آدلاید عزیزم !
سال ها و ماه ها و هفته ها و روز ها میگذرد از آخرین باری که باهم هم کلام شدیم ، از آخرین باری که من ، تو شدم یا تو بخشی از من شدی و یا شاید تو توهمی بیش از کودکی ای که در انتهای ذهنم غبار بر رویش نشسته نیستی. نوشتن برای تو سخت است ، سخت است که بیاد بیاورم سیاهی موهایت را ، تاج نقره ای روی سرت را ، کهکشان قهوه ای چشم هایت را . تو همان ملکه آدلاید تنهای بازی های بچگیم بودی که خودم را جای تو میگذاشتم و بر سرزمین رویایی ام حکم فرمایی میکردم اما حال برایم مخاطب روزنگاشت هایم هستی ، روزنگاشت هایی که از سرزمینی دور برایت می فرستم از فرا سوی جایی که بودیم از آن سرزمین رویایی ساخته شده از شکر و قصر هایی از کیک و شکلات که باهم در فنجان های کوچکمان شیر توت فرنگی مینوشیدیم ، جایی که دنیای مان مزه ی رنگین کمان می داد . من و تو از هم دوریم ، باور کن که دوریم اما شاید هنوز بخشی از تو درمن باشد ، شاید هنوز جایی برای امید باقی ست ، همیشه هست نه ؟
امید را می گویم ! همان دانه ی کوچکی که در اعماق وجودت جوانه می زند را می گویم ، همان چیزی که تصویر آینده را برایت روشن می سازد را .. درون تو هم هست ؟؟ این امیدی که همه می گویند ؟! من امیدوارم به این امید؛ تو نیز هستی ؟ بزار از خودم برایت بگویم جان دلم .. از منی که گاهی گریه میکند و گاهی خنده سر می دهد . نه !! فکر نکنی که افسرده ام و دنیا شده برایم چون کابوس های شبانه ؛ اینطور نیست ، رنگ هارا می بینم هرچقدر هم که کمرنگ اند ، هوز هست جای خوبی ، جای زیبایی برای دیدن ... از آینده ای که مه آلودست می ترسم اما ناچار قدم برمیدارم چون شجاعت هست ، شجاعتی که از امید می آید از همان جوانه ی هرچقدر کوچک ، تو نیز نترس ملکه ی تنهای من ! شجاع باش در این دنیای خاکستری ، رنگی باش!!
میدانی آدلاید، گاهی دلم میخواهد به ناکجا آباد فرار کنم ، جایی دور از اینجا خیلی دور ، جایی برای هیچ کس ها ، توهم با من بیا ... تنها بودن سخته ست در عین اینکه گاهی سکوتش زیباست ...گاهی با خود می گویم چرا عاشق اینیم که تنها باشیم ؟ در ذهن هایمان با دنیای خیالی خود خلوت کنیم ؟ از تو می پرسم چرا از واقعیت گریزانم ؟ می شنوم صدایت را ، جوابت را ..
ای کاش عقربه های ساعت اینقدر عجله نداشتند؟ میدانی چیست ؟ زمان خیلی دارد سریع می گذرد ، جوری فرار میکند و ساعت عقربه هایش را به دنبال خودش میکشد که انگار همچون ماهی قرمز کوچکی ست که از میان انگشتان بی رمقم به بیرون می پرد ..
آدلاید کاش بودی کنارم ، دست های سردم را می گرفتی و میگفتی نگران نباشم ، اما میدانم که تو هم هستی !
پس بیا که نترسیم از این دنیای شوریده حال ، از سنگی دل های آدم ها ، من و تو برای این دنیا خاکستری زیادی رنگی هستیم که بی رنگیم
خیلی وقت بود دلم میخواست راجب این موضوع بنویسم اما همش دست دست می کردم و به بعدا موکولش می کردم ولی احساس میکنم شاید الان درست ترین زمان برای نوشتن اینجور چیزا ست من توی یه شهر خیلی خیلی کوچیک بزرگ شدم ، از اون جاهایی که اگه تقی به توقی بخوره ،دهن به دهن می چرخه! جایی که حتی اگه چادر نپوشی روزگارت رو مردم با درست کردن کلی حرف پشت سرت سیاه میکنن ، جایی که پدر و برادر های آدم ، دخترا و خواهراشون میکشن حتی بدون ذره ای عذاب وجدان و حتی شاید با افتخار که برای حفظ آبرویی که معلوم نیست چیه !!! نمیدونم باور میکنید اما نه ولی این جور خبر ها دیگه چیز عادی شده حتی و بدتر از همه اینکه هیچ کس طرف دختره رو نمی گیره و میگن حقش بوده !!! می خواسته درست لباس بپوشه ، میخواست به حرف پدرش گوش کنه و با مردی که سی سال ازش بزرگ تره ازدواج کنه ، می خواست عاشق نشه و... جایی زندگی کردم دختر ها هیچ وقت حق داشتن ارث و میراث ندارن ، جایی که هنوز فکر میکنن زن ناقص العقله ، جایی که یه دختر چهارده پونزده ساله ازدواج می کنه با کسی که جای پدرشو داره ، جایی که نژاد پرستن اکثر آدم هاش ، حتی بعضی از هم سن و سال هم هستن که بچه دارن درحالی که خودشون هنوز بچه ان چطور میخوان یه بچه ی دیگه رو بزرگ کنن ؟! وقتی هم که ازدواج کنن مجبورن از درس و همه چی بگذرن ، بشینن توی خونه چرا ؟ چون زن جاش توی خونه ست!! سطح فکری و عقل این آدما زیر صفره .. چقدر استعداد ها هدر رفته به خاطر مغز های پوسیده ی این آدما ! و میدونید از چی بیشتر از همه متنفرم اینکه اینجور چیزا برام عادی شده برای همه عادی شده درحالی که نباید باشه !!! این جور چیزا نرمالنیستن واقعا نیست . حتی هستن دختر هایی که نمیتونن خودشون تصمیم بگیرن با کی ازدواج بکنن ! حرف زدن با اینجور آدما ها حتی دردناک تره چون نمیخوان بفهمن هیچ چیزی رو !! از طرفی هم نمیتونم همه ی این ها رو رو به همه آدمایی که اطرافم هستن تعمیم بدم چون که هستن هم آدمایی که طرز فکرشون فرق داره حتی !! من خودم توی چنین خانواده ای بزرگ نشدم که هر روز به خاطرش شکر گذارم اما نمیشه گفت آداب و رسوم خانواده ام بی تاثیر از اینجور چیز ها نبوده ، بالاخره وقتی جایی زندگی کنی که چنین هنجار ها و مضخرفاتی وجود داره روی ناخوداگاهت تاثیر می ذاره چه به بخوای چه نخوای !! و این چیزیه که متنفرم ازش و می دونید چی بیشتر عصبانیم میکنه اینکه اکثر دختر و زنهایی که میشناسم شکایتی از این وضعیت ندارن ، انگاری به خودشون قبولوندن که ارزششون همینقدره .. دلم میخواد یه روزی برسه که هرکس هرجوری که دوست داره زندگی کنه تا جایی که به کسی آسب نرسونه ؛ هرکس بتونه عقیده ی خودش رو داشته باشه ، کسی دوست داره چادر بپوشه و حجاب داشته باشه ، کسی هم نمیخواد نداشته باشه با هر پوشش و عقیده ای یه زندگی آزاد داشته باشیم. آرزو دارم جایی زندگی زندگی کنم که حقوق زن و مرد برابر باشه ..جایی زندگی کنم که این عقاید و مضخرفات جایی نداشته باشن ... (:

آخرین باری که اینجا پست گذاشتم مرداد هزار چهارصد بود ، الان آبان هزار و چهار صد و یکیم ، بیشتر از یک ساله که چیزی ننوشتم ، هزاران بار نوشتم و نوشتم و نوشتم اما هر بار پاک کردم نپرسید چرا که نمیدونم! گاهی اوقات شور و شوق یه چیزی رو از دست میدی ، انگاری واست اون جذابیت قبلا رو نداره اما این چند ماه اخیر بدجوری دلم تنگ شده بود برای به اشتراگ گذاشتن افکارم با کسایی که درکم می کردن و میفهمیدن چی میگم چون برای اطرافیام انگار به یه زبون دیگه حرف میزنم ، واسه همین از هزاران جهت مختلف محو شدم ، برای دوستام ، اینجا ، خانواده .دیگه برام چیز ناراحت کنند ای نیست راستش بهش عادت کردم ،فقط افکارمو برای خودم نگه داشتم توی یه صندوق ته مغزم با یه قفل بزرگ . نظراتمو در مورد هر چیزی و هرکسی برای خودم نگه داشتم یه جوری انگار که بقیه بخوان ازم بدزدن ، درون گرا ترین وجه وجودمو توی این دوران نشون دادم جوری که توی مدرسه نهایت حرف زدنم سه چهار جمله بود ، دبیرستان شده بود برام مثل یه قبرستون زنده ها انگار بقیه هیچ رنگی و قشنگی توی افکارشون نبود یا شاید من زیادی بچه بودم و هستم برای دبیرستان ؟! ولی خودم داشتم رنگ هامو از دست میدادم . از وقتی دیگه وبلاگ ننوشتم دیگه خودم نبودم ، شاید فکر کنید دارم بزرگش میکنم ولی انگاری یه بخشی از نگین به اسم آیامه حذف شده بود، نبود. خیلی گشتم ولی نبود انگار همین وبلاگ همین جا این قالب صورتی و نوشته های خزعبل طور بودن که آیامه رو می ساختن ، رنگ صورتی و شیر توت فرنگی بود که آیامه می شد . وقتی که تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت نیام بیان ته دلم میدونستم که اینطور نخواهد بود چون هیچ وقت نتونستم دکمه ی حذف رو بزنم ، اینجا و آدمای اینجا و خاطراتشون برام باارزشن خوشحال میشم اگه دوباره من رو به جمع خودتون راه بدید آدمای های دوست داشتن بیان :")
پی نوشت : توی این یه سالی که اینجا نبودم زیاد تفاوت خاصی نکردم ( شایدم کردم ؟ به نظر خودم که اینطور نیست) فقط باید خاک هایی که اینجا نشسته رو فوت کنم و سعی کنم بازم بنویسم شاید زیاد نه ولی مینویسم هر از گاهی که دل تنگم دلش خواست ..
پی نوشت : دلتنگ تک تکتون بودم ("=
درود ~
بعد از پست قبل که بدجوری حال همه رو بهم زدم و اشک همه رو در آوردم با کمی عذاب وجدان برگشتم !!
*سوم شخص مفرد نامعلوم : دروغ میگه قشنگ داشت از این وضعیت لذت میبرد شیطان صفت *
میشه مغلطه نکنی !!! من واقعا ناراحت بودم "-" و هستم
انی وی شما بهتره به حرفای این بنده خدا دقت نکنید .
+باورم نمیشه تابستون به همین زودی تموم شد ، مثلا من برنامه ی کلی انیمه و فیلم و سریال و کتاب داشتم !!*هق
+حتی باورم نمیشه نتونستم درست و حسابی انیمه ببینم ، شرمم میاد بگم ولی من حتی اتک فصل چهار و جوجوتسو رو ندیدم |":
+من امروز حتی 50 گیگ انترنت یه روزه هدیه گرفتم و دقیقا هیچ کار باهاش نکردم "-"
سوم شخص مغرد نامعلوم : خب اسکول برو انیمه دانلود کن !
+از لحاظ روحی و روانی نیاز به کتاب دارم |: مخصوصا پندراگون جلد دهم و یا ملکه ی سرخ من دلم برای بابی و میون و مر بارو تنگ شده T-T
+ راستی جدیدا خیلی دلم میخواست یه دیلی داستم باشم بنابراین یه دیلی زدم داخل تلگرام ، عام خوشحال میشم جوین بشید <"=
اونجا چرت و پرتای روزانه مینویسم (":
+فکر کنم قراره پست طولانی بشه ~

چند سال پیش ، یه روز عصر که هوا داشت رو به تاریکی میرفت و ستاره ها آسمونو روشن میکردن
من داخل حیاط خونه روی راه پله های جلوی در خونمون نشسته بودم و غرق خیال و توهم های عجیب خودم بودم ..
حتی کوچیک ترین توجهی به دور و برم نداشتم ، شایدم داشتم به آسمون نگاه میکردم ، یادم نیست .
اون روز من با یه دوست آشنا شدم ...دوستی که ستون فقراتشو به چوخ دادم و حتی نمیدونم الان زنده ست یا نه !!
یه قورباغه رو دیدم *یعنی درواقع ندیدم * ..که هیچ وقت از یادم نرفت ، هر وقت کلمه ی قورباغه رو میشنوم اون دوست عزیز که اون عصر زیر راه پله
های خونه بود تو خاطرم نقش میبنده
دقیقا وقتی که من میخواستم پامو بزارم پایین و از پله ها پایین برم .....یه چیز نرم زیر دمپایی هام احساس کردم ، نرم و لزج .....
پامو روش فشار دادم نه یواش بلکه محکم .. محکم تر از چیزی که فکرشو بکنید ، اولش یکم فشار دادم چون از لزج بودش خوشم اومد و بعد از ترس
محکم تر فشار دادم ..و بعد که پایین رو نگاه کردم دست و پاهای نحیفش که از زیر دمپاییم زده بود بیرونو دیدم ، دست و پا میزد
و من چشام رو به سیاهی رفت ....ذهنم قفل شده بود ...
فقط تا تونستم جیغ زدمو از روی اولین پله به وسط حیاط پریدم ...
آره خلاصه من از اون به بعد نتونستم هیچ وقت اون قورباغه ی عزیز رو از یاد ببرم و به این فکر نکنم اون حالش خوبه یا نه !
چون قورباغه سر جاش نبود .
و من مونده بودم و یه دمپایی لزج و جای قورباغه و یه افسردگی طولانی مدت !
ولی بعد اون اتفاق هیچ وقت دیگه قورباغه ندیدم
نکنه قورباغه دارن یه ارتش رو سازماندهی میکنن برای اینکه از من انتقام بگیرن چون پادشاهشون رو قطع نخاع کردم ؟!
نکنه نفرین قورباغه تا آخر عمر دامن گیرم کنه ؟؟
نظر شما چیه ؟
پی نوشت : این داستان بر اساس واقعیت است !
پی نوشت : واقعا هیچ نمیتونم به قور باغه ها حس خوبی داشته باشم !! Never
حتی این قورباغه ی کیوت که توت فرنگی رو کلشه !!
پی نوشت : واقعا موندم چطور قورباغه تونست زنده بمونه با اون همه فشاری که من به کمرش وارد کردم ؟!!
پی نوشت : من چطور میتونم با جملات این قورباغه ی پایینی سافت نشم ؟؟ T-T
پی نوشت : ویلی ونکا منو ببخش ، واقعا هیچ ایده ای نداشتم XD "-"
پی نوشت : ولی اصلا برام محم نیست اگه حالتون رو بد کردم "-" به این فکر کنید من با اون دمپایی لزج چه حالی داشتم !!!

سه سال راهنمایی با یه چشم به هم زدن تموم شد ، انگاری یه آرامش قبل طوفان بود .آروم و عجیب و زود گذر تر از چیزی که انتظار داشتم ولی
تموم شد با اینکه جز عجیب ترین سالای زندگیم به ثبت رسید ..
با اینکه آسیب دیدم توی این سه سال از طرف کسایی که انتظارشو نداشتم.
حتی یه مدت فکر کردم بالاخره بعد هشت سال مدرسه رفتن بالاخره بهترین دوست دوران مدرسمو پیدا کردم ولی طوری که پشتمو خالی کرد و
زمینم زد هیچ وقت فراموش نمیکنم و حالا بهتر از قبل اینو درک میکنم که
دوستا هم یه روزی میتونن بدتر از دشمنت بهت اسیب بزنن ، خیلی خیلی بهتر از قبل میفهمم نباید زودی گول یه چنتا حرف الکی بخورم و خودمو
یه احمق نشون بدم که چه زود خام شد و باور کرد که خب دقیقا هم همینطور بود من مثل احمق باور کردم که میتونیم بهترین دوستای هم باشیم
ولی نشد !! با این حال تموم شد و الان من اوضاعم از اون بهتره (":
ولی یادگرفتم حتی اگه توی گذشته یه احمق به تمام معنا بوده باشم ولی الان پخته تر از قبلم
با اینکه این سه سال اذیت شدم گه گاهی
ولی دلم تنگ میشه
دلم برای اون همکلاسی های که رد کمرنگی توی خاطراتم دارن ، اونایی که باعث لبخندم شدن حتی اگه کم تر از کم بوده باشن ..
[میدونین آدم اینجوریه که همیشه بدی های آدما رو یادش میمونه فراموش کردنش سخته ولی فراموش شدن روزای خوب و خوبی های آدما خیلی
خیلی راحته حتی دست خودتم نیست ، یادت میره ...]
دلم برای کرانچی های فلفلی خانم مولایی که اونقدر تیز بودن که باعث شد صدام بگیره تنگ میشه
حتی دلم برای فلافل های بدمزه ش هم تنگ میشه ، باورم نمییشه ولی دلم حتی برای دخترش که میومد و بهمون خوراکی میفروختم تنگ میشه !
دلم برای روزایی که با میم خ امتحان داشتیم و مجبور بودیم روی زمین داخل حیاط یا پشت مدرسه بشینیم و امتحان بدیم چون کلاسمون اونقدر
کوچیک بود که امکان تقلب زیاد بود و با لباسای خاکی به خونه برمیگشتیم و وقتی به میم خ می گفتیم که لباسامون خاکی میشه می گفت : خب
بشه .. دلم تگ میشه
دلم برای روزای بارونی که مثل دیوونه ها زیر بارون میرقصیدیم و اهنگ میخوندیم و اخرم مدیر میمومد و میگفت خانوما این کارا چیه !!
تنگ میشه ...
دلم برای وقتایی که برتر مدرسه میشدم و میتونستم از داخل کمد جایزه هر چی دوست دارم بردارم تنگ میشه
دلم برای زنگ های خسته کننده ی مطالعات هم تنگ میشه ، کی باورش میشه ؟
دلم برای خانم اکبری که با خون سردی کامل درس میداد و هیچ وقت بهمون برخلاف بقیه معلما برای امتحانا استرس وارد نمی کرد خیلی تنگ میشه
دلم تنگ میشه برای اون مدرسه ی قدیمی که حتی یه در ورودی درست و حسابی نداشت و ما از این میترسیدم اگه زلزله بیاد هممون زیر آوار
میمونیم
دلم واسه صندلی داغ هایی که برای معلما میزاشتیم تنگ میشه
دلم برای روزایی که جنگ و دعوا راه مینداختیم و گاهیم به کتک میکشید هم تنگ میشه
حتی دلم برای روزی که با شوت دماغ یکی از همکلاسی هامو خونی کردم هم تنگ میشه
دلم تنگ میشه ، برای روزایی که از کلاس کاروفناوری فرار میکردم و می رفتم سرکلاس میم خ می نشستم
حتی دلم برای روزایی که کلاس کار و فناوری و خوش نویسی داشتیم و من خنگ ترین دانش آموز کلاس میشدمم تنگ میشه !!
دلم برای روزایی که معلم نداشتیم و باید درس میدادمم تنگ میشه
دل تنگ میشه واسه روزای که گذشته و فقط یه رد از خاطره ازشون مونده
حالا که میبینم دلم خیلی خیلی قراره تنگ شه واسه خیلی چیزا .......
پس شایونارا نوآوران ....
حالا قراره پامو جای جدیدی بزارم ،یه شروع جدید ، آدمای جدید ، مدرسه ی جدید دبیرستانی که هیچ آشنایی ازش ندارم و برام به شدت ترسناکه
آیا روزی میرسه که دلم برای دبیرستان هم تنگ بشه ؟
پی نوشت : راستی سمپاد قبول شدم D": یوهو
پی نوشت : فقط یه چند روز نبودم 30 ستاره روشن شده "-"
پی نوشت : فقط ..فقط سه نفر دیگه تا صدتایی شدنم مونده "-"
پی نوشت : ای ایده برای پست گذاشتن به ذهنم خطوووور کن !!!!!
پی نوشت : دیروز از قشنگ ترین روزای زندگیم بود <":
چون بارون بارید و منم تا میتونستم با آهنگ رعد و برق زیر بارون رقصیدم
همیشه ی همیشه دلم میخواست اخرین لحظه ی مرگم لبخند روی لب هام باشه حتی اگه به دردناک ترین شکل ممکن هم که شده این دنیا رو
ترک کنم. اینجوری شاید فراموش شدنم برای کسایی که مرگمو به چشم میبینن سخت تر بشه و یا شاید تا همیشه توی ذهنشون هک بشم .
حتی شده مرگمو باشکوه تر میکنه .
دوست دارم اخرین لحظه ی عمرم کسایی که دوستشون دارم کنارم باشن ، توی تنهایی مردن ترسناکه
اینکه وقتی بمیری که بقیه ی عزیزات زود تر از تو رفتن و دیگه کسی توی این دنیا نیست که یاد تو رو زنده نگه داره ، دیگه مرگت برای کسی تفاوتی
ایجاد نکنه ، اینکه کسی دلتنگت نشه ، کسی برات گل رز قرمز سر خاکت نیاره زیادی غم انگیزه حتی یه فاتحه هم نثارت نکنن غم انگیزه
حالا واقعا میفهمم مرگ واقعی یعنی وقتی فراموش بشی ....
گاهی وقتا مرگ خودمو خیال پردازی میکنم
اینکه چطور میمیرم ، چه بلایی سر اینجا میاد ، چه بلایی سر مامان و بابام میاد ، خواهرم چقدر ناراحت میشه ؟
حتی با تصورشم قلبم دردمیگیره
خنده داره ولی من حتی ممکنه واسه مرگ خودمم گریه کرده باشم ، راستش دلم نمیخواد در اثر بیماری بمیرم .
از بچگی دوست داشتم یه مرگ فداکارانه داشته باشم مثل قهرمان داستانا ، مردن در راه کسی که دوستش داری ، برای نجات جون کسی
اینکه ازم به عنوان یه آدم خوب و مهربون که حتی شده توی یه روز از زندگی کسی ، حتی یه ثانیه از اون روز رو براشون ساختم و باعث لبخند کسی شدم
ولی خب مردن آدما دست خودشون نیست حداقل میتونم ساعت 00:00 آرزو کنم لبخند قبل از مرگ رو داشته باشم .
حتی به اینم فکر کردم که یه نامه واسه یه نفر بزارم و وقتی مردم بیاد و به آدمایی که اینجا هستن بگه
که من از دنیا رفتم و برام مراسم یاد بود بگیرن که یه وقت فکر نکنید گذاشتم و رفتم و یه وقت شما رو از واقعه
ی مرگم بی خبر نزارم .راستش خیلی به این فکر کردم روی سنگ قبرم چی نوشته بشه ولی هیچ وقت
نتونستم به نتیجه ای برسم
ولی میخوام این که روی سنگ قبرم چی نوشته بشه رو به عهده ی کسایی که دور و برم بودن و ازم زیاد خاطره
دارن بزارم ، میخوام اونا بر اساس چیزی که ازم به یاد دارن واسم چیزی بنویسن .
با این حال اگه قرار باشه پونزده سالگی اخرین عدد روی کیک تولدم باشه باید بگم زندگی بدی نداشتم ،
تجربه های وحشتناکی رو حس کردم ، از لحظات شیرین و قشنگ بی بهره نبودم ، با آمای زیادی اشنا شدم ؛ خوب و بد..
ولی هنوز امیدوارم بتونم طعم های مختلف زندگی رو بچشم ، هنوز از زندگی کردن سیر نشدم ...
خب! این یه چالشه که داخل وب مائو دیدم هرچند دعوت نشده بودم ولی دوست داشتم بنویسم و از اینجا
شروع شده ^^...
خب از اونجایی که خیلیا انجام دادن ولی دعوت میکنم از : موچی-سمر- آرورا اگه تشریف فرما شدن-زینب دمدمی و هرکسی که دوست داشت ..*-*
+حالا اگه من یه روز مردم ، با چی یاد من می افتین ؟؟اولین خاطره ای که ازم یادتون میاد چیه ؟
پی نوشت : انتخاب عکس برای پست سخترین کار یه وبلاگ نویسه ، باور کنید



این روزا خیلی سر خوشم خیلی بهتر از قبلنا ولی نه اینکه واقعا از ته دلم خوش حال باشم اتفاقا همین دیروز کلی گریه کردم با یادآوری اتفاقات اردیبهشت پارسال و حتی شب قبلشم با گریه
خوابیدم به خاطردعوای مفصلی که با مامانم داشتم . انگار گریه یه بخشی از زندگیمه با اینکه همه میگن نسبت به چند سال پیش خیلی عوض شدم و دیگه سر هر چرت و پرتی گریه نمیکنم
ولی خودم چنین حسی ندارم ، انگار فقط میتونم بهتر از قبل جلوی لرزیدن صدام و ریختن اون اشکای قلمبه سلمبه رو بگیرم و یا اینکه رفتار اطرافیانم نسبت بهم محتاطانه تر شده مثل اینکه
نمی خوان اشکمو بیشتر از این در بیارن .
ولی نمیخوام قبول کنم عوض شدم ٰ واقعا دوست ندارم بزرگ شم ! شاید میترسم از اینکه قبول کنم دیگه آدم چند وقت پیش نیستم
(بازم حرفام گیج کننده ست نه ؟؟ ولی دارم نهایت تلاشمو میکنم گیج کننده به نظر نیاد انگار هرچی بیشتر در این راستا تلاش کنم بدتر میشه پس let it go )
حتی نمیتونم باور کنم از امسال رسما دارم دبیرستانی میشم
حتی بابامم نمیتونه باور کنه .
فکر میکنه من هنوز همون بچه دبستانیم که همیشه به این گیر میداد اولین کاری که باید بعد از مدرسه انجام بده نوشتن تکلیفشه حتی لباساشو عوض
نکنه و همش جیغ جیغ کنه و ازش بخواد اشکل ریاضی رو براش مرتب بکشه و یا ازش دیکته بگیره
میگه از کی تا حالا نگین انقدر بزرگ شدی که نفهمیدم !!
و یه جورایی یه ناراحتی داخل صداش احساس کردم !
خودمم نفهمیدم کی اینقدر زمان گذشت و چقدر دارم دور میشم از خاطراتش
نمیخوام راجبش حرف بزنم پس انی وی..
این مدت تمام تایمم رو کنار خانواده ی پدریم میگذرونم حتی دیشب خونه نرفتم و الانم دارم با لپ تاب عموم پست میزارم
واسه ناهار با زن عموم پیتزا درست کردیم و کلی خوش گذشت (":
حتی یه مسافرت کوچولو موچولو هم داشتیم ولی حتی نمیشه اسشو گذاشت مسافرت ، ولی واقعا واقعا حال و هوامو عوض کرد و واقعا بهم خوش گذشت
هر شپ میام خونه بابابزرگم میام و با وانا میگیم و میخندیم
تازه حتی توی این مدت یه اتاق جدا بالااااااخره دارا شدم یه اتاق فقط و فقط برای خودم دیگه نیاز نیست کوچ کنم انباری نه ؟؟
هر چند انباری بیشتر بهم خوش میگذشتا *-*
فیلم و سریال و انیمه میبینمو در کنارشم درس میخونم
همه چیز نرماله و آروم و خب قراره جواب آزمون تیزهوشانمم دو سه هفته دیگه بیاد .
دروغ گفتم اگه بگم استرس ندارم اتفاقا دارم خیلی زیاد ولی باهاش کنار میام ، بیشتر از اینکه استرس داشته باشم ترسیدم از آینده ام میترسم یا شایدم از خودم ک
خیلی غیر قابل پیش بینی ام با اینکه اهداف و برنامه هام برای آینده خیلی روشن و واضحه ولی بازم
ولی میخوام یه قول به خودم بدم اینکه دیگه از چیزای بیخود و فکر و خیلای بیخودی که فقط توی سر خودمن نترسم چون دیدم از هرچی ترسیدم سرم اومده به وضوح
حسش کردم ولی
میدونم اینو
اینکه دارم قول میدم نترسم خیلی بیخوده چون فکر نمیکنم ترس یه حس قابل کنترل باشه ، غریزه ایه ولی میتونم حداقل تلقین کنم به خودم که تا اندازه ای
توی وجودم شجاعتم دارم حتی اگه یه ذره هم باشه
چون من سخترین چیزی که توی زندگیم میتونست اتفاق بیفته رو پشت سر گذاشتم بقیه ش رو هم میتونم .
پ.ن : واقعا هیچ ایده ای برای پی نوشت ندارم صرفا جهت رعایت قوانین
#تابع دستورات جمهوری بیان XD
پ.ن : اگه واقعا میخواید بفهمید شاهکار چیه !! بهتره کامبک لونا رو از دست ندید
دیدم که میگم
