۱۴ مطلب با موضوع «خزعبلات» ثبت شده است

Salt Air month | خزعبلات تابستونی !

این روزا خیلی چیزا از مغزم می‌گذره از چیزای فلسفی و فکرای اساسی تا چرت و پرت محض و خب انگار توانایی وصل کردن جمله ها و نوشته ها و فکرام به هم دیگه یه چیز غیر ممکن شده برای همین دوست دارم پرت و پلا نویسی کنم اینطوری انگار خیلی  راحت تره..<=

+ اگه یه هفته ی دیگه خونه مامانم بزرگم بمونم مطمئنم یه ده کیلویی بهم اضافه میشه چون اونقدر که مامان بزرگم بهم میرسه و بهترین غذا های ممکن رو درست میکنه *خوشحالم *  اینکه مرکز توجه باشی خیلی خوش میگذره . مامان و بابام رفتن مسافرت و من به خاطر درس و کلاس و بلا بلا نرفتم و باید بگم Zero regret 

++ Agust عزیزم خوش اومدی ولی فکر اینکه مدرسه داره نزدیک میشه باعث میشه پنیک کنم و حال بد بشه چون تحمل همکلاسی هام که شروع میکنن  از تابستون خفن و روزی n ساعت درست خوندنشون صحبت کنن و پز کلاس و استاد های خفن میدن حالمو بد میکنه و به این فکر میکنم نمیتونم تحمل کنم ، حتی کلاسای تابستونی مدرسه رو هم برنداشتم چون نمیخوام ریختشون رو ببینم . 

+++ مشاورم دیروز داشت بهم میگفت بیشتر استرسی که داری همش به خاطر اینکه هیچ وقت انگار به خودت باور نداری و درست میگه ، باید سعی کنم یه کوچولو هم که شده به خودم اعتماد کنم و این افکار قشنگ از بچگی ریشه میگیره .

+++ کتاب خوندن این روزا تنها چیزیه که حالمو خوب میکنه و کلی پست باید آماده کنم از اونجایی که از مهر به بعد رسما باید با درس خوندن خفه بشم فرصت زیادی نخواهم داشت برای فعالیت اینجا، برای همین میخوام اگه یه وقت از مهر غیبم زد اینجا خوب پست گذاشته باشم 

++++‌ نشستم یه لیست از کارایی که میخوام بعد کنکور انجام بدم نوشتم تا به خودم انگیزه بدم و متوجه شدم رسما من تا الان توی هفده سال از زندگی رسما هیچ گوهی نخوردم ! 

+++++ فردا امتحان شیمی دارم *freaking out * 

++ بعضی وقتا فکر میکنم باید یه گالن آرامش بخش به خودم تزریق کنم ولی مامانم معتقده من نسبت به قبلنا استرس نمی گیرم و خیلی کمتر شده و حتی شاید بی توجه شدم ولی مامان من دارم همشو توی خودم نگه می دارم زیر پوستم درست یه جایی عمیق ولی میترسم از روزی که یهو بخوام منفجر بشم .

++ *میرم ناهار بخورم * 

+ دست پخت مامان بزرگ 10/10 تا ابد ..

++ می دونید اگه بورد های پینترستم واقعی می شدن ، وای .. دیگه هیچی نمی خواستم...

++ از چنلای تلگرام بدم میاد چون خیلی از وبلاگ نویس ها رو دزدیده...'-' 

++ کتابی که اخیرا دارم میخونم بیمار خاموشه(  اگه خوندین قشنگه یا چی !؟ ) 

++ بعضی وقتا از اینکه باید پولامو بدم و خرج کتاب تست کنم حرصم می گیره ولی That's fine در آخر ارزششو داره وقتی چیزی که میخوام ام قبول بشم ...وای باید قبول بشم ..

++ نمیدونم اگه داییم نبود که منو بخندونه مطمئنا تا الان از غصه و افسردگی کپک زده بودم . 

++ It's salt air month but bitch,  آتیش داره میباره *Tears*

++ یکی از بزرگ ترین انگیزه هام برای زندگی و درس خوندن برای کنکور اینکه  یه جایی قبول بشم که  هوا سرد باشه از سرما ذات الریه بگیرم بمیرم '-' عام ..عقده کردم.

++کسی اینجا summer I turned pretty  رو میبینه ؟ چرا ریدن به فصل دوم ؟ فصل اول تابستون پارسالمو پر از افسردگی کرد اونقدر قشنگ بود !!

+++ بهتره برم درس بخونم!!!!!!

  • ۶
  • نظرات [ ۱ ]
    • Ayame ✧*。
    • جمعه ۱۳ مرداد ۰۲

    این کاربر از روز های کذایی و گرم تابستان رنج می برد.

    هوا امروز 47 درجه است و من وسط سالن خونه با کتابای درو و برم در حال stud(diyng) هستم چون برق خونه بهم این اجازه رو نمیده من کولر اتاقمو روشن کنم و توی منطقه ی امن خودم بخزم و هیچ وقت ازش بیرون نیام . در واقع همین الانم دارم از زیر خوندن زیست شناسی عزیزم در میرم اون کتاب تست قطور جدید داره برام از دور عشوه میاد و بهم میگه اوه هانی ...یادت نرفته که از الان رسما یه کنکوری به حساب میای !؟! و من از استرس به خودم می پیچم چون یه ترسو ام مثل همیشه از روبه رو شدن با واقعیت های زندگیم فراری ام  و از اشتباه برداشتن یه قدم میترسم ولی باید هر روز به خودم یاد آوری کنم که نباید بترسم از اشتباه کردن حداقل یه اشتباهو دوبار تکرار نکنم . انی وی  از تیر ماه بگم براتون که انگار یه شکن زدم و تموم داره می شه ...حقیقتا تنظیم خوابم خرابه و داره رو مخم میره خیلی راه های متفاوتی رو امتحان کردم  ولی جوابگو نبود - خسته شدم  و نمیخوام اینطوری ادامه بدم  شاید تصمیم بگیرم یه چالش سی روزه اینجا شروع کنم که هر روز قبل ساعت هفت یا هشت صبح پستشو بزارم هم  میتونم بیشتر روزمرگی بنویسم همونطور که از اول هدفم از اینجا همین بود ولی خب همش شده پر از چس ناله های من ( به نظرتون راه خوبیه ؟ ) توی این ماه یه پیکنیک هم رفتم و باید بگم اونقدر بهم خوش گذشت کلمه ها نمیتونن توصیفش کنم رفتیم توی یه مزرعه که پر از حیوون های مختلف بود مخصوصا اسب (گفته بودم چقدر عاشق اسبم و سوارکاری یکی از رویاهامه ؟ ) ولی سوار نشدم نمیدونم ..نه اینکه بترسم ولی خب نمد ..!! حتی طاووس سفید هم از نزدیک دیدم  و باید بگم هزار برار خوشگل تر از طاووس رنگیه ((": خیلی زیباست . این ماه برام  مثل خوندن شعر های ایمیلی دیکنسون با بوی گل های بابونه و گربه های خیابونی و چشم  های تیله ای شون که انگار سرنوشتت رو مثل کف نجولاشون میدونن و  اهنگ های لانا دل ری در پس زمینه بود ...17 ساله بودن داره نه خوب پیش میره نه بد یه خاکستری مطلق و من راضیم و امیدوار شاید چون خاکستری همیشه رنگ موردعلاقم بوده ؟ میدونید دوست دارم روزام چطور بگذره ؟ با یادگرفتن نقاشی آبرنگ و پیانو و مسافرت و دیدن جاهای جدید ، کتاب خوندن ،اهنگ گوش دادن حرف زدن با غریبه داخل کتاب فروشی ، امتحان کردن غذا های جدید ولی شاید باید برای این روزا یکم بیشتر صبر کنم ....
    ضمیمه : وای ..هیچ ایده ای ندارید چقدر دلم هوای خنک میخواد . 
    ضمیمه : از کی اینقدر پست نوشتن سخت شده برام ؟
    ضمیمیه : کتاب seven husband of evelyn hugo  این روزامو خودش به تنهایی داره پیش می بره .
    ضمیمه : دلم میخواد برم یه عالمه کتاب بخرم و فقط بشینم کتاب بخونم ولی No money NO Time
    ضمیمه : من تابستونو دوست دارم ولی توی ایتالیا لب دریا 
    ضمیمه :دوست داشتم با یه اکیپ از بچه های بیان برم مسافرت و شبا باهم ورق بازی کنیم.
    ضمیمه : منو به اون بعد از ظهر برگردونید.

  • ۹
  • نظرات [ ۷ ]
    • Ayame ✧*。
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۰۲

    Let me fall apart

    دلم میخواست اینجا رو حذف بکنم همون طور که چنلمو حذف کردم و  از همه ی چنلا و گروها لفت دادم و همه چیز رو حذف کردم تا بتونم با واقعیت رو به رو بشم(شایدم فقط زیادی این بار اورثینک کردم و اجازه دادم هورمون ها همه چیزو به دست بگیرن یا هم مثل همیشه I'm just being dramatic it's what I do )با زندگی واقعیم ، چی واقعیه چی نیست ؟ و دروغ چرا ؟ واقعیت مثل یه سیلی محکم خورد تو گوشم و هنوز جاش میسوزه .احساس می کردم خودمو توی یه خیال شیرین حبس کردم ، فکر می کردم داره بهم خوش می‌گذره،  حس خوبی داره. تو که توی واقعیت رسما یه برچسب weirdo روی پیشونیه که همه رو فراری میدی ولی مهم نیست نه ؟ تا وقتی که داری خیال میکنی حالت خوبه ولی باور کن dear reader ما میتونیم خیلی راحت خودمونو گول بزنیم و حتی به خودمون دروغ بگیم، ما میتونیم تمام مدت کاری رو انجام بدیم که فکر می‌کنیم از ته قلبمون می‌خوایم انجامش بدیم ، ما میتونیم تصور کنیم که به چیزی ایمان داریم در صورتی که اینطور نیست و شاید دقیقا زمانی که فکر میکنیم ممکنه با بقیه فرق داشته باشیم ، میفهمیم که ، تمام مدت در حال دروغ گفتن به خودمون بودیم . به قول ولنسی همه یه قصر آبی دارن و مال من داشت سعی می‌کرد در عین شیرینی و قشنگ بودن زهر توی شراب توت فرنگی به خوردم بده. من داشتم سعی می‌کردم حفره ی توخالی  داخل قفسه ی سینم رو با پوشال پر کنم و وانمود کنم آسمونی که بالای سر منه رو هیچ کس دیگه ای نمیتونه ببینه و فقط امروز برای من رنگ آبی به خودش گرفته . و بزارید رو راست باشم این روزا همه ی چیزی که میخوام اینکه به آینده فکر نکنم ، کتاب و شعرای امیلی دیکنسون  رو بخونم و فکر کنم مرگ چیزیه که میشه آدم عاشقش شد و شبانه باهاش سوار کالسکه بشی و باهم حرف بزنیم و مهم تر اینکه درس بخونم، نگران روابطم با آدما نباشم و بزارم زمان همه چیزو درست کنه ، بیشتر بنویسم و به آهنگ You are on your own تیلور رو گوش بدم و به این فکر کنم که اون ناخواسته این آهنگو واسه من نوشته ...

    ضمیمه : اگر داخل تلگرام به پیامی جواب نمیدم منو ببخشید چند وقت میخوام مثل یه حلزون باشم .

  • ۷
  • نظرات [ ۴ ]
    • Ayame ✧*。
    • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۰۲

    یازده لبخند 1401| spring is coming

    هیچ ایده ای ندارید که چقدر دلم میخواد بیشتر  پست بزارم ، بیشتر بنویسم از همه ی این افکاری که دارن توی مغزم والس میرقصن ولی نمیدونم چرا اینقدر راجب نوشته هام حساس شدم  قبلا زیاد راجب محتوایی که پست میکردم اهمیت نمیدادم نه به این اندازه !!

    انی وی بالاخره اومدم  طلسمو شکستم تا آخرین پست 1401 رو بنویسم چون حس میکنم وارد شدن به یک سال دیگه بدون اینکه اینجا یه چیزی از خودم باقی بزارم خیلی زشته ! 
    حقیقتا اصلا حس و حال شروع کردن یه سال دیگه رو ندارم ، عید و فلان ...همیشه از بهار متنفرم و براش یه لیست کامل از دلایلی دارم که باید ازش متنفر باشم ولی بهار داره میاد و برای اومدنش از من اجازه نمی گیره !! اگه هم قراره بهار یه چیز داشته باشه که عاشقش باشم اونم بوی بهارنارنج توی حیاطه. امسال اونقدر ها اتفاق های هیجان انگیز و جالبی نیفتاد توی زندگیم ولی پارسال این موقع تازه از مسافرت برگشته بودم ، مشهد و باید بگم یکی از بهترین مسافرت هایی بود که توی عمرم داشتم و به نظرم خیلی خالی از لطفه که نگم چقدر بهم خوش گذشت . داشت برف می بارید موقع برگشتن ، هوا کلی سرد بود دقیقا همون طوری که من دوست دارم ..داخل قطار سرمو به پنجره تکیه داده بودم و داشتم ما تمامش میکنیم رو میخوندم . الان که دارم مینویسم اون مسافرت به نظرم جادویی ترین بود و هست ، خاطراتش مثل یه نوار کاست قدیمی توی مغزم پلی میشه  و باعث شد دلم تنگ بشه واسه تک تک لحظاتش مثل وقتی که با نرجس ساعت ده شب از هتل زدیم بیرون و با اینکه بینی ام از سرما سرخ شده بود و دستام یخ زده بود ولی روی نیمکت نشستیم و چرت و پرت گفتیم و در حالی که هاتچاکلت می خوردیم به همدیگه گفتیم کاش هیچ وقت برنگردیم خونه !! دور بودن از همه چیز خیلی خوبه ولی الان همه چیز متفاوت به نظر میرسه و اون روزا خیلی دور اما بازم  باید بگم چقدر 1401 زود گذشت خیلی خیلی زود و متنفرم وقتی همه ی زندگیم انگاری روی دور 2x انگار . گاهی با خودم فکر میکنم کاش میتونستم بعضی خاطراتم رو برای همیشه و لحظات قشنگ رو برای همیشه فریز کنم توی یه گوی جادویی و همش نگاهشون کنم(فانتزی عجیبیه نه ؟ ) امسالم داره تموم میشه ، چیکار میتونیم بکنیم ؟ 

    این وسط به یک سری از اهداف امسالم رسیدم و فکر کنم حالا میتونم تیکشون بزنم و این حس قشنگیه ((=

    نمیدونم ولی  چرا سر نوشتن لبخندای امسال خیلی فکر کردم با اینکه همه چیز اونقدر بد نبود ولی انگار چیزایی که خوشحالم کردن اونقدر برام بولد و کافی نبوده.

    1-پیشرفت کردن توی درسام خیلی زیاد 

    2- بهتر کردن اضطراب و استرسی که داشتم خیلی بهتر از قبل بتونم کنترل کنم 

    3-مهربون بودن با خودم ( بیشتر خودمو دوست داشتم )

    4- به طرز عجیبی از دو سال قبل خیلی خوشگل تر شدم ._. میدونم عجیبه ولی خیلی خیلی تغییر ظاهری کردم !!

    5- کتاب بیشتر خوندم خیلی بیشتر ( نمدونم چرا اینقدر این لذت رو از خودم دریغ کردم  و زیاد کتاب نمی خوندم !!)

    6-سعی کردم کمتر از آدمای اطرافم متنفر باشم 

    7-فوکوس کردن بیشتر روی  اهدافم 

    8-بیشتر دیدن زیبایی های دنیا ((=

    9- بهتر کردن روابطم با همکلاسی هام (شاید ؟)

    10- موهامو خیلی کوتاه کردم هرچند بعدش کمی پشیمون شدم ولی ..

    11- وقتی معلم ریاضیمون گفت من مثل یه بچه گربه ی مظلوم میمونم (("= و دلش میخواد من دخترش باشم TT

    12- وقتی همکلاسی هام گفتن به نظرشون خیلی خوشگلم و باهام مهربون تر بودن و مخصوصا وقتی آناناس بهم گفت صدام خیلی خوبه TT

    پی نوشت : سال نوی همگی مبارک ، امیدوارم امسال واسه هممون یه سال پر از قشنگی باشه 
    پی نوشت : دلم می خواد قالب رو عوض کنم ولی دلم نمیاد ...هق 
    پی نوشت : تصمیم دارم چالش ژورنال نویسی سی روزه رو شروع کنم تا یکم راه بیفتم و بتونم بیشتر بنویسم 
    پی نوشت : به کسایی که جایی زندگی میکنن که هوا سرد و خنکه حسودی میکنم ، گرمههههه 
    پی نوشت : از حساسیت فصلی متنفرم 
    پی نوشت : گفتم که هوا گرمه ؟

     

     

     

  • ۹
  • نظرات [ ۸ ]
    • Ayame ✧*。
    • يكشنبه ۲۸ اسفند ۰۱

    پرت و پلا

                   

    هوای ابری رو دوست دارم ، میای بریم بیرون ؟ از خونه ی همسایه بغلی صدای بزغاله میاد ! بینی هام چفته سرماخوردم . خستم . بهم گفت رنگ یاسی کبود بهم میاد. گیره ی موی آناناسی با پلیور نارنجی . چای نعنا با درسای روی هم ریخته . سرده .وقتی بغلش کردم بوی وانیل می داد . اسم های روی دسته ی صندلی . وقتی بارون میاد زندگی قشنگ تره . سه تا ستاره توی یه ردیف . دفتر خاطراتی که بوی بارون میده .ساعت12 و 46 . وقتی رنگ لاکام گلبهی بود . تمام این مدت . دیوار سردی که بهش تکیه دادم یا سردی که  از تنهایی حس کردم ؟ کلمه های پخش و پلا و داستان های افسانه ای ! چرا اینقدر به این گیر دادی آخه حساس نباش  !! ناخونای زخم شده . آیینه ی جادویی اخر سالن . شخصیت فرعی یه داستان عاشقانه . حس بریده شدن دستت با صفحه های کاهی کاغذ . میبینی ؟ آسمون کبود بالای سرت رو؟! صدای کشیده شدن مداد روی صفحه های کاغذ . همه تو رو صورتی میبینن پس بخند گریه بهت نمیاد . اعصابم خط خطیه .دست از سرم بردار. بهم گفت خودتو اونجوری ببین که میخوای باشی . بالای یه تپه ایستادی پس جیغ بزن . کاش . یه روان نویس . یه بچه که مداد رنگی هاشو گم کرده . پلی لیستی که مزه ی شکلات سفید میده . تصمیمتو بگیر . صدای موج دریا ، پاهایی که توی ماسه های خیس فرو  کردی .یه دشت پر گل های بابونه . چرا نمیخواید برید ؟ چشمات مثل دوتا کهکشان قهوه ای رنگ میمونه !! گل های اتاقم شکوفه دادن . چرا سعی نمیکنی خودت باشی ؟ چشماتو باز کن . وقتی حرف میزنه همش دستاشو تکون میده خوشم نمیاد. چیکار به بچه داری؟ آل استار های که گلی شدن . امتحان ریاضی دارم . موهایی که روی صورت افتادن . باید برای هم دیگه حد و حدود مشخص کنیم . عجیبه . گربه ی روی دیوار که بهم زل زده انگار همچی رو میدونه . یه اتفاق کوچیک مثل مثبت منفی بودن یه عدد توی یه معادله میتونه خیلی چیزا رو تغییر بده . من همه ی سعیمو میکنم .اشک هایی که قبل ریختن خشک شدن .نگین به عقب نگاه نکن . از پنجشنبه ها بدم میاد . مغزم و افکارم مثل یه اتاق شلوغ و بهم ریخته ست . تو نمیتونی هیچ تغییری ایجاد کنی . این زنه دیوونه ام میکنه با حرفاش . میترسم فراموش کنم . بوی نارنج میاد توی حیاط . بنویس و بنویس . بیا بریم قایم بشیم دستتو بده به من . ازش خوشم نمیاد . نوشته هایی که بوی خاک نم خورده میده .چرا. کاش خورشید واسه همیشه پشت ابر بمونه . درس میخونم . کی اهمیت میده من یا تو ؟ دست خط کج و کوله . "وقتی کتاب میخونی منم میخوام باهات به اون  دنیا بیام "  اینجوری گفت بهم . کاش بودی کنارم . نور آبی داخل اتاقم . ظرف های نشسته ی توی اشپزخونه . وقتی فکر کردی داری غرق میشی شنا کن فقط شنا کن . 

  • ۱۱
  • نظرات [ ۶ ]
    • Ayame ✧*。
    • پنجشنبه ۱۳ بهمن ۰۱

    وقتی که بمیرم بعدش یه خاطره ام یا یه آگاهی تو جهان ؟

     


    احساس خفگی میکنم میکردم ...از خواب پریدم ، یه رویا دیدم که داشتم توی آب دست و‌ پا میزدم‌ ،کسایی که دوستشون داشتم از اون طرف آب با صورت هایی که کج و کوله بود. باهم حرف میزدن ولی صداشون رو نمیشنیدم ،صدای بقیه برام نامفهوم بود. نمیتونستم نفس بکشم هرچی سعی میکردم بیشتر میرفتم پایین ، پایین و پایین تر توی تاریکی بودم ، سردبود . احساس کردم الان  که بمیرم و یه نور از بالا داشت بهم نزدیک می شد .
    گفتم خودشه میگن که وقتی بمیری یه نور میبینی ولی دقیقا همون لحظه از خواب بیدار شدم ... خیلی خیلی واقعی بود برام خیلی !!
    اونقدر که هنوز باورم نمیشه  هنوز زندم و اون فقط یه خواب بوده ; چون آب اطرافم ،اون تاریکی که داشتم داخلش فرو میرفتم و حس غرق شدن و یه احساس  عجیبی مثل کنده شدن یه تیکه از وجودت . شاید یکم عجیب دارم حرف میزنم وقتی هم به مامانم گفتم بهم گفت حتما بختک افتاده به جونم ولی از اونجایی که زیاد بختک رو تجربه کردم بنظرم اصلا شبیهش نبود ولی خیلی واقعی به نظر می آومد انگار واقعا سردی آب رو احساس میکردم . راستش تا به حال هیچ وقت خواب هایی که میدیدم اینقدر به واقعیت نزدیک نبودن و یه جوری پخش و پلا بودن و نشون میدان که چقدر ذهنم آشفته ست و هرچیزی یه گوشه از ذهنم واسه خودش جا خوش کرده.
    من همیشه میگم از مرگ کلا نمیترسم و خب به نظرم ترسناک‌ نیست ولی اینکه  نمیدونی چی اون سمت در انتظارته یکم خب ....میترسونه آدمو و داخل خواب از اینکه داشتم ( یا فکر میکردم داشتم میمیرم) وحشت کرده بودم از این‌میترسیدم آدمایی که دوستشون رو دارم رو دوباره نبینم .

    این روزا همش به این فکر میکنم موقع مردن آدم چه حسی بهش دست میده ؟!  از قبلش ممکنه احساس عجیبی داشته باشه ؟! و میدونی دیدن این خواب یه پوینت مثبت داشت شاید به نظرم اینکه وقتی به این فکر میکنم هر لحظه احتمالش هست به مسخره ترین شکل ممکن بمیرم ، کی میدونه شاید همین لحظه آخرین نفس های من باشه ؟ به خاطر همین بیشتر سعی میکنم از الانم استفاده کنم با اینکه خیلی سخته به نظرم، ولی سعیمو میکنم چون زندگی خیلی کوتاه تر از چیزیه که فکر میکنیم شاید کلیشه طور باشه ولی تجربه های این چند وقت اخیرم این جمله رو به دردناک ترین شکل ممکن بهم فهموندن و خب بازم سخته به ای کاش های گذشته و شاید های فردا فکر نکنیم 

    +وقتی تعبیر خوابمو خوندم، نوشته بود به خاطر استرس و درگیر شدن سر مسائلیه که دست تو نیست  و نمیتونی کنترلشون کنی و خب یه جورایی درسته اینکه دارم سعی میکنم بعضی چیزا رو تغییر بدم ولی هرچی تلاش میکنم انگار نشدنیه و یا وقتی یه کاریو از ته دلم میخوام انجام بدم ولی نمیشه ، جوری که انگار کل کائنات کاری میکنه که نتونم به خواستم برسم و به جورایی که جدیدا اوضاع رو تحت کنترل ندارم و نمیدونم چی میشه اعصبانیم میکنه .معمولا همیشه دوست دارم اتفاقا طبق برنامه باشه و وقتی هیچی طبق برنامه پیش نمیره و اتفاقایی که اطرافم رخ میده گیجم‌ میکنن ...و به کلامی خیلی درگیر چیزایی شدم که کنترلشون دست من نیست و باید اینو به هر نحوی شده بپذیرم 

    پی نوشت : نمیدونم چرا این روزا مثل یه فیلم که روی سرعت 4x باشه میگذره !
    پی نوشت : ماهیچه های صورتم از لبخند زدنا و تظاهر کردنا توی مدرسه خسته شدن 
    پی نوشت : کلی حرف برای گفتن و خالی کردن روی این صفحه ی مانیتور روبه روم دارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم وقت پیدا کنم 
    پی نوشت : ببخشید که به وباتون سر نزدم قول میدم سر فرصت این ستاره ها رو یکی یکی بخونم 
    پی نوشت : چرا اینقدر این اهنگ مدگل رو دوست دارم ؟! بهم وایب عجیبی میده ((=
    پی نوشت : پستای قبلیمو که میخوندم ..چقدر اون روزا برام دور به نظر میرسه ... و خب از بعضی چیزایی که نوشتم خجالت میکشم *با خودم چه فکری میکردم واقعا !! *

     

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*。
    • سه شنبه ۴ بهمن ۰۱

    تو مغزم چی میگذره ؟ | Hot chair

             

    این روزا ذهنم خیلی شلوغ پلوغه و وقتی اینطوری ذهنم شلوغ میشه تنها کاری که میخوام انجام بدم اینکه که فرار کنم مثلا همین الان باید به کلاس های عقب موندم برسم و ریاضی بخونم و کلی درس رو سرم ریخته ولی یهو هوس پست گذاشتنم کرد اما امان از وقتی که وقتم آزاده ، اونوقته که زمان مثل برق و باد میگذره و من واقعا نمیفهمم چی شد ! واسه شما هم این روزا زود میگذره ؟ واسه من که  اینطوریه . من هنوز از پاییز قشنگم به اندازه ی کافی سیر نشده بودم  که زمستون اومد ..... هوا این روزا خیلی قشنگه و وقتی هوا و آسمون خوب باشه یه جون به جون های من اضافه میشه و یه انرژی جادویی قشنگی همه ی وجودمو میگیره که توصیفش کار کلمه ها نیست (= 
    این روزام بیشتر صرف رفتن به مدرسه میشه ، درس خوندن میشه  یه زندگی روتین وار و شاید خسته کننده ؟
    بیدار میشم ، توی راه درس میخونم ،میرم مدرسه . توی مدرسه جدیدا با همکلاسی هام رابطه ی خوبی دارم و این خوشحال کننده ست چون قبلا اصلا نمیتونستم تحملشون کنم ولی الان یکم اوضاع بهتره و میدونید چی این روزا رو دوست دارم ؟  اینکه یه دیوار دور خودم چیدم و در واقع  I  am on my own  و اگه حالم خوب باشه و تصمیم بگیرم خوب نگهش دارم به هیچ کس اجازه ی خراب کردن روزمو نمیدم ، زیاد با آدما حرف نمیزنم ولی بیشتر از قبل نه اونجوری که نامرئی شم ، به حرفای آدما گوش میدم  گاهی موافقم گاهی به خاطر طرز فکرشون توی دلم براشون احساس تاسف  میخورم !! توی درسام غرق میشم ،  آهنگ گوش میکنم ، فیلم میبینم ، خسته میشم ، گریه میکنم ، گاهی میخندم ....دارم خاطرات خوبی رو میسازم کمابیش شاید ؟ نمیدونم ولی همه چیز خاکستری طوره برام یه بی رنگی مطلق و دوستش دارم ....
    و یه چیزی که توی این مدت شاید تونستم یکم توی خودم تغییر بدم استرس داشتن زیادم بود نسبت به پارسال خیلی بهتر شدم ، همه میگن و راستش به خودم کلی افتخار میکنم که تونستم یه چیز مثبت رو توی خودم تغییر بدم . من کلا از تغییر بدم میاد ولی تغییر های مثبت که نشون میده رشد کردی خیلی حس خوبی داره با اینکه شاید چیز کوچیکی به نظر بیاد ولی برای من یه قدم بزرگ بود....و چیز دیگه ای که وجود داره اینکه من قبلا  اصلا به self love  و اینجور چیزا اعتقادی نداشت و هرچقدر فکر میکردم که چطور میتونم واقعا از ته دلم خودمو دوست داشته باشم برام زسخت بود بیشتر دلم میخواست بقیه دوست داشته باشم و مورد تایید باشم یه قیقت انکار ناپذیر ولی تا وقتی خودتو دوست نداشته باشی نمیتونی انتظار داشته باشی بقیه دوست داشته باشن و خب در مورد بقیه اینکه  I don`t give f*ck  ولی نه اینکه بگم واقعا و اصلا برام مهم نیست که بقیه چه فکری راجبم میکنن نه !! ولی کمتر از قبل به این موضوع اهمیت میدم ...

    پی نوشت : اوقات دلم میخواد فرار کنم   مثل تو فیلما XD  شاید باورتون نشه ولی سناریو فرارمو خیلی دقیق و کامل توی ذهنم چیدم |: 
    نمیدونم ولی رفتن به یه جای دور رو دلم میخواد ، شاید یه مسافرت ؟ خیلی وقته مسافرت نرفتم خییییلی وقته ...

    پی نوشت : میدونید گاهی فکر میکنم دلم بخواد صدای آدما رو کاملا واسه یه روز قطع کنم چه خوب میشد !! *صدای خواهرش روی مخش رفته * 

    پی نوشت : دلم دریا میخواد T-T 

     پی نوشت : امتحانامون رسما از هفته دیگه شروع میشن *ناله و شیون * 

    پی نوشت : ریاضی چرا تو چنین عذابی ؟!

    پی نوشت : دیروز یه فیلم سینمایی دیدم دلم میخواد فراموشی بگیرم دوباره ببینمش !! ((= خیلی قشنگ بووود T^T

    پی نوشت : راستی صدتایی شدم بالاخره XD هر سوالی دارین بپرسین صندلی داغه D"= 

     پی نوشت (این دیگه اخریشه ) : من کامبک لونا بدون چو رو نمیخوام C: 

     

     

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • Ayame ✧*。
    • جمعه ۲ دی ۰۱

    پرت و پلا نویسی :Part One

    درود ~ 

    بعد از پست قبل که بدجوری حال همه رو بهم زدم و اشک همه رو در آوردم  با کمی عذاب وجدان برگشتم !! 

    *سوم شخص مفرد نامعلوم : دروغ میگه قشنگ داشت از این وضعیت لذت میبرد شیطان صفت *

    میشه مغلطه نکنی !!! من واقعا ناراحت بودم "-" و هستم 

    انی وی شما بهتره به حرفای این بنده خدا دقت نکنید .

    +باورم نمیشه تابستون به همین زودی تموم شد ، مثلا من برنامه ی کلی انیمه و فیلم و سریال و کتاب داشتم !!*هق

    +حتی باورم نمیشه نتونستم درست و حسابی انیمه ببینم ، شرمم میاد بگم ولی من حتی اتک فصل چهار و جوجوتسو رو ندیدم |": 

    +من امروز حتی 50 گیگ انترنت یه روزه هدیه گرفتم و دقیقا هیچ کار باهاش نکردم "-"

    سوم شخص مغرد نامعلوم : خب اسکول برو انیمه دانلود کن !

    +از لحاظ روحی و روانی نیاز به کتاب دارم |: مخصوصا پندراگون جلد دهم و یا ملکه ی سرخ من دلم برای بابی و میون و مر بارو تنگ شده T-T

    + راستی جدیدا خیلی دلم میخواست یه دیلی داستم باشم بنابراین  یه دیلی زدم داخل تلگرام ، عام خوشحال میشم جوین بشید <"= 

    اونجا چرت و پرتای روزانه مینویسم (": 

    اینم لینکش  

    +فکر کنم قراره پست طولانی بشه ~

  • ۱۳
  • نظرات [ ۹ ]
    • Ayame ✧*。
    • چهارشنبه ۲۰ مرداد ۰۰

    اندر احوالات یه بچه ترسو / One Promise~

     این روزا خیلی سر خوشم خیلی بهتر از قبلنا ولی نه اینکه واقعا از ته دلم خوش حال باشم اتفاقا همین دیروز کلی گریه کردم با یادآوری اتفاقات اردیبهشت پارسال و حتی شب قبلشم با  گریه

    خوابیدم  به خاطردعوای مفصلی که با مامانم داشتم . انگار گریه یه بخشی از زندگیمه با اینکه همه میگن نسبت به چند سال پیش خیلی عوض شدم و دیگه سر هر چرت و پرتی گریه نمیکنم

    ولی خودم چنین حسی ندارم ، انگار فقط میتونم بهتر از قبل جلوی لرزیدن صدام و ریختن اون اشکای قلمبه سلمبه رو بگیرم و یا اینکه رفتار اطرافیانم نسبت بهم محتاطانه تر شده  مثل اینکه

    نمی خوان اشکمو بیشتر از این در بیارن .

    ولی نمیخوام قبول کنم عوض شدم ٰ واقعا دوست ندارم بزرگ شم ! شاید میترسم از اینکه قبول کنم دیگه آدم چند وقت پیش نیستم 

    (بازم حرفام گیج کننده ست نه ؟؟ ولی دارم نهایت تلاشمو میکنم گیج کننده به نظر نیاد انگار هرچی بیشتر در این راستا تلاش کنم بدتر میشه پس let it go )

     حتی نمیتونم باور کنم از امسال رسما دارم دبیرستانی میشم 

    حتی بابامم نمیتونه باور کنه . 

    فکر میکنه من هنوز همون بچه دبستانیم که همیشه به این گیر میداد  اولین کاری که باید بعد از مدرسه انجام بده  نوشتن تکلیفشه حتی لباساشو عوض

    نکنه و همش جیغ جیغ کنه و ازش بخواد اشکل ریاضی رو براش مرتب بکشه و یا ازش دیکته بگیره 

    میگه از کی تا حالا نگین انقدر بزرگ شدی که نفهمیدم !!

    و یه جورایی یه ناراحتی داخل صداش احساس کردم ! 

    خودمم نفهمیدم کی اینقدر زمان گذشت و چقدر دارم دور میشم از خاطراتش 

    نمیخوام راجبش حرف بزنم پس انی وی..

    این مدت تمام تایمم رو کنار خانواده ی پدریم میگذرونم حتی دیشب خونه نرفتم و الانم دارم با لپ تاب عموم پست میزارم 

    واسه ناهار با زن عموم پیتزا درست کردیم و کلی خوش گذشت (": 

    حتی یه مسافرت کوچولو موچولو هم داشتیم ولی حتی نمیشه اسشو گذاشت مسافرت ، ولی واقعا واقعا حال و هوامو  عوض کرد و واقعا بهم خوش گذشت

    هر شپ میام خونه بابابزرگم میام و با وانا میگیم و میخندیم 

    تازه حتی توی این مدت یه اتاق جدا بالااااااخره دارا شدم یه اتاق فقط و فقط برای خودم دیگه نیاز نیست کوچ کنم انباری نه ؟؟

    هر چند انباری بیشتر بهم خوش میگذشتا *-*

    فیلم و سریال و انیمه میبینمو در کنارشم درس میخونم 

    همه چیز نرماله و آروم و خب قراره جواب آزمون تیزهوشانمم دو سه هفته دیگه بیاد .

    دروغ گفتم  اگه بگم استرس ندارم اتفاقا دارم خیلی زیاد ولی باهاش کنار میام ، بیشتر از اینکه استرس داشته باشم ترسیدم از آینده ام میترسم یا شایدم از خودم ک

    خیلی غیر قابل پیش بینی ام با اینکه اهداف و برنامه هام برای آینده خیلی روشن و واضحه ولی بازم 

    ولی میخوام یه قول به خودم بدم اینکه دیگه از چیزای بیخود و فکر و خیلای بیخودی که فقط توی سر خودمن نترسم چون دیدم از هرچی ترسیدم سرم اومده به وضوح

    حسش کردم ولی

    میدونم اینو 

    اینکه دارم قول میدم نترسم خیلی بیخوده چون فکر نمیکنم ترس یه حس قابل کنترل باشه ، غریزه ایه ولی میتونم حداقل تلقین کنم به خودم که تا اندازه ای

    توی وجودم شجاعتم دارم حتی اگه یه ذره هم باشه 

    چون من سخترین چیزی که توی زندگیم میتونست اتفاق بیفته رو پشت سر گذاشتم بقیه ش رو هم میتونم .

     

    پ.ن : واقعا هیچ ایده ای برای پی نوشت ندارم صرفا جهت رعایت قوانین 

     

    #تابع دستورات جمهوری بیان XD

    پ.ن : اگه واقعا میخواید بفهمید شاهکار چیه !! بهتره کامبک لونا رو  از دست ندید 

    دیدم که میگم 

  • ۹
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Ayame ✧*。
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۰۰

    درخشش یک ستاره همین نزدیکی ها ..(=

    عام ...
    باید سلام بدم نه ؟
    اونم بعد یک ماه و سه روز غیبت و نبودن
    خب اینکه دلیل این همه وقت نبودم کاملا واضحه و مشخصه و حرفی برای گفتن راجب این نیست. 
    حتی داخل این چند وقت بازم به این فکر کردم که نیام بیان برای همیشه چون خیلی خلوت شده بود و سوت و کور و فضای به شدت غمگینی که گرفته باعث شد یکم حالم گرفته شه دیگه اون حس خونه توت فرنگیمو بهم نمیداد دست و دلم برای نوشتن نمیرفت ولی از طرفی نمیتونستم از بیان دست بکشم خب جز اینجا هیچ جای دیگه احساس امنیت نمیکنم برای بروز احساسات و افکارم...
    حتی احساس میکنم توی این مدت اون‌جور دل خواهمم درس نخوندم ولی از این خوشحالم که همه ی سعیمو کردم وبازم ادامه میدم
    ولی باید بگم این یه هفته گذشته برام مثل کابوس بود
    راستش همش به اتفاقات پارسال برمیگرده و ترس از اینکه تکرار بشن و دوباره منو  بشکنن
    یادم میاد میاد میم خ بهم‌گفت اگه از یه چیزی بترسی حتما اتفاق می افته و من از این میترسم که بترسم !
    زیبا نیست ؟


    راستش پنجشنبه این هفته قراره سالگرد اون روز نحس باشه و من از اینکه نمیخوام اون روز برسه اشک میریزم
    نمیخوام زمان جلو بره
    میخوام برگردم عقب ...
    میخوام لحظه هایی از زندگیمو که زندگی نکردم دوباره زندگی کنم میخوام اگه میتونستم جلوی اون اتفاقا رو بگیرم
    و این ترسی که الان دارم شدت زیادش از جایی شروع شد که یه اتفاق مشابه   دقیقا در بازه ی زمانی یکسان وقتی که پارسال اتفاق افتاد پیش اومد و من از شدت ترس و اضطراب  پنیک اتکام صد برابر شد...
    تا جایی که به مرز خفگی و نفس تنگی میرفتم
    و واقعا احساس میکردم الانه که بمیرم .
    توی این مدت از لحاظ جسمی بدجوری ضعیف شدم جوری که انگار نای بلند کردن مدادم رو هم نداشتم
    و خب باید بگم تنظیم خوابمم بدجوری بهم ریخت یعنی خب چون یه مدت به خاطر کابوس و پنیک نمیتونستم بخوابم وتا صبح بیدار میموندم و نمیتونستم جلوی ریختن اشکامو روی صفحه های کتاب ریاضی بگیرم .
    از این قابلیت بدنم خوشم‌میاد که نمیزاره زیادی به خودم آسیب بزنم و با مرور یکم زمان باعث میشه اعصابم متعادل بشه ولی امان از این مغز لعنتی که نمیتونه دو دقیقه از منفی بافی دست بکشه .
    ولی هر جور حساب میکنم باید اشکام تموم میشدن نه ؟
    گفته بودم چقدر بختک با پنیک اتک ترکیبشون چقدر ترسناکه ؟!
    میدونید که چقدر بدم‌میاد بدم میاد دارم چسناله میکنم و حرف های نا امیدانه میزنم ولی اینو بدونید من به این راحتی ها نا امید نمیشم حداقل هرچی بشه من امیدمو به آینده ی روشنم از دست نمیدم حداقل امیدوارم که این اتفاق نیفته چون اینکه نا امید بشم دیگه برگردوندن من به زندگی دشوار ترین کاره ...
    عاه ... برنامه ی امتحانای زیبای حضوری مون رو دادن
    از بیست و یکم با امتحان لیسینیگ زبان شروع میشن
    خیلی زیبا و جذاب ! ولی من هنوز مطالبی روی دستم موندن که هنوز بهشون تسلط ندارم ...به همین جذابی .
    هنوز به اینکه این پست رو انتشار بزنم یا نه تردید دارم
    چون وضعیت بیان همینجوریشم زیاد خوب نیست هیچکی حال روحی خوبی نداره و بدم‌میاد که بیام این ناله ها رو پست کنم ولی حرف شاد و خوشحال کننده ای در حال حاضر ندارم و این نهایت چیزی بود که میتونستم بنویسم .
    همیشه همین طوریه که  همه میتونن دقیقا از روی طرز نوشتنم حس و حال منو حدس بزنن (: متنفرم از این ..
    اینکه تا یه سلام میدم همه میفهمن که حالم خرابه یانه !
    ولی اینکه منوداخل واقعیت ببینید نمیتونید تشخیص بدید درونم چه میگزده شایدم بتونید  ...
    واقعا که چقدر دلم برای بیان تنگ شده بود در حال حاضرم که فعالیتم چندان زیاد نخواهد بود فقط اومدم به کسایی که براشون مهمه بگم که زنده ام !
    پی نوشت : نظرات رو باز بزارم ؟ نزارم ؟
    بزارم .

     

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Ayame ✧*。
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۰۰
    "I'am out with lanterns looking for my self "
    _Emily Dickinson

    あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

    In the end we'll all become stories<3
    نویسندگان