونی دیدن این خواب یه پوینت مثبت داشت شاید به نظرم اینکه وقتی به این فکر میکنم هر لحظه احتمالش هست به مسخره ترین شکل ممکن بمیرم ، کی میدونه شاید همین لحظه آخرین نفس های من باشه ؟ به خاطر همین بیشتر سعی میکنم از الانم استفاده کنم با اینکه خیلی سخته به نظرم، ولی سعیمو میکنم چون زندگی خیلی کوتاه تر از چیزیه که فکر میکنیم شاید کلیشه طور باشه ولی تجربه های این چند وقت اخیرم این جمله رو به دردناک ترین شکل ممکن بهم فهموندن و خب بازم سخته به ای کاش های گذشته و شاید های فردا فکر نکنیم 

    +وقتی تعبیر خوابمو خوندم، نوشته بود به خاطر استرس و درگیر شدن سر مسائلیه که دست تو نیست  و نمیتونی کنترلشون کنی و خب یه جورایی درسته اینکه دارم سعی میکنم بعضی چیزا رو تغییر بدم ولی هرچی تلاش میکنم انگار نشدنیه و یا وقتی یه کاریو از ته دلم میخوام انجام بدم ولی نمیشه ، جوری که انگار کل کائنات کاری میکنه که نتونم به خواستم برسم و به جورایی که جدیدا اوضاع رو تحت کنترل ندارم و نمیدونم چی میشه اعصبانیم میکنه .معمولا همیشه دوست دارم اتفاقا طبق برنامه باشه و وقتی هیچی طبق برنامه پیش نمیره و اتفاقایی که اطرافم رخ میده گیجم‌ میکنن ...و به کلامی خیلی درگیر چیزایی شدم که کنترلشون دست من نیست و باید اینو به هر نحوی شده بپذیرم 

    پی نوشت : نمیدونم چرا این روزا مثل یه فیلم که روی سرعت 4x باشه میگذره !
    پی نوشت : ماهیچه های صورتم از لبخند زدنا و تظاهر کردنا توی مدرسه خسته شدن 
    پی نوشت : کلی حرف برای گفتن و خالی کردن روی این صفحه ی مانیتور روبه روم دارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم وقت پیدا کنم 
    پی نوشت : ببخشید که به وباتون سر نزدم قول میدم سر فرصت این ستاره ها رو یکی یکی بخونم 
    پی نوشت : چرا اینقدر این اهنگ مدگل رو دوست دارم ؟! بهم وایب عجیبی میده ((=
    پی نوشت : پستای قبلیمو که میخوندم ..چقدر اون روزا برام دور به نظر میرسه ... و خب از بعضی چیزایی که نوشتم خجالت میکشم *با خودم چه فکری میکردم واقعا !! *

     

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*。
    • سه شنبه ۴ بهمن ۰۱
    "I'am out with lanterns looking for my self "
    _Emily Dickinson

    あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

    In the end we'll all become stories<3
    نویسندگان