۹۲ مطلب توسط «Ayame ✧*» ثبت شده است

?Does anyone remember me

سلام.

خب !!! سلام دیگه ...

نمیدونم کسی اصلا منو یادشه یا نه !!

اره من همون آیامه ی خوش ذوقم که عشقه شیرتوت فرنگیه 

تعجب نکنید فقط منم که برگشتم شاید بازم برم ، نمیدونم .

احساس سه ساله پیشو دارم که با کلی استرس و شوق و ذوق نشستم پشت  لپ تاپ و شروع به نوشتن کردم ولی یکم بیشتر س غریبی دارم 

یه تنهایی عجیبی !! که الان خیلی قوی تر از قبل شده و خب این تقصیر خودمه 

درست از همون اولی که این وبلاگو زدم یه مدت کوتاه بودم دیگه نبودم  بازم یه مدت بودم دیگه نبودم ..

شاید تی توی مجازی و وبلاگم اون اعتماد به نفس لازم رو ندارم ! 

بعد این همه مدت  نبودن برای هیچ دلیل خاصی یا شایدم بود یه سری دلایل که خودمو باهاش قانع کنم . 

نمیدونم واقعا چطور باید مقدمه چینی کنم و چطور این همه فکری که یهو بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و بعد کلی بهونه های بنی اسرائیلی

اومدم و شروع کردم به نوشتن و این حجم از فکر و حرفی که یهو به ذهنم هجوم اورده رو چطور تایپ کنم و بگم !

حتی یه بعضی وقتا بود دلم میخواست واقعا وبلاگو پاک کنم و بدون هیچ خداحافظی بزارم و برم ! 

ولی میدونید چیه ؟

دلم نیومد .

نتونستم ، گفتم برگردم انگاری دارم از نو شروع میکنم 

همو منو فراموش کردن ، خیلیا رفتن ، بیان دپرس کننده ست 

دیگه انگاری واقعا وبلاگ نویسی داره محو میشه ولی یه چیزیو میدونید اینجا برام یه جایی بیشتر از یه صفحه ی مجازیه که من میام و اون رو با چرت

و پرتا و خزعبلات به قول اون ناشناس بچگانه ام پر میکنم 

اینجا واسم بوی شیرتوت فرنگی و حس رسیدن به رویا هامو داره انگاری واقعا یه جایی خیلی خیلی دور تر از واقعیت 

ولی هنوز معلوم نیست من اینجا خود واقعیمم یا کسی که هزاران درجه با خود واقعیش فرق داره 

نمیتونم درست بفهمم 

حتی من هنوز به شناخت درستی از این شخصیت مسخره عم نرسیدم و هنور درست نمیدونم چه تایپ شخصیتی ام 

هزار بار تست دارم و هر بار نتیجه متفاوت .

ولی الان خوش حالم  ، حس خوبی دارم انگار الان میتونم خودمو خالی کنم و هیچ توجهی به اینکه واقعا دارم چی مینویسم نکنم و فکر بنویسم ! 

نمیدونم درک میکنید یا نه ولی برام مهم نیست 

دیگه نه ! واسم مهم نیست دیگه کسی درکم

نکنه و جدی نگیره منو ...

انی وی ....

خبر دارید 15 ساله شدم ؟؟ 

اونم در 1400/4/4  خیلی تاریخ رندیه نه ؟؟

و خب شاید بگم بهترین تولدم عمرم بود (": 

با اینکه فقط سه تبریک تولد و فقط سه نفر از بیانی ها بهم تولدمو تبریک گفتن ولی اندازه ی یه دنیا برام ارزش داشت ! 

حتی بابام و عمم منو سوپرایز کردن و میم خ واسم کادو گرفت و کلی خوش حالم کردن ("= 

اون قدر که پیامای تبریک قلبمو اکلیلی کردن =)

 این وبمم یه ساله و خورده ای شد دقیقا همراه با تولدم *-*

درنتیجه 

خوشالم که برگشتم ..

امیدوارم کسی دلش برام تنگش ده باشه یا حداقل منو یادش باشه !

 پ.ن : کلی حرف برای گفتن دارم حتی اون چالشه رو هم  هنوز تموم نکردم .

 باید تمومش کنم !!! 

  • ۱۲
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Ayame ✧*
    • دوشنبه ۲۱ تیر ۰۰

    HBD DEAR ANGLE♡میم خ (=💌

    ((چای و فنجان و من و سردی دستان شما
    می شود خیره شوم خیره به چشمان شما؟
    چشم و ابرو قجری، صورت ماهت قمری
    من ندیدم بشری ، مثل تو را جان شما ))

    * عکس و شعر از خود خود میم خ *

    💛💛💛

     

    نمیدونم دقیقا چی باید بگم ؟ و چی میخوام بگم ... 

    چون خودش همه چیز رو میدونه ..(= 

    ولی از دست خودم عصبانیم که تولد قشنگ ترین ، مهربون ترین ، یکی از عزیز ترین آدمای زندگیمو فراموش کردم ...

    بهترین معلمم ..و یه دوست و حامی که هر وقت ناراحت و نا امید بودم دستمو گرفت و همیشه پشتمه و از اینکه هیچ وقت تنهام نمیزاره خیالم راحته .

    کسی که  همیشه به چرت و پرتای من گوش  میداد و میده و انگاری هیچ وقت خسته نمیشه  

    کسی که همیشه با حرفای قشنگش منو بغل میکنه و بهم‌میفهمونه که چقدر دوستم داره (= 

    کسی که همیشه باورم داره و باورش دارم ..

    کسی که مثل قهرمانای داستانا میمونه و منو از تاریکی های ذهنم نجات میده 

    کسی که میدونه به چه اندازه برام عزیزه ...

    و  اگه قرار باشه دوست داشتن من با تعداد ستاره های کهکشان مقایسه بشه صددرصد من خیلی بیشتر از این حرفا دوستش دارم (=  

    کسی که هیچ وقت فکر شو نمیکردم این قدر یه روز با تمام وجودم برام عزیز و ارزشمند بشه 

    کسی که تک تک حرفاش و نظراتش برام مهمه 

    کسی که هیچ وقت نتونستم غیر لز شما خطابش کنم و زیادی براش احترام قائلم

     

    گاهی اوقات با خودم فکر میکنم تو برام یه فرشته بودی که از آسمون اومدی و بهم قشنگ نگاه کردن به دنیا  رو یاد دادی . بهم  فهموندی باید ارزش خودمو بدونم و اونقدرا آدم ضعیفی نیستم 

    تو ستاره ای بودی که بهم درخشیدن یاد داد ...

    میدونم ... میدونم اشتباهات زیادی کردم ، تورو اذیت کردم ولی ..

    با این حال تو بازم دوستم داشتی و بهم عشق ورزیدی و عشق ورزیدنو یاد دادی بهم ..

    من فهمیدم بین تنفر و دوست داشتن یه خط خیلی باریکه خیلی خیلی باریک 

    من همونی  بودم که از این خطه رد شد و تو اونی بودی که طرف دیگه ی خط  منتظرم ایستاده بودی ...

    شاید حرفام اغراقانه  به نظر بیان ولی ..

    خودِ خودِ حقیقته (= 

    تو چنین فرشته ای هستی ...

    تولدت با تاخیر مبارک 

    و روزت مبارک تر ^-^

    دیگه چیز زیادی لازم به گفتن نیست چون تو خودت همه چیزو میدونی ♡

     

  • ۱۲
  • نظرات [ ۵ ]
    • Ayame ✧*
    • يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۰۰

    Reminder ☆

  • ۱۵
    • Ayame ✧*
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۰۰

    چالش ساکورا =")~

     

    صرفا جهت تغییر و تحول حس و حال میخوام این‌چالش کیوت رو انجا بدم که خیلی وقت بود دلم میخواست انجام بدم حتی اگه شده چند دقیقه هم از اون فکرای لعنتی خلاص شم (= 

    راستش دو نفر توی این مدت خیلی بهم کمک کردن و من نمیدونم اگه نبودن چیکار باید میکردم ! اون دونفری که میدونین کیا هستید ، ازتون با تمام وجودم ممنونم (= 

    خب توت فرنگیتون بازگشته !؟ دلتون تنگ شده بود ؟! هوم ؟

    ببخشید که با پست قبل یکم حالگیری کردم و چیزهای درستی ننوشتم ولی خب اینجا تنها جاییه که نوته هامو محدود نمیکنه و میتونم  از هرچی دوست دارم صحبت کن و از این‌نترسم نکنه هیچ‌کس درکم نکنه و یا بد تر قضاوتم کنه ! 

    انی وی ... 

    بریم سراغ چالش (= 

  • ۴
  • نظرات [ ۶ ]
    • Ayame ✧*
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۰۰

    درخشش یک ستاره همین نزدیکی ها ..(=

    عام ...
    باید سلام بدم نه ؟
    اونم بعد یک ماه و سه روز غیبت و نبودن
    خب اینکه دلیل این همه وقت نبودم کاملا واضحه و مشخصه و حرفی برای گفتن راجب این نیست. 
    حتی داخل این چند وقت بازم به این فکر کردم که نیام بیان برای همیشه چون خیلی خلوت شده بود و سوت و کور و فضای به شدت غمگینی که گرفته باعث شد یکم حالم گرفته شه دیگه اون حس خونه توت فرنگیمو بهم نمیداد دست و دلم برای نوشتن نمیرفت ولی از طرفی نمیتونستم از بیان دست بکشم خب جز اینجا هیچ جای دیگه احساس امنیت نمیکنم برای بروز احساسات و افکارم...
    حتی احساس میکنم توی این مدت اون‌جور دل خواهمم درس نخوندم ولی از این خوشحالم که همه ی سعیمو کردم وبازم ادامه میدم
    ولی باید بگم این یه هفته گذشته برام مثل کابوس بود
    راستش همش به اتفاقات پارسال برمیگرده و ترس از اینکه تکرار بشن و دوباره منو  بشکنن
    یادم میاد میاد میم خ بهم‌گفت اگه از یه چیزی بترسی حتما اتفاق می افته و من از این میترسم که بترسم !
    زیبا نیست ؟


    راستش پنجشنبه این هفته قراره سالگرد اون روز نحس باشه و من از اینکه نمیخوام اون روز برسه اشک میریزم
    نمیخوام زمان جلو بره
    میخوام برگردم عقب ...
    میخوام لحظه هایی از زندگیمو که زندگی نکردم دوباره زندگی کنم میخوام اگه میتونستم جلوی اون اتفاقا رو بگیرم
    و این ترسی که الان دارم شدت زیادش از جایی شروع شد که یه اتفاق مشابه   دقیقا در بازه ی زمانی یکسان وقتی که پارسال اتفاق افتاد پیش اومد و من از شدت ترس و اضطراب  پنیک اتکام صد برابر شد...
    تا جایی که به مرز خفگی و نفس تنگی میرفتم
    و واقعا احساس میکردم الانه که بمیرم .
    توی این مدت از لحاظ جسمی بدجوری ضعیف شدم جوری که انگار نای بلند کردن مدادم رو هم نداشتم
    و خب باید بگم تنظیم خوابمم بدجوری بهم ریخت یعنی خب چون یه مدت به خاطر کابوس و پنیک نمیتونستم بخوابم وتا صبح بیدار میموندم و نمیتونستم جلوی ریختن اشکامو روی صفحه های کتاب ریاضی بگیرم .
    از این قابلیت بدنم خوشم‌میاد که نمیزاره زیادی به خودم آسیب بزنم و با مرور یکم زمان باعث میشه اعصابم متعادل بشه ولی امان از این مغز لعنتی که نمیتونه دو دقیقه از منفی بافی دست بکشه .
    ولی هر جور حساب میکنم باید اشکام تموم میشدن نه ؟
    گفته بودم چقدر بختک با پنیک اتک ترکیبشون چقدر ترسناکه ؟!
    میدونید که چقدر بدم‌میاد بدم میاد دارم چسناله میکنم و حرف های نا امیدانه میزنم ولی اینو بدونید من به این راحتی ها نا امید نمیشم حداقل هرچی بشه من امیدمو به آینده ی روشنم از دست نمیدم حداقل امیدوارم که این اتفاق نیفته چون اینکه نا امید بشم دیگه برگردوندن من به زندگی دشوار ترین کاره ...
    عاه ... برنامه ی امتحانای زیبای حضوری مون رو دادن
    از بیست و یکم با امتحان لیسینیگ زبان شروع میشن
    خیلی زیبا و جذاب ! ولی من هنوز مطالبی روی دستم موندن که هنوز بهشون تسلط ندارم ...به همین جذابی .
    هنوز به اینکه این پست رو انتشار بزنم یا نه تردید دارم
    چون وضعیت بیان همینجوریشم زیاد خوب نیست هیچکی حال روحی خوبی نداره و بدم‌میاد که بیام این ناله ها رو پست کنم ولی حرف شاد و خوشحال کننده ای در حال حاضر ندارم و این نهایت چیزی بود که میتونستم بنویسم .
    همیشه همین طوریه که  همه میتونن دقیقا از روی طرز نوشتنم حس و حال منو حدس بزنن (: متنفرم از این ..
    اینکه تا یه سلام میدم همه میفهمن که حالم خرابه یانه !
    ولی اینکه منوداخل واقعیت ببینید نمیتونید تشخیص بدید درونم چه میگزده شایدم بتونید  ...
    واقعا که چقدر دلم برای بیان تنگ شده بود در حال حاضرم که فعالیتم چندان زیاد نخواهد بود فقط اومدم به کسایی که براشون مهمه بگم که زنده ام !
    پی نوشت : نظرات رو باز بزارم ؟ نزارم ؟
    بزارم .

     

  • ۱۱
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • Ayame ✧*
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۰۰

    تا اطلاع بعدی بایییی *-*

     

     

    واقعا احساس میکنم یه مدت نباشم  ، واقعا معذرت میخوام ولی  دیگه نمیتونم این حجم از استرسو تحمل کنم 

    گوشیو و مجازی همچیو یه مدت میزارم کنار تا بعد از آزمونم نمیام 

    این عاقلانه ترین کاریه که میتونم بکنم  

    شما که منو فراموش نمیکنید ؟؟ من برمی گردم حتی اگه شده زمین به آسمون بیاد...

    بیان قشنگ ترین جای ممکنه ...

    و من واقعا دلبسته ی بیانم 

    میخوام یه مدت فقط تمرکز کنم و درسمو بخونم و بعد که اومدم کلی خوشحال و خندون باشم  و البته کلی پست بزارم و کلی حرف بزنیم ((": 

    من کلی مدت بیان نبودم ، اونم به دلایل چرت و مسخره 

    ولی این بار دلیلم برای خودم‌محکمه دلم نمیخواد اعتیاد به مجازی بیش از حد بشه .....

    فقط چند وقت میرم به درسام سر و سامون بدم ((": چون به شدت عذاب وجدان دارم خیلی زیاد....

    فقط ازتون یه خواهش دارم 

    لطفا فراموشم نکنید و منتظرم بمونید 

    فقط یه مدته و بعد من برمیگردم (: 

    برام آرزوی موفقیت کنید ((": لطفا 

    و منتظرم بمونید ((("= 

    پس فعلا ~ 

     

     

  • ۲۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • Ayame ✧*
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰

    روز چهاردم

     

    واقعا دیگه دارم از خودم نا امید میشم ،دیگه خسته شدم واقعا 

    مثلا من خرداد آزمون تیزهوشان  دارم و هیچ خاک به سرم‌نگرفتم و دارم از استرس میمیرم دیگه خسته شدم 

    واقعا دیگه بس نیست ؟؟؟ 

    دیگه بس نیست اینقدر با خودم کلنجار رفتم؟؟ 

    اینقدر کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفتم؟؟ 

    دیگه داره بیش تر از قبل حالم از خودم بهم میخوره ‌‌‌

    واقعا اعصابم بدجوری خط خطیه 

    هیچ کس نیست بگه وقتی اینقدر عذاب وجدان داری ، نمیری یکم درس به کمرت بزنی ؟

    دیگه نمیخوام اینقدر سست باشم ، دیگه نمیخوام اینقدر دست رو دست کنم 

    این بار اخره ، باور کنید این اخرشه ...

    دیگه نمیخوام بشینم یه گوشه و ناخونامو بخورم 

    دیگه خستم دیگه بسه ، از دست خودم خستم ...

    پی نوشت: این مسخره نیست ریاضی به ما مشق عید نداده ولی هنر و کار و فناوری مشق عید داده ؟؟؟؟ اجازه بدید سرمو به دیوار بکوبم 

    پی نوشت : حالم  داره بهم میخوره 

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • Ayame ✧*
    • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰

    روز سیزدهم

    بالاخره چالش نفرین شده  و اولین پست هزار و چهارصد "-" 

    اگه مثل آدم از همون روز اول منظم  می بودم الان تموم شد بود ._. اه 

    نمیدونم چرا حس میکنم باید همیشه اول  پست های این چالش یه خلاصه از اون روز و چند روزه گذشته بنویسم .

    خب امروز روز نسبتا خوبی بود اگه مهمون نداشتیم بهتر بود 

    اول صبح که مادر گرامی با کلی جدال منو و خواهرمو بیدار کرد و پا شدیم رفتیم خونه مامان بزرگم اینا که داخل یه شهر دیگه ست و خب تا عصرم همون جا بودیم و بعدم برگشتیم چون مهمون داشتیم  .

    واقعا مهمونا با خودشون فکر نمیکنن  زو تر برن چون ممکنه یه نفر خودشو داخل اتاق محبوس کرده باشه و داره از گرما آب پز میشه   |:<

    واقعا هوا خیلی گرم شده و مجبور شدیم کولر های گرامی رو افتتاح کنیم بالاخره ~ اینقدر بدم میاد اتاقم کولر نداره "-" 

    باورتون نمیشه چند ساعت بعد از سال تحویل داداشم گم شد !!! 

    جدی میگم گم شد !! بچه ی چهار ساله داخل شهرخودمون از خونه زده بود بیرون "-----" که مثلا بره خونه ی عمم ولی بعد یکی از اقواممون پیداش

    میکنه شکر خدا 

    یعنی هزاران بار مردیم و زنده شدیم .. واقعا وحشتناک بود !! موندم این بچه از کجا این همه دل و جرعت پیدا کرده ؟! هوف 

    ولی این عدالت نیست واقعا اینکه موهای داداشم طلاییه ولی موهای من و خواهرم  پر کلاغی و مشکی ...

    این بی انصافیه واقعاااا T-T موهاش طلاییههههه TT موهای عمم  و پسرش هم طلایی ولی من تا چند وقت پیش فکر میکردم  عمم رنگ کرده

    موهاشو ولی تا عکس بچگی هاشو نشونم داد  که موهای خودمه و تا به حال رنگشون نکردم  نتونستم باور کنم  |:< 

    ولم کنید T-T میخوام سر به بیابون بزارم ...

    نه اخه چرااا ؟؟ من از همه لحاظ باید شبیه بابام باشم غیر از موهام ؟؟ 

    این کرم جهنده (داداشم ) هم نذاشت از موهاش عکس بگیرم بزارم "-" 

     

    پی نوشت : روز سه شنبه هفته ی قبل رفتم خونه ی میم خ D"= خیلی خوش گذشت 

    پی نوشت : شیرینی مربایی T-T 

    پی نوشت : من لحظه ی سال تحویل گریه کردم ._. یعنی تا اخر سال گریه میکنم ؟ واقعا دست خودم نبود یهو دیدم اشکام سرازیر شدن 

    پی نوشت : من به داداشم میگم :

    موهاتو میدی به من ، منم موهامو میدم به تو 

    داداشم : نه ،موهای تو زشتن |:<

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • Ayame ✧*
    • يكشنبه ۱ فروردين ۰۰

    It`s always tea time

    But I don’t want to go among mad people," Alice remarked.
    "Oh, you can’t help that," said the Cat: "we’re all mad here. I’m mad. You’re mad."
    "How do you know I’m mad?" said Alice.
    "You must be," said the Cat, "or you wouldn’t have come here.

    Lewis Carroll, Alice in Wonderland

  • ۱۸
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • Ayame ✧*
    • شنبه ۳۰ اسفند ۹۹

    یه پایان خوش برای نود و نه

                      

    باید هرچه سریع تر این پست رو بنویسم تا یه وقت به قرن جدید راه پیدا نکنه  حالا نمیدونم چرا ولی میخوام  قبل سال جدید یه چیزی بنویسم ..

    میخوام یه سری چیزا که خودمم دقیقا نمدونم چین رو ثبت کنم همون طور که همه یه پست اخر برای نود و نه گذاشتن منم دلم میخواد کثیفی های

    ذهنو داخل امسال جا بزارم 

    راستش نمیدونم از کجا باید شروع کنم ؟ از چی امسال بگم ؟ 

    اینکه  نود و نه در واقع یه سال دردناک بود برام . کلی اشک ریختم ، دلتنگی کردم ، تلخند ( به قول یومیکو ) زدم . نود و نه برای من یه آغاز شیرین و

    قشنگ داشت ، همه چیز عالی ، همه چیز خوب بود یعنی یه جورایی یه حس رضایت  کامل از زندگی داشتم و فکر میکردم هیچ چیز بهتر از این

    نمیشه که

    خب نمیدونم چی میشه اسمشو گذاشت ! تقدیر ؟ سرنوشت ؟ اتفاق ؟  حادثه ؟ نمیدونم هر چی که بود منو نابود کرد و ازم یه آدم جدید ساخت 

    و باعث شد بفهمم گاهی وقتا چاره ای جز قوی بودن نداریم ، هرچقدر که درد بکشیم 

    میتونم بگم امسال سست ترین حالت از خودمو داشتم ، راستش منی که کلی با انگیزه بودم ( مائو یادت میاد بهم میگفتی بمب انگیزه ؟ ) 

    یهو دیدم هیچی ندارم ، هیچ دلیلی برای زندگی ندیدم ...اشک هایی که همیشه از چشمام جاری میشدن اینبار خشک شدن و یه بغض کثیف

    گلومو  فشار میداد و نمیتونستم نفس بکشم 

     داخل نا امید ترین نقطه از زندگیم زانوی غم بغل گرفته بودم و با خودم می جنگیدم منی که میگفت شاد باش و اون یکی که میگفت به خاطر کدوم

    دلیل ؟ راستش حس میکنم هیچ کدوم از اون من ها هیچ وقت پیروز نشدن ، من شدم ترکیبی از هردوی اونا چی بهش میگن ؟ ادغام ؟

    هنوز ناراحتم ، هنوز جای زخمام میسوزه ولی دلیلی نبینم که دیگه امید نداشته باشم ، دیگه نخوام زندگی کنم ، نخوام برای هدفم تلاش کنم ..

    نود و نه خیلی چیزا بهم یاد داد  و باعث شد بفهمم آدما درست مثل یه پروانه برای یه مدت میمونن و بعد پرواز میکنن ..(":

    نود و نه باعث شد بفهمم شاید یکم هم که شده به خودم باور داشته باشم 

    فهمیدم واسه بعضیا مهمم و کسایی هستن که بهم اهمیت میدن (":  (با خود خود شما هام )

    در بین همه تلخی ها و غم هایی که نود و نه برام داشت ، برام هپی اندینگ بود 

    اره واقعا هپی اندینگ بود ((":  با یه اتفاق شیرین داره تموم میشه ، با خنده های ته دل شاید ، قلبی که پر از شکوفه های امیده 

     

    ازت ممنونم اونی که نود و نه رو برام با یه پایان خوش خاتمه دادی و باعث شدی  بفهمم ارزش خودمو (":  

     

    پی نوشت : سال نوی همگی مبارک ((": 

    پی نوشت : این پست به شدت عجله ای بود ، گومن 

    پی نوشت : امروز هوا ابریه ، هورااا <=

     

                                                

  • ۱۵
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • Ayame ✧*
    • شنبه ۳۰ اسفند ۹۹
    "I'am out with lanterns looking for my self "
    _Emily Dickinson

    あなたは私を遠くに置き去りにし、説明さえしませんでした

    In the end we'll all become stories<3
    نویسندگان