۳ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

تا اطلاع بعدی بایییی *-*

 

 

واقعا احساس میکنم یه مدت نباشم  ، واقعا معذرت میخوام ولی  دیگه نمیتونم این حجم از استرسو تحمل کنم 

گوشیو و مجازی همچیو یه مدت میزارم کنار تا بعد از آزمونم نمیام 

این عاقلانه ترین کاریه که میتونم بکنم  

شما که منو فراموش نمیکنید ؟؟ من برمی گردم حتی اگه شده زمین به آسمون بیاد...

بیان قشنگ ترین جای ممکنه ...

و من واقعا دلبسته ی بیانم 

میخوام یه مدت فقط تمرکز کنم و درسمو بخونم و بعد که اومدم کلی خوشحال و خندون باشم  و البته کلی پست بزارم و کلی حرف بزنیم ((": 

من کلی مدت بیان نبودم ، اونم به دلایل چرت و مسخره 

ولی این بار دلیلم برای خودم‌محکمه دلم نمیخواد اعتیاد به مجازی بیش از حد بشه .....

فقط چند وقت میرم به درسام سر و سامون بدم ((": چون به شدت عذاب وجدان دارم خیلی زیاد....

فقط ازتون یه خواهش دارم 

لطفا فراموشم نکنید و منتظرم بمونید 

فقط یه مدته و بعد من برمیگردم (: 

برام آرزوی موفقیت کنید ((": لطفا 

و منتظرم بمونید ((("= 

پس فعلا ~ 

 

 

  • ۲۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • Ayame ✧*。
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰

    روز چهاردم

     

    واقعا دیگه دارم از خودم نا امید میشم ،دیگه خسته شدم واقعا 

    مثلا من خرداد آزمون تیزهوشان  دارم و هیچ خاک به سرم‌نگرفتم و دارم از استرس میمیرم دیگه خسته شدم 

    واقعا دیگه بس نیست ؟؟؟ 

    دیگه بس نیست اینقدر با خودم کلنجار رفتم؟؟ 

    اینقدر کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفتم؟؟ 

    دیگه داره بیش تر از قبل حالم از خودم بهم میخوره ‌‌‌

    واقعا اعصابم بدجوری خط خطیه 

    هیچ کس نیست بگه وقتی اینقدر عذاب وجدان داری ، نمیری یکم درس به کمرت بزنی ؟

    دیگه نمیخوام اینقدر سست باشم ، دیگه نمیخوام اینقدر دست رو دست کنم 

    این بار اخره ، باور کنید این اخرشه ...

    دیگه نمیخوام بشینم یه گوشه و ناخونامو بخورم 

    دیگه خستم دیگه بسه ، از دست خودم خستم ...

    پی نوشت: این مسخره نیست ریاضی به ما مشق عید نداده ولی هنر و کار و فناوری مشق عید داده ؟؟؟؟ اجازه بدید سرمو به دیوار بکوبم 

    پی نوشت : حالم  داره بهم میخوره 

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*。
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰

    روز سیزدهم

    بالاخره چالش نفرین شده  و اولین پست هزار و چهارصد "-" 

    اگه مثل آدم از همون روز اول منظم  می بودم الان تموم شد بود ._. اه 

    نمیدونم چرا حس میکنم باید همیشه اول  پست های این چالش یه خلاصه از اون روز و چند روزه گذشته بنویسم .

    خب امروز روز نسبتا خوبی بود اگه مهمون نداشتیم بهتر بود 

    اول صبح که مادر گرامی با کلی جدال منو و خواهرمو بیدار کرد و پا شدیم رفتیم خونه مامان بزرگم اینا که داخل یه شهر دیگه ست و خب تا عصرم همون جا بودیم و بعدم برگشتیم چون مهمون داشتیم  .

    واقعا مهمونا با خودشون فکر نمیکنن  زو تر برن چون ممکنه یه نفر خودشو داخل اتاق محبوس کرده باشه و داره از گرما آب پز میشه   |:<

    واقعا هوا خیلی گرم شده و مجبور شدیم کولر های گرامی رو افتتاح کنیم بالاخره ~ اینقدر بدم میاد اتاقم کولر نداره "-" 

    باورتون نمیشه چند ساعت بعد از سال تحویل داداشم گم شد !!! 

    جدی میگم گم شد !! بچه ی چهار ساله داخل شهرخودمون از خونه زده بود بیرون "-----" که مثلا بره خونه ی عمم ولی بعد یکی از اقواممون پیداش

    میکنه شکر خدا 

    یعنی هزاران بار مردیم و زنده شدیم .. واقعا وحشتناک بود !! موندم این بچه از کجا این همه دل و جرعت پیدا کرده ؟! هوف 

    ولی این عدالت نیست واقعا اینکه موهای داداشم طلاییه ولی موهای من و خواهرم  پر کلاغی و مشکی ...

    این بی انصافیه واقعاااا T-T موهاش طلاییههههه TT موهای عمم  و پسرش هم طلایی ولی من تا چند وقت پیش فکر میکردم  عمم رنگ کرده

    موهاشو ولی تا عکس بچگی هاشو نشونم داد  که موهای خودمه و تا به حال رنگشون نکردم  نتونستم باور کنم  |:< 

    ولم کنید T-T میخوام سر به بیابون بزارم ...

    نه اخه چرااا ؟؟ من از همه لحاظ باید شبیه بابام باشم غیر از موهام ؟؟ 

    این کرم جهنده (داداشم ) هم نذاشت از موهاش عکس بگیرم بزارم "-" 

     

    پی نوشت : روز سه شنبه هفته ی قبل رفتم خونه ی میم خ D"= خیلی خوش گذشت 

    پی نوشت : شیرینی مربایی T-T 

    پی نوشت : من لحظه ی سال تحویل گریه کردم ._. یعنی تا اخر سال گریه میکنم ؟ واقعا دست خودم نبود یهو دیدم اشکام سرازیر شدن 

    پی نوشت : من به داداشم میگم :

    موهاتو میدی به من ، منم موهامو میدم به تو 

    داداشم : نه ،موهای تو زشتن |:<

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Ayame ✧*。
    • يكشنبه ۱ فروردين ۰۰
    "I'am out with lanterns looking for my self "
    _Emily Dickinson

    あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

    In the end we'll all become stories<3
    نویسندگان